روزانه
توی همه زندگی ها پائین و بالا هست.اما حکایتِ روزگار ِ منو قشنگ روزگارم یه جورائی زمین به آسمون رسیدن شده. یعنی یه روزایی اتفاقاتی می افته که اصلا به فکرمون نمیرسیده شاید یه وقتی این جوری بشه، یا مثلا کسی زنگ زده و خبری داده که چند ساعت طول کشیده تا تونستیم این مسئله رو درک و هضم کنیم.
امروز صبح لباس پوشیدم بیام سر کار ، از قندک ( خواهر زاده مبارکم
) می پرسم من کجا دارم میرم ؟ یه ذره نگا کرده، میخنده و میگه : دانشگاه .... قیافه منو تصور کنید:
.... بهش گفتم: تو از کجا میدونی دانشگاه چیه؟ میگه: کلاس
... منم چشم مامان باباشو دور دیدم و عین یک انار فشارش دادم تا جیغش در اومد 
* چند روزی برای تجدید قوا میریم سفر
** دستور تهیه یه غذای خوشمزه: در ادامه مطلب
ادامه مطلب