برای همسرم
باشی یا نباشی
دور از من یا کنارم
فرقی ندارد بهار باشد یا پاییز
آفتابی باشد یا ابری
فکر چشمانت حتی
شعر را جاری میسازد
نویسنده:خودم
برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد
باشی یا نباشی
دور از من یا کنارم
فرقی ندارد بهار باشد یا پاییز
آفتابی باشد یا ابری
فکر چشمانت حتی
شعر را جاری میسازد
نویسنده:خودم
کم کم دارم به زندگی جدید عادت میکنم. صبحها که سرکارم دلم برای خونمون و همسرم تنگ میشه. مدام اس ام اس بازی میکنیم و از هر فرصتی برای مکالمه تلفنی استفاده میکنیم. همسرم اگر زودتر از من خونه باشه هر روز با یه شیوه ازم استقبال میکنه. همین که میرسم میرم آشپزخونه و مشغول آماده کردن شام و ناهار فردا میشم. وسطش تی وی میبینم و برای همسر مهربونم آب هویج و سیب میگیرم تا چشمای قشنگش از مطالعه و کار با لپ تاپ خسته شده تقویت شه.
از الان خوشحالم که سه روز آینده تعطیلم و میتونم به خونه و زندگیم برسم :)) چون شنبه خواهر همسری میاد خونمون باید کمد رو براش خالی کنم و تصمیم بگیریم که وسایلش رو کجا بزاره. خوشحالم که میاد پیشمون چون با خواهر شوهرای دیگه فرق داره و مهربون و دوست داشتنیه.
به افتخار آغاز زندگی مشترک یه وبلاگ جدید با اعتماد به نفس فوق بالا درست کردم. از هرچی درست کردم عکس میگیرم و یه آرشیو ساختم تا یادگاری برامون بمونه.
*گیلاس نوشت: اولین کتابی که از همسرم هدیه گرفتم (البته اون موقع هم سر نبود :)) یه کتاب جیبی دو زبانه بود از اشعار فریدون مشیری. یکی از زیباترین قطعاتش رو به پاس بودنش، دوست داشتنش، عشقش و در رفتن خستگی درس خوندن از تنش تقدیم میکنم به همسرم که اول کتاب برام نوشته بود:
تقدیم به شراب ناب هستی ام
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بی کران تو
می برد مرا به هر کجا که لطف اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بو سه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم تورا
به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من
ز جان تو
دو سال گذشت از روزی که در جواب " آیا بنده وکیلم؟ " گفتم: بعـــــــــله
بعد از کلی گشتن دنبال خونه و حرص خوردن از قیمت بالای اجاره ها بالاخره جای مناسب با بودجمون رو پیدا کردیم. البته خیلی هم مناسب نبود و مجبور شدیم کلی دیگه بزاریم روش اما به هر حال با همه کوچیکی و کم و کاستی هایی که داره در ب دری و الاخون بالاخونی من و قشنگ روزگارم داره تموم میشه. مهمترین حُسن خونه اینه که تا خونه مامانم پیاده کمتر از ده دقیقه راهه.
امروز وسایل شوشو رو از خونه دوران مجردیش آوردیم منزل جدید و فعلا قراره تا آماده شدن و تهیه وسایل من به خونه پدریم در رفت و آمد باشه. مامان و بابای عزیزم خیلی زحمت کشیدن و مامان و بابای شوشو هم از راه دور همه جوره حمایتهاشون بهمون رسیده.ممنونشون هستیم
درست در دو سالگیمون کلید اولین خونه مشترکمون رو تحویل گرفتیم. آینه خاتمی که مادر شوشو شب بعله برون برام آوره بود رو به همراه قرآن بردیم خونه. قشنگ روزگارم تا قبل از امروز خوب و دقیق خونه رو ندیده بود و امروز که وارد خونه شد لبخند شیرینی روی لبش نشست که خیلی خوشحالم کرد.
از همین امروز هم کلی کار ریخته سرمون از انتخاب مبل و پرده و تخت گرفته تا خرید خورده ریزه ها و تزئین جهیزیه عـــــــــــروس خانوم !!!! الان هم قراره بریم خونه جدید و متر ببریم و اتاقا و هال رو اندازه گیری کنیم که موقع خرید وسایل مشکل نداشته باشیم.
به شدت از هرگونه ایده و پیشنهاد جهت تزئین و چیدمان جهیزیه استقبال میشه...
عزیزدلم:دوسالگیمون مبارک
غروب جمعه ست و من حسابی دپرس شدم...تو الان خوابیدی و من بالای سرت نشستم و صدای نفسهاتو خوب میشنوم تا یک هفته ای که نمی بینمت و کنارم نیستی حداقل با یادآوری این صدا آروم بشم...
تا یکی دو ساعت دیگه میری...هم درس داری هم 120 تا برگه امتحان میان ترم دانشجوات رو تصحیح نکردی...
من دلم گرفته و از صبح بی دلیل گاه و بی گاه گریه کردم.. بعضیاشو تو دیدی و دلداریم دادی و دنبال بهونه بودی و اونایی رو هم که ندیدی ولی فهمیدی و فکر کردی شاید از دست تو دلگیرم...ولی نیستم. از دست هیچ کس دلگیر نیستم جز خودم...
من کنار تو چیزی دارم که خیلی ها ندارن و اون عشقه...
دوستت دارم عزیزِ جونم
سال 89 از اولش خوب نبود.باید بگم عید 89 یکی از بدترین تجربه های من بود. سال 89 هم همینطور.مدام توام بود با تنش و نگرانی و استرس. البته اتفاق خوبش شاغل شدن و قبول شدنم بود در کارشناسی ارشد که مدیون زحمات همسرم هستم.
4شنبه آخر سال سیم کارت همسری بی دلیل سوخت و از صبح الاف احیای اون بودیم. 5شنبه پروازمون 7ساعت تاخیر داشت و ما با بار و بندیل توی فرودگاه ولو بودیم و با اطلاعات فرودگاه و آژانس فروشنده بلیط دعوا کردیم که چرا بهمون اطلاع ندادن تاخیر رو. تا اینکه یه مبل راحتی پیدا کردیم و نشتیم یه فیلم مستند دیدیم و من هی آرایش کردم که لحظه ورورد به منزل پدرشوهر شیک و زیبا باشم
بالاخره بجای ساعت ١٠ ساعت ٣ رسیدیم و ناهار با کلم پلوی فوق العاده شیرازی پذیرایی شدیم.
روز اول رفتیم تخت جمشید و چون خلوت بود و هنوز مسافران نوروزی نیومده بودن کلی عکس گرفتیم و بهمون خوش گذشت. حسابی خواهر و برادر همسری سنگ تموم گذاشتن توی بیرون بردن و گردوندن ما 
روز دوم همسری دچار گلاب به روتون شد و دو روز تمام حتی در زمان سال تحویل تب داشت و من دل توی دلم نبود و هی بالای سرش مواظبش بودم.
فردای سال تحویل یعنی ٣شنبه من هم حالم بد شد ولی سعی کردم به روی خودم نیارم که مریضم. عصر رفتیم بیرون گردش که همون اول راه لرز شدید گرفتم و برگشتیم خونه و تا نیمه های شب از تب و لرز سوختم. قسمت وحشتناک ماجرا وقتی بود که موقع برگشتن از دستشویی سرم گیج رفت و بیهوش شدم و اگر نونوش - خواهر همسری - نرسیده بود با سر رفته بودم قاطیه باقالی ها 
اون شب کذایی با پاشویه های مامان همسر و فیلم و مسخره بازی های همسری و خواهر و برادرش به خیر و خوشی گذشت و فقط تا دو روز بعدش کمی سردرد داشتم.
حالم که بهتر شد هم تونستیم بریم خرید هم نارنجستان قوام و حافظیه و مسجد نصیرالملک و موزه فارس شناسی و از همه مهم تر بازار وکیل....
ولی دیگه جایی نرفتیم چون هم شلوغ بود و هم گرم و ما هم همه جا در سفرهای قبلیمون رفته بودیم و ترجیح دادیم توی خونه کنار خانواده باشیم که ممکنه تا ۶ماه دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.
واقعا این چند روز همه برامون سنگ تموم گذاشتن.از همه نظر. هدیه تولد و قبولی واسه ارشد هم محفوظ بود.
خیلی زود گذشت و من برای اولین بار موقع برگشت و بستن چمدونا کلی گریه کردم که نریــــــــــــــــــــــــــــــم
و خانواده همسر که همگی مدافع حقوق زنان و البته عروس خانواده هستند
با قشنگ روزگارم دعوا کردن که چه وضعه بلیط گرفتن و چرا دیرتر نگرفتی؟ تو برو زنت اینجا بمونه
ولی من دلم نیومد و بعد از ٩روز که مثل برق گذشته بود شنبه بدون تاخیر وارد تهران بزرگ و خلوت شدیم.![]()
همسر عزیزم:
تعطیلات به من خوش گذشت.این هم مدیون لطف و اخلاق خوب تو بود. هرچند ....... خوشحالم که مشکلی که مدتهاست درگیرشیم تاحدی حل شده و مطمئنم از حالا به بعد با کمک و همراهیه تو بهتر هم خواهد شد.
بازم ممنون از تو و خانواده ت بابت لحظات نابی که داشتیم![]()
همسرم! تولدت مبارک

روز بعد نوشت: لحظه ای که این پست رو نوشتم حالم خیلی خوب نبود. واسه همین امروز اومدم اصلاحش کنم....
عشقم
زندگیم
روحم
عمرم
عاشـــــــــــــــــــــــــــــــقتم
از وقتی یادمه همینطوری بودم.وقتی بارون و برف می اومد و نمیتونستم از خونه برم بیرون عین پرنده ای تو قفس میشدم.درست مثل همین الان که از شدت برف کوچه بسته شده و من فقط میتونم تا روی ایوون برم و مردم رو تماشا کنم. از الان دارم دعا میکنم تا فردا تعطیل بشه و من خونه بمونم. حالا بابا هم واسم دست گرفته و هی صدام میزنه و مبگه فردا تعطیله.
اگه بشه چی میشه! یه صبحانه داغ کنار خونواده بخورمو بعدش برم برف بازیو بیام محکم پاهامو بچسبونم به شوفاژ و یه شیر نسکافه گوارا بخورم و بعد چشمام گرم بشه و یه چرتک خوشمزه و آش رشته معرکه پخت مامی جانم.
قشنگ روزگارم تلاش ِ تو برای درس خوندن و پژوهش قابل تحسینه. به کارت ایمان دارم و حمایتت میکنم. 
* از دیشب زدم توی کار رژیم. وقتی به حواریون - به قول مارگزیده - فکر میکنم بابت هیکل مبارکم عذاب وجدان میگیرم.دیشب شام یه لیوان شیر خوردم و امروز ناهار از مجبوری چلوکباب برگ و الان دارم فکر میکنم شام سالاد الویه بخورم یا عدس پلو؟
کشته مرده ی این مدل رژیــــــــــمم 
جمعه خودمون رو خجالت دادیم و در پی تجربه جاهای جدید رفتیم نویـــــد همون جای همیشگی و تکــــــــراری.
...البته همسری گفت بریم یه جای دیگه ولی من گفتم یا نویـــــد یا گرسنگــــــــی!
خلاصه که دارم سعی میکنم خوب باشم! برام دعا کنید و اگر تجربه ای دارید برای بهتر شدن راهنماییم کنید. 
روز بعد نوشت:
نه تنها تعطیل نشدیم که مجبور شدم صبح زودتر راه بیفتم که ماشین گیرم بیاد. ولی کلی راه رو پیاده اومدم تا میشد پاهامو روی برف کشیدم! دل نوازترین صداست صدای خرت خِرت برف زیرِ پاهام ( البته بعد از صدای قشنگ روزگارم
) گذشته از همه ی خوبی های برف امروز وقت دکتر دارم و نمیدونم چجوری باید برم؟؟؟؟؟ باز از همه اینا بدتر اینه که فقط من اینجام . رئیسم نمیاد و همکارم امتحان داره
نتیجه اخلاقی اینکه من داره خوابم میگیره 
قالب قبلی رو دوست نداشتم. نمیدونم چرا جدیدا هی دوست دارم قالب عوض کنم تا تنوع ایجاد بشه! گُلای اون بالا رو دوست داشتم. منو یاد ِ روز نامزدیم میندازه 
هیچ خبر خاصی نیست! هیچ اتفاق مهمی نیفتاده! تنیجه تکمیل ظرفیت هنوز نیومده و من مجبور شدم برای سال جدید هم ثبت نام کنم چون خیلی زیـــــــــــــاد درس خوندمو شبانه روز سرم توی کتابه ( جدی نگیرید)! کلا زندگی خانواده دو نفره ما در درس خلاصه شده. البته بیشتر قشنگ روزگارم در حال ِ مطالعه و تحقیق و ترجمه ست. گاه گاهی هم من در زمینه شغلی و درسی ( که هم رشته ی هم هستیم) باهاش همراهی میکنم. کلاس زبان هم رفتم ُ با افتخار interview دادمُ افتادم همون ترم آخری که بودم! با این تفاوت که سیستم و کتابهای آموزشی آموزشگاه عوض و به شدت سخت شده و من رو حسابی درگیر لغات جدید کرده. سر ِکار همش story book دستمه و هی توی babylon لغت search میکنم. نمیدونم حالا این شیوه زبان خوندن اون هم دو ساعت بعد از پایان ساعت اداری درسته یا نه ؟ نکنه باز مثل دفعه های قبل زده بشم و دوباره برای یک سال زبان رو ول کنم به امان خدا؟ ولی خب بازم چاره ای ندارم. مجبورم خودم رو موظف کنم که هرجور شده بخونمُ حالشو ببرم!
از وقتی قالب وبلاگ رو پاییزی کرده بودم خیلی به دلم نمی نشست.برای همین دوباره قالبی رو انتخاب کردم که زمان ایجاد وبلاگ ازش استفاده کرده بودم. به نظرم دلنشین تر شد. نظر شما چیــــــه؟ *دو کلمه با همسرم: عزیز دلم! عشقم! زندگی! با اینکه پست قبلی رو به بادِ انتقاد گرفتیو گفتی: این حرفا چیه؟ نباید توی وبلاگ این حرفای جینگول وینگول رو بنویسی اما باز دلم میخواد بهت بگم که حضورت هر چند این روزها که سخت گرفتار درس و تلاش و آزمون جامع ُ طرح و تز هستی کم رنگ شده و کمتر می بینمت اما! همین دو کلمه ی دوستت دارم برام کافیه که خستگیه یک روز کاری از تنم در بره! برام کافیه گوشه ذهنت وقتی داری درس میخونی من باشم! برام کافیه که بگی : چقدر خوبه تو هستی،تو مونس منی و اگه نبودی به من خیلی خیلی سخت میگذشت! همین کافیه که هر دو شاکر باشیم. شاکر باشیم که کنار همیم و همدیگر رو دوست داریم... حتی وقتی خسته ایم! وقتی صبر و تحمل نداریم! وقتی دلگیریم!
بخاطر این روزهای سخت و پرتنش تو و من و تمام کسانیکه همراهمان هستند!
ستاره؛ماه
مال من
ابر و بهار
مال تو
پنجره های رو به باغ
مال من
بام بلند آبشار
مال تو
بنفش و سرخ
مال من
آبی و زرد
مال تو
هر چه گل از گلت شکفت
مال من
هر چه دلم جوانه کرد
مال تو
نگو که بال بسته ای
نگو که از حصار وسیم خاردار
خسته ای
نگو اگر چگونه یا چرا...
بگو تمام جاده های آسمان
و چلچراغ باغ کهکشان
بگو که تا به هر کجا که می رسد
پرنده ی خیال ما
مال ما!
نازنینم! همسرم! مهربانم! قشنگ ِ روزگار ِ من!
نه از این همه بی رحمی و تبعیض خسته ام،نه دلواپس روزهای آینده!
نه دلگیر از گاهی عصبانیت هایت،نه دلخور از گاهی نبودنهایت!
تنها نگران توام! نگران سلامت جسم و روح تو! نگران چشمهای دلواپس تو! نگران نیمه شبهایی که چشم به سقف اتاق دوختی و نمی دونم ته ذهنت کدام پازل جور نشده این روزهامون رو جور می کنی!
من در تمام بودن و نبودن ها،در تمام سختی ها و بالا و پائین ها،در تمام بی پناهی هایت کنارت هستم چون تکیه گاهی امین و امن! آغوشم همیشه و همه جا بروی دلتنگی های تو بازه!
قشنگ روزگار من
همسر مهربانم
شریک و همراه روزهای زندگیم
نهم امرداد 89
اولین سالگرد هم پیمان شدنمان مبارک

پ.ن:
پست ٣۶۵ روزگیمون مبارک ویـــــــــــــــــــژه و خاص قشنگ روزگارم هستش. از همه دوستان معذرت میخوام 
