Daisypath Anniversary tickers قشنگ روزگار من

قشنگ روزگار من

برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد

 

باید خاطره هفتم و هشتم فروردین 90

جشن دو نفره مون توی خانه استیک جایی ثبت میشد.

چه جایی بهتر از اینجا که ماله هردومونه

دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


نوروزانه

سال 89 از اولش خوب نبود.باید بگم عید 89 یکی از بدترین تجربه های من بود. سال 89 هم همینطور.مدام توام بود با تنش و نگرانی و استرس. البته اتفاق خوبش شاغل شدن و قبول شدنم بود در کارشناسی ارشد که مدیون زحمات همسرم هستم.

4شنبه آخر سال سیم کارت همسری بی دلیل سوخت و از صبح الاف احیای اون بودیم. 5شنبه پروازمون 7ساعت تاخیر داشت و ما با بار و بندیل توی فرودگاه ولو بودیم و با اطلاعات فرودگاه  و آژانس فروشنده بلیط دعوا کردیم که چرا بهمون اطلاع ندادن تاخیر رو. تا اینکه یه مبل راحتی پیدا کردیم و نشتیم یه فیلم مستند دیدیم و من هی آرایش کردم که لحظه ورورد به منزل پدرشوهر شیک و زیبا باشم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے بالاخره بجای ساعت ١٠ ساعت ٣ رسیدیم و ناهار با کلم پلوی فوق العاده شیرازی پذیرایی شدیم.

روز اول رفتیم تخت جمشید و چون خلوت بود و هنوز مسافران نوروزی نیومده بودن کلی عکس گرفتیم و بهمون خوش گذشت. حسابی خواهر و برادر همسری سنگ تموم گذاشتن توی بیرون بردن و گردوندن ما

روز دوم همسری دچار گلاب به روتون شد و دو روز تمام حتی در زمان سال تحویل تب داشت و من دل توی دلم نبود و هی بالای سرش مواظبش بودم.Smiley 

فردای سال تحویل یعنی ٣شنبه من هم حالم بد شد ولی سعی کردم به روی خودم نیارم که مریضم. عصر رفتیم بیرون گردش که همون اول راه لرز شدید گرفتم و برگشتیم خونه و تا نیمه های شب از تب و لرز سوختم. قسمت وحشتناک ماجرا وقتی بود که موقع برگشتن از دستشویی سرم گیج رفت و بیهوش شدم و اگر نونوش - خواهر همسری - نرسیده بود با سر رفته بودم قاطیه باقالی ها شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اون شب کذایی با پاشویه های مامان همسر و فیلم و مسخره بازی های همسری و خواهر و برادرش به خیر و خوشی گذشت و فقط تا دو روز بعدش کمی سردرد داشتم.

حالم که بهتر شد هم تونستیم بریم خرید هم نارنجستان قوام و حافظیه و مسجد نصیرالملک و موزه فارس شناسی و از همه مهم تر بازار وکیل.... ولی دیگه جایی نرفتیم چون هم شلوغ بود و هم گرم و ما هم همه جا در سفرهای قبلیمون رفته بودیم و ترجیح دادیم توی خونه کنار خانواده باشیم که ممکنه تا ۶ماه دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.

واقعا این چند روز همه برامون سنگ تموم گذاشتن.از همه نظر. هدیه تولد و قبولی واسه ارشد هم محفوظ بود. خیلی زود گذشت و من برای اولین بار موقع برگشت و بستن چمدونا کلی گریه کردم که نریــــــــــــــــــــــــــــــم و خانواده همسر که همگی مدافع حقوق زنان و البته عروس خانواده هستند با قشنگ روزگارم دعوا کردن که چه وضعه بلیط گرفتن و چرا دیرتر نگرفتی؟ تو برو زنت اینجا بمونه ولی من دلم نیومد و بعد از ٩روز که مثل برق گذشته بود شنبه بدون تاخیر وارد تهران بزرگ و خلوت شدیم.Night

همسر عزیزم:

تعطیلات به من خوش گذشت.این هم مدیون لطف و اخلاق خوب تو بود. هرچند ....... خوشحالم که مشکلی که مدتهاست درگیرشیم تاحدی حل شده و مطمئنم از حالا به بعد با کمک و همراهیه تو بهتر هم خواهد شد.

بازم ممنون از تو و خانواده ت بابت لحظات نابی که داشتیم

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()