﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>قشنگ روزگار من</title>
    <description>برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد</description>
    <link>http://nemo86.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>گیــــــــلاس</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 26 Mar 2012 07:24:24 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سلام نَوَدُ یِک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته اول تعطیلات نوروزی ما تموم شد. دلم برای خونمون، اتاقمون، تختمون&amp;nbsp;و حتی وسایل آشپزخونه و آشپزی تنگ شده بود. شیراز بودیم و ایام خوشی در کنار خانواده همسر داشتیم. موقع سال تحویل کلی دعا و آرزو داشتم و تمام سعیمو کردم که همشو توی ذهنم مرور کنم. اما مهم ترین چیزایی که یادم بود و اول از همه اومد توی ذهنم سلامتی خانواده م مخصوصا &lt;strong&gt;مامان &lt;/strong&gt;و&amp;nbsp;روبراه شدن اوضاع همسرم تا&amp;nbsp;از نگرانی دربیاد و به اونچه که لایقشه برسه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;امسال بیشتر خونه بودیم و گشت و گذارمون به چند تا مرکز خرید و بابا بستنی و حافظیه محدود شد چون شهر مملو از مسافر بود و ما&amp;nbsp;در سفرهای قبلیمون&amp;nbsp;همه ی جاهای دیدنی شیراز رو رفته بودیم. یه روز هم رفتیم فیروز آباد،قلعه دختر و کاخ اردشیر بابکان که در 100 کیلومتریه شیرازه. یه ناهار باحال در کنار سد خوردیم و کلی از هوا و طبیعت لذت بردیم. یه روز هم خانواده ناهار و شام مهمان دستپخت من بودم&amp;nbsp; و چون آوازه ش به گوششون رسیده بود&amp;nbsp; برای ناهار ته چین مرغ و شام کشک بادمجون پختم &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امسال هم مثل سالهای قبل خانواده همسری حسابی ما رو شرمنده کردن و در پذیرایی و عیدی دادن&amp;nbsp;سنگ تموم گذاشتن. عیدی من به همسرم یه ادکلن دیویدف بود و عیدی من از طرف جناب همسر یه جفت کفش از فروشگاه فر شتگ ان شیراز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;امروز اولین سالگرد یک اتفاق مهم در زندگی مشترک ماست. اتفاقی که دوسال براش تلاش کردیم و نشد. اما به لطف عزیزانی که کمک کردن موفق شدیم این سد رو برداریم و حالا لحظات شیرینی داشته باشیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;همسر نازنینم لحظاتی که کنار تو هستم برام دوست داشتنی و لذت بخشه. با تو و زیر&amp;nbsp;یک سقف، توی خونه عشقمون&amp;nbsp;بودن رو با هیچ چی عوض نمیکنم. شادی و لبخند تو بهترین هدیه برای منه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/170</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/9170834/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-9170834</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Mar 2012 07:24:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;&lt;strong&gt;مهم نیست چند بهار زندگی میکنید!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;&lt;strong&gt;مهم اینست کنار یکدیگر بهاری زندگی کنید.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;روزهایتان بهاری&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;بهارتان مبارک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/169</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/9121497/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-9121497</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Mar 2012 11:31:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماه من و تو</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;عشقم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff00ff;"&gt;همسر مهربونم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;سی و یکمین بهار زندگیت مبارک.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من عاشق اسفندم. 12 اسفند تولد خودمه، 15 اسفند تولد قشنگ روزگارم و 19 اسفند یادروز دیداری زیبا و به یاد موندنیه&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/167</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/9066951/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-9066951</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 14:09:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تولدم مبارک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهترین هدیه تولدم حضور مامان و بابای نازنینم در کنارم بود. همسرم تصمیم داشت برای تولدم بفرستتم مشهد ولی کادوی تولدم خودش اومد &lt;img src="http://www.freesmileys.org/smileys/smiley-love063.gif" alt="Smiley" border="0" /&gt;&amp;nbsp;. مامان سه شنبه شب اومد تهران. پنج شنبه و جمعه کلا پیش مامان بودم و چون قشنگ روزگارم هم شیفت بود با خیال راحت به کارها و خونه تکونی مامانم رسیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من معتقدم روز تولد آدم بهترین روز زندگیشه و این حق رو داره هر کاری که دلش میخواد انجام بده. امسال روز تولد من به قول پدرم به بهترین نحو اونم خدمت به مادر و پدر گذشت و من از این بابت راضیم اما چون همسرم توی این روز مهم کنارم نبود و بعدش هم تا نیمه های شب مشغول&amp;nbsp;درس بود دلخور شدم. دوست داشتم با همسرم یه جشن دو نفره داشته باشیم که چون خواهر ش و شو پیشمون بود منتفی شد. البته سعی میکنم برای 15 اسفند تولد همسرم جشن&amp;nbsp;دوتایی برپا باشه(البته اگر شوشو شیفت نباشه!!!!)&amp;nbsp;دیشب شام مهمون خواهر و شوهر خواهر نازنینم و گل پسر شیرینش بودیم و من به هر بهانه ای از جیگر خاله ماااچ میگرفتم و اونم از ته دل و با رضایت منو بوس میکرد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;احتمالا امشب توی خونه پدرم یه جشن کوچیک خانوادگی داشته باشیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/166</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/9042383/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-9042383</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 06:09:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>که عشق آسان نمود اول ولی ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پارسال همین روزا تا اوایل فروردین درگیر یه مصاحبه مهم و سخت و یه مشکل جسمی بودم که حسابی روح و روانم رو ریخته بود بهم. توی همه اون روزا مامان بود که کنارم بود تمام روزا و شبایی که تنها بودم و همسرم کنارم نبود. تک تک لحظه ها باهام بود و گاهی دلداریم میداد گاهی دعوام میکرد بخاطر اون همه استرس و ترس. اون روزا فکر میکردم خیلی تنهام و بدبخت ترین آدم روی زمینم، اما این روزا که مامان مریضه. این روزا که 5ماهه از خونه ش و بچه هاش دوره. این روزا که حال مامانم اصلا خوب نیست فکر میکنم تمام اتفاقات بد سال گذشته نه تنها بد نبودن که خیلی هم خوب بودن و من اون موقع واقعا خوشبخت بودم چون پدر و مادرم کنارم بودن. اما حالا که خدا و روزگار روی دیگه ی زندگی رو نشونمون دادن فهمیدم همیشه اوضاع بدتری از اون چیزی که هست و ما فکر میکنیم بده وجود داره که باعث بشه ما در لحظه فکر کنیم چقدر خوشبختیم و حتی بخاطر همین اتفاقات بد خدا رو شکر کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;داشتیم برنامه ریزی میکردیم بریم خونه تکونی&amp;zwnj; و خونه رو آماده کنیم برای استقبال از مامان و بابا. اما حالا در ب در دنبال بلیطیم که تعطیلات رو کنارشون باشیم. گاهی اتفاقاتی می افته که از اراده و کنترل تو خارجه و فقط باید تحمل کنی ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;خدایا از تو معجزه میخواهم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;تو خود بهتر میدانی، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند.... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #800080;"&gt;ناامید نیستم ...فقط دلتنگم....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/164</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/8956260/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-8956260</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 05:23:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ندونستی زمونه نامهربونه ای دل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه چند وقتیه حال جسمیم مساعد نیست. همش خسته م و احتیاج به مشت و مال دارم. فرصت استراحت ندارم و شبا خیلی بد میخوابم. دارم کم کم. کم میارم. از سرکار که میام خونه تازه اعمال کزتیم شروع میشه و با اینکه همسرم گهگاه (!)کمک میکنه و مدام میگه نمیخواد کار کنی ولی جوابم بهش اینه که من مثل بعضی خانوم ها نیستم که پامو بندازم روی پامو یکی دیگه کارامو بکنه. نه من که مامان و خواهرمم اینجوری نبودن و منم این شکلی&amp;nbsp;تربیت کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاف مراعاتهای من و کلاه و شالگردن پوشیدن بعد از گذشت 4ماه از اول پاییز سینوزیتم عود کرد و سردردهای ضربانیم شروع شد و درست مثل وقتی که بدون دماغگیر شیرجه میزنی توی استخر احساس میکنم دو سه مشت کلر توی صورتم رفته.رفتم دکتر و بهم آنتی بیوتیک و سرم شستشو داد. حالا توی این اوضاع&amp;nbsp;که حس درس خوندن&amp;nbsp;نیست&amp;nbsp;مهمون دعوت&amp;nbsp;کردم ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب احساس کردم&amp;nbsp;خیـــــــــــــــــلی تنهام. البته خیلی وقتا این حس رو دارم ولی دیشب خیلی شدید بود. دلم یه جای گرم میخواست.یه سوپ ورمیشل مامان پز و یه لیوان آب لیمو شیرین و آب پرتقال!!!! دلم میخواست سر راهم میرفتم خونه&amp;nbsp;مامان و بابام تا نزارن درد بکشم. تا واسم بخور شلغم آماده کنن تا اگر گفتم آخ ده تا جانم بهم بگن. دیشب احساس کردم خیلی تنهام حتی با وجود خواهر مسئولیت پذیرم و برادر مهربونم. دیشب احساس کردم تنهام. &lt;strong&gt;دیشب دلم شکست&lt;/strong&gt;!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عنوان&amp;nbsp;پست رو با صدای &lt;em&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;ها ی ده&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; بخونید&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/162</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/8754117/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-8754117</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 10:26:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از کار خودم در شگفتم!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روی موبایلم کلی آهنگ دارم. از خواننده ها و سبکهای مختلف.بعد از مدتها امشب داشتم با صدای&amp;nbsp;بلند و هندزفری آهنگ گوش میدادم.آهنگهای مورد علاقه ام....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;معین،ستار،هایده،آهنگ هستی بیژن مرتضوی و &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;اگرچه&lt;/span&gt; &lt;strong&gt;ابی&lt;/strong&gt; که یه دنیا زندگی و شادی رو به یادم میاره. روزای خوش کودکی،برادرم،بابلسر،شب کنار ساحل و بغضی سخت توی گلوم گره میخوره....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اونوقت بعد از اینکه حسابی با این آهنگها و صدای هایده (&lt;strong&gt;حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده&lt;/strong&gt;) رفتم به روزای گذشته و کلی خاطره از دوران خوش زندگیم واسم تداعی شده و بی نهایت حال کردم&amp;nbsp;آهنگ درپیت (حالم بده، احوالم بده) میاد و یه ضد حال اساسی بهم میزنه. خودم از این اتفاق خنده م میگیره و یادم می افته یه روزایی هم بوده که اینقدر خوش بودم که آهنگهای مورد علاقه بچه دبیرستانی ها رو گوش میدادم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/161</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/8710540/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-8710540</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 19:54:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;قبلا که با همسری دوست بودم از مشهد رفتن بدم می اومد و مدام منتظر بودم مامانم بلیط بگیره بره مشهد تا من تنها باشم هم به قرارم برسم هم بتونم تند تند تلفن حرف بزنم.بعد از ازدواجم هروقت میخواست بره من هی دعا میکردم از رفتنش پشیمون بشه و نره و پیشم باشه. حالا مامان مهربونم چهارماهه که رفته مشهد و درگیره درد کذایی شده که فقط باید دعا کنیم رهاش کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا دلم میخواد برم مشهد. توی خونه و زندگیم بند نمیشم. هربار از همه غذاهایی که درست میکنم عکس میگرم و وقتی میرم پیش مامان بهش نشون میدم. مدام برای کارهای خونه و غذا درست کردن حتی اگر بلد باشم بهش زنگ میزنم. از همه بیشتر دلم واسه ظهرایی تنگ شده که از اداره میرفتم خونه مامان پای تلویزیون دراز کشیده بود و صدای خُروپُف بابا از توی اتاق می اومد. بعد میرفتم سر قابلمه ببینم ناهار چی داشتن. بعد با همون مانتو شلوار میرفتم بغل مامان دراز میکشیدم و عین بچه گربه خودمو میزدم بهش و میگفتیم و میخندیدیم و بعد میرفتم بستنی یا میوه می آوردم با هم میخوردیم و میرفتیم توی آشپزخونه شام میذاشتیم و من ظرفا رو میشستم. خیلی وقتا دوتایی میرفتیم تجریش یا بازار. دلم برای این روزا تنگ شده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پنج شنبه رفتم مشهد و تا شنبه پیش مامان و بابا&amp;nbsp;بودم. کلی اعصابم خورد شد. وقتی مامان نازنینم رو میدیدم که ساده ترین کارش رو تنها نمیتونست انجام بده عصبی میشدم. تا جایی که میتونستم دور و برشون رو مرتب کردم و تا میتونستم سعی کردم بخندونمشون. دفعه قبل هم بیشتر از مامان نگران بابا بودم. پدرم که اسطوره و کوه صبره خمیده شده. ناراحتی مریضی مامانم داغونش کرده. حالا که حال مامان به لطف دعاها و حمایتهای سخاوتمندانه پدرم و خاله های مهربونم که از جونشون وقت گذاشتن رو به&amp;nbsp;بهبوده فقط برای آرامش پدرم دعا میکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شنبه شب با پدرم برگشتم تهران و دیدم به به که در محل کارم چنان آشی برام پخته شده که یک وجب روش روغن داره. کم اعصابم قاطی پاتی بود که اینم بهش اضافه شد!!!! این ماه نصفه حقوقم رو بهم نمیدن !!!!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;درگیر درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات پایان ترمم. ترمی که نفهمیدم چجوری گذشت. ترمی که حتی یه کلمه سر کلاس درس گوش ندادم و تمام حواسم پیش مامانم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همچنان بی حس و حالم و تمام مدت از خستگی شدیدی رنج می برم. دیشب اینقدر به جون بودم که حتی نمیتونستم ناهار امروزم رو ظرف کنم !!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب سرم توی جزوه بود همسری اومد تلویزونو روشن کرد آهنگ جدید مع ین بود. منو نگاه کرد گفت: &lt;strong&gt;این شرح حال دل ماست واسه مامان نفس.&lt;/strong&gt; بعد توی چشماش اشک جمع شد. منم که اشکم خیلی سریع و بی چون و چرا میاد شروع کردم. حالا هرچی بیچاره میگه نه بابا واسه یکی دیگه خونده واسه مامان تو نخونده&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;.. جان مادرت گریه نکن بی فایده بود. بعدم میگفت حالا این آهنگو ضبط نکنی هی تند تند گوش بدی اشک بریزی هاااااااااااا.کلا فکر کنم این روزها&amp;nbsp;چند شیشه اشک میشد از گریه های من پر کرد....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدایا: خیلی خیلی زود مامان و بابام برگردن پیشموووووووووووون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته&lt;br /&gt;با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته&lt;br /&gt;ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته&lt;br /&gt;مثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/160</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/8678929/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-8678929</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 08:03:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سر زد به دلم دوباره غم کودکانه ای</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیشب خواب دیدم توی خونه بچه گی هام هستم.مازندران- ساری. ولی من بچه نبودم. بزرگ بودم. خیلی بزرگ. انگار پیر شده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی تمام خونه دور زدم. اتاق خودم با دکوری که با سلیقه کودکانه ام چیده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اتاق برادرم با پوسترهای استقلال.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اتاق خواهرم با شاخه های خشکش روی دیوار و اتاق مامان و بابام با ایوون رو به باغ نارنجش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"عزیزجان" بود و با هم توی حیاط نشستیم و به جوجه های من غذا دادیم.&amp;nbsp;جوجه ها روی دست عزیز راه&amp;nbsp;میرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کاش از خواب بیدار نمیشدم. کاش این خواب دنباله دارِ هر شبم بود.واقعا شیرین بود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/158</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/8584642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-8584642</guid>
      <pubDate>Fri, 23 Dec 2011 13:22:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه 16 آذر فقط دانشگاه ما تعطیل بود. یه دفعه ای یکشنبه تصمیم گرفتیم بریم شیراز و خیلی خیلی اتفاقی و به زور تونستم بلیط اتوبوس V.I.P بگیرم. البته به خانواده همسر خبر ندادیم و صبحش که نزدیک شیراز بودیم تماس گرفتیم که برای ناهار میرسیم. مادر همسر خورده بود زمین و کمرش مو برداشته بود و استراحت مطلق بود. تا جایی که میتونستم و از دستم بر می اومد کمکش کردم. کلا سفر خوبی نبود و البته که ما فقط برای دیدار خانواده همسر رفته بودیم. پنج شنبه صبح هم به زور بلیط هواپیما گیر آوردیم و برگشتیم تهران.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الان سه ماهه زندگیمو نفهمیدم. بیماری مامان و خوب نشدنش شدیدا اعصابمو ریخته بهم. هرروز یه پُرس برنامه گریه دارم که دیگه آخراش به هق هق تبدیل میشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حال و حوصله درس ندارم. به زور میام سر کار و کارهای خونه رو هم به زور انجام میدم. شاید یه برنامه سفر دو روزه برای مشهد بزارم و برم دیدن پدر و مادرم. دلم خیلی براشون تنگ شده&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nemo86.persianblog.ir/post/157</link>
      <author>گیــــــــلاس</author>
      <comments>http://nemo86.persianblog.ir/comments/132190/8501000/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-132190.post-8501000</guid>
      <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 11:27:15 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
