Daisypath Anniversary tickers قشنگ روزگار من

قشنگ روزگار من

برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد

 

چهارشنبه 16 آذر فقط دانشگاه ما تعطیل بود. یه دفعه ای یکشنبه تصمیم گرفتیم بریم شیراز و خیلی خیلی اتفاقی و به زور تونستم بلیط اتوبوس V.I.P بگیرم. البته به خانواده همسر خبر ندادیم و صبحش که نزدیک شیراز بودیم تماس گرفتیم که برای ناهار میرسیم. مادر همسر خورده بود زمین و کمرش مو برداشته بود و استراحت مطلق بود. تا جایی که میتونستم و از دستم بر می اومد کمکش کردم. کلا سفر خوبی نبود و البته که ما فقط برای دیدار خانواده همسر رفته بودیم. پنج شنبه صبح هم به زور بلیط هواپیما گیر آوردیم و برگشتیم تهران.

الان سه ماهه زندگیمو نفهمیدم. بیماری مامان و خوب نشدنش شدیدا اعصابمو ریخته بهم. هرروز یه پُرس برنامه گریه دارم که دیگه آخراش به هق هق تبدیل میشه.

حال و حوصله درس ندارم. به زور میام سر کار و کارهای خونه رو هم به زور انجام میدم. شاید یه برنامه سفر دو روزه برای مشهد بزارم و برم دیدن پدر و مادرم. دلم خیلی براشون تنگ شده

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


از احوالات مامان نفسم

از یکشنبه تا دیروز پیش مامان مشهد بودم. روز اول اینقدر حالش بد بود که باورم نمیشد این مامان منه. تمام حرفهای ضد و نقیض بابا فقط و فقط خالی بندی بود برای اینکه ما استرس نداشته باشیم و نگران نشیم. من حتی نمیدونستم بعد از عمل دوم مامان نازنینم پای چپش حرکت نداشته !!!! لخته خونی در کار نبوده و عمل دوم مامان فوق العاده سنگین بوده.

خیلی طول کشید تا به محیط اتاق و بیمارستان عادت کنم و باور کنم این مامانه منه که اینجاست. بخاطر درد زیاد مسکن استفاده میکرد و تمام مدت روز رو گیج و خواب آلود بود و از نیمه های شب از شدت درد بیدار میشد. کم کم مسکن ها رو دکتر کم کرد و اجازه داد در طول روز با کمربند راه بره. خیلی خیلی تلاش کردیم تا اوضاع عمومیش روبراه بشه. با کمک ما بلند شه و راه بره. اینقدر روزهای سخت و بدی بود که با وجود اینکه دوربینم دم دستم بود حتی حاضر نشدم یه دونه عکس ازش بگیرم.

دیروز کلی توی راهرو بیمارستان راه رفت. درد داشت ولی حال روحیش مساعدتر بود. توی بارش شدید برف و سوز شدید مشهد رو ترک کردیم اما دلم هنوز اونجاست. تمام مدت چهره ی نازنینش جلوی چشممه.

پائین نوشت:

- شب جمعه رفتیم حرم. قشنگ روزگارم رفت زیارت. وقتی برگشت چشمام پر اشک بود. گفت: مامانت واقعا فرشته ست و نیتش پاکه. به نیت مامانت رفتم برای زیارت. نفهمیدم چجوری راه باز شد و برای اولین بار دستم رسید به ضریح. وقتی برای خودش تعریف کردیم صورتش دیدنی بود.

- روزایی که مشهد بودم علاوه بر مامان بیشتر نگران بابا بودم. شب تا صبح پلک هم نمیزاشت و اصلا نمی خوابید و مدام توی فکر بود. نگران تنهایی این روزهای پدرم شدم.

+ نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()