مهم نیست چند بهار زندگی میکنید!
مهم اینست کنار یکدیگر بهاری زندگی کنید.
روزهایتان بهاری بهارتان مبارک
برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد
مهم نیست چند بهار زندگی میکنید!
مهم اینست کنار یکدیگر بهاری زندگی کنید.
روزهایتان بهاری بهارتان مبارک
عشقم
همسر مهربونم
سی و یکمین بهار زندگیت مبارک.
من عاشق اسفندم. 12 اسفند تولد خودمه، 15 اسفند تولد قشنگ روزگارم و 19 اسفند یادروز دیداری زیبا و به یاد موندنیه
بهترین هدیه تولدم حضور مامان و بابای نازنینم در کنارم بود. همسرم تصمیم داشت برای تولدم بفرستتم مشهد ولی کادوی تولدم خودش اومد
. مامان سه شنبه شب اومد تهران. پنج شنبه و جمعه کلا پیش مامان بودم و چون قشنگ روزگارم هم شیفت بود با خیال راحت به کارها و خونه تکونی مامانم رسیدم.
من معتقدم روز تولد آدم بهترین روز زندگیشه و این حق رو داره هر کاری که دلش میخواد انجام بده. امسال روز تولد من به قول پدرم به بهترین نحو اونم خدمت به مادر و پدر گذشت و من از این بابت راضیم اما چون همسرم توی این روز مهم کنارم نبود و بعدش هم تا نیمه های شب مشغول درس بود دلخور شدم. دوست داشتم با همسرم یه جشن دو نفره داشته باشیم که چون خواهر ش و شو پیشمون بود منتفی شد. البته سعی میکنم برای 15 اسفند تولد همسرم جشن دوتایی برپا باشه(البته اگر شوشو شیفت نباشه!!!!) دیشب شام مهمون خواهر و شوهر خواهر نازنینم و گل پسر شیرینش بودیم و من به هر بهانه ای از جیگر خاله ماااچ میگرفتم و اونم از ته دل و با رضایت منو بوس میکرد...
احتمالا امشب توی خونه پدرم یه جشن کوچیک خانوادگی داشته باشیم.
پارسال همین روزا تا اوایل فروردین درگیر یه مصاحبه مهم و سخت و یه مشکل جسمی بودم که حسابی روح و روانم رو ریخته بود بهم. توی همه اون روزا مامان بود که کنارم بود تمام روزا و شبایی که تنها بودم و همسرم کنارم نبود. تک تک لحظه ها باهام بود و گاهی دلداریم میداد گاهی دعوام میکرد بخاطر اون همه استرس و ترس. اون روزا فکر میکردم خیلی تنهام و بدبخت ترین آدم روی زمینم، اما این روزا که مامان مریضه. این روزا که 5ماهه از خونه ش و بچه هاش دوره. این روزا که حال مامانم اصلا خوب نیست فکر میکنم تمام اتفاقات بد سال گذشته نه تنها بد نبودن که خیلی هم خوب بودن و من اون موقع واقعا خوشبخت بودم چون پدر و مادرم کنارم بودن. اما حالا که خدا و روزگار روی دیگه ی زندگی رو نشونمون دادن فهمیدم همیشه اوضاع بدتری از اون چیزی که هست و ما فکر میکنیم بده وجود داره که باعث بشه ما در لحظه فکر کنیم چقدر خوشبختیم و حتی بخاطر همین اتفاقات بد خدا رو شکر کنیم.
داشتیم برنامه ریزی میکردیم بریم خونه تکونی و خونه رو آماده کنیم برای استقبال از مامان و بابا. اما حالا در ب در دنبال بلیطیم که تعطیلات رو کنارشون باشیم. گاهی اتفاقاتی می افته که از اراده و کنترل تو خارجه و فقط باید تحمل کنی ....
خدایا از تو معجزه میخواهم
معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت
تو خود بهتر میدانی، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند....
ناامید نیستم ...فقط دلتنگم....