گزارشانه
صبح فردای روز مراسم مشغول جمع کردن وسایل برقی بودم که روی اپن گذاشته بودم و سرویس چینی که روی ناهارخوری چیده بودم. کلی دوباره کاری شد و از سر نو کمد لباسها و رختخواب ها رو هم مرتب کردم.ناهار اون روز رو مادر عزیزم همراه داداشی برامون آوردن و من هم برای تشکر یک شاخه گل مریم و کیک تازه بهشون دادم.
شامش رو مهمون خواهر عزیزم و جشن تولد قندکش بودیم.برای ناهار شوشو لازانیا برداشتم و چون خودم شنبه مرخصی بودم تصمیم داشتم ناهار رو برم خونه باباییم.
دیروز از ساعت 7 بیدار شدم و همسری رو راهی کارش کردم و خودم هم شروع کردم به تمیز کاری چون از شب قبل از مراسم برای دیدن جهیزیه همه با کفش اومده بودن و با وجود بسته بودن پنجره ها تمام میزها پرز و خاک گرفته بود. بعد از جارو کشی و تی رفتم خونه پدرم. اتاق من به همراه تخت دو نفره دوران عقدمون حالا شده مالِ خان داداش و اتاق دادشم شده اتاق مشترک من و خواهری موقعی که میریم خونه پدرم. کلی از لباسها و لوازمم رو از رده خارج کردم و بعضیها رو هم آوردم خونمون. ناهار مامانم فسنجون پخته بود و برای ناهار امروز من و آقای همسر هم داد. وقتی برگشتم خونه دست بکار شدم و اولین شام رو توی خونمون کوکو سیب زمینی همراه با سالاد فصل و برنج برای غذای امروز آماده کردم که حسابی برنجم شور شد.
شوشو میگفت قبلا دستپختت بهتر بود!!! منم گفتم از تازه عروس نباید خیلی انتظار داشت و تقصیر قابلمه ها بوده 
حمام رو با کلی ذوق و شوق تزئین کرده بودم و دور حوله هامون روبان پیچیده بودم و انواع صابون و شامپو کف حمام گذاشته بودم.روی تخت رو با روتختی هایی که از مکه آورده بودم درست کردم و سجاده و جانمازهامو توی سبد حصیری گوشه اتاق گذاشتم. آینه و شمعدونم رو گذاشتم جلوی در ورودی و یک هفته تمام برای چیدن و تزئین آشپزخونه وقت گذاشتم. پرده ها رو از اطلس پود و مبل و سرویس خواب رو از دلاوران گرفتیم که خیلی دوستشون دارم. بیشتر لوازم آشپزخونه رو از شوش و بازار گرفتم و برای بعضی از وسایل هم رفتیم گ ل افش ان که لوازم آشپزخونه داره.فرش هال و قالیچه های اتاقها رو هم بابای مهربونم از شرکت فرش گرفت. خلاصه که همه چیز خیلی خوب و خوش بود و من با سلیقه ی خوبی که دارم ( اصلا تعریف از خود نیست
) وسایلم رو چیدم.
* خواهر شوشو دانشجوی ارشد شده و از اول مهر میاد تهران. البته قراره خوابگاه بگیره.با اینحال بهش گفتم که در ِ خونه ی ما همیشه به روش بازه.
برای ترم مهر انتخاب واحد کردم و مثل دفعه قبل کلاسهام افتاد سه شنبه و چهارشنبه از صبح تا عصر...
اینم کامنت همسر عزیزم برای پست قبلی: سلام بانوی زیبای من! توی این مدت همه ی فکر و ذکرت خرید و برنامه ریزی و مدیریت پروژه ی زیر یک سقف رفتنمان شده بود. می دونم که خیلی خیلی خیلی زحمت کشیدی تا بهترین وسایل و مراسم رو تدارک ببینی..
و امروز هجدهم شهریور فقط چند ساعتی از با هم بودنمان زیر یک سقف گذشته و تو برای من بهترین که چه عرض کنم، عسل بانوترین و مهربان ترین همسر دنیا بوده ای ![]()
![]()
خدا را سپاس می گویم و به وجودت افتخار می کنم عشق من![]()
![]()
![]()

گوگول مگول بود


ولی دیگه جایی نرفتیم چون هم شلوغ بود و هم گرم و ما هم همه جا در سفرهای قبلیمون رفته بودیم و ترجیح دادیم توی خونه کنار خانواده باشیم که ممکنه تا ۶ماه دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.
خیلی زود گذشت و من برای اولین بار موقع برگشت و بستن چمدونا کلی گریه کردم که نریــــــــــــــــــــــــــــــم
و خانواده همسر که همگی مدافع حقوق زنان و البته عروس خانواده هستند
با قشنگ روزگارم دعوا کردن که چه وضعه بلیط گرفتن و چرا دیرتر نگرفتی؟ تو برو زنت اینجا بمونه
ولی من دلم نیومد و بعد از ٩روز که مثل برق گذشته بود شنبه بدون تاخیر وارد تهران بزرگ و خلوت شدیم.
).
واقعا استقبال هم از این فیلم خیلی پرشور بود
. خلاصه که بعد از فیلم آمدیم بیرون و دیدیم به به چقدر ملت توی صف همون یه حبه قند وایستادن.من به داداشم گفتم حالا میمونم تا ببینم چی پیش میاد.اونم رفت به یه سینما دیگه سر بزنه و ببینه اوضاع بلیط و صف اونجا چطوره که در این فاصله گیشه باز شد و منم وسطای صف بودم که بطور معجزه آسایی آخرین بلیط به من رسید و من پریدم توی سینما وپشت سر من در سالن بسته شد.حالا بماند توی صف از سرما و خستگی و وایستادن روی پا به مدت ٢ساعت چه بر من گذشت.حاشیه سالن رو صندلی چیده بودن و من جام ته سالن بود ولی زیر یه هالوژن آبی.خلاصه که دیدن این فیلم بعد از کلی یخ زدن کنار خیابون حسابی چسبید. این وسط سر خان داداشمون بی کلاه موند.

دلم میخواست زار بزنم وسط اونجا.
این دفعه دومی بود که از کیفه استفاده می کردم. حتی اگر تعمیر هم بشه بازم بعید میدونم بشه درست و حسابی ازش استفاده کرد.
از همه اینا گذشته خواهری عزیزم با کلی وسواس و دقت و سلیقه کلی پول پای این کیف داده بود.... 
البته تا حالا هر دفعه رفتیم پیششون همینطوری بوده.
فقط تونستیم مثل بقیه سفرها بریم بازار وکیل که بی نهایت دوستش دارم و مجذوب طرحها و رنگهای فوق العاده اش میشم.


. از لطفت ممنونم. بعد ماشین رو از بابا گرفتیم و رفتیم برای ناهار به رستوران پردیس و بعد هم پارک قیطریه و آیس پک.

