Daisypath Anniversary tickers خاطره - قشنگ روزگار من

قشنگ روزگار من

برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد

گزارشانه

صبح فردای روز مراسم مشغول جمع کردن وسایل برقی بودم که روی اپن گذاشته بودم و سرویس چینی که روی ناهارخوری چیده بودم. کلی دوباره کاری شد و از سر نو کمد لباسها و رختخواب ها رو هم مرتب کردم.ناهار اون روز رو مادر عزیزم همراه داداشی برامون آوردن و من هم برای تشکر یک شاخه گل مریم و کیک تازه بهشون دادم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشامش رو مهمون خواهر عزیزم و جشن تولد قندکش بودیم.برای ناهار شوشو لازانیا برداشتم و چون خودم شنبه مرخصی بودم تصمیم داشتم ناهار رو برم خونه باباییم.

دیروز از ساعت 7 بیدار شدم و همسری رو راهی کارش کردم و خودم هم شروع کردم به تمیز کاری چون از شب قبل از مراسم برای دیدن جهیزیه همه با کفش اومده بودن و با وجود بسته بودن پنجره ها تمام میزها پرز و خاک گرفته بود. بعد از جارو کشی و تی رفتم خونه پدرم. اتاق  من به همراه تخت دو نفره دوران عقدمون حالا شده مالِ خان داداش و اتاق دادشم شده اتاق مشترک من و خواهری موقعی که میریم خونه پدرم. کلی از لباسها و لوازمم رو از رده خارج کردم و بعضیها رو هم آوردم خونمون. ناهار مامانم فسنجون پخته بود و برای ناهار امروز من و آقای همسر هم داد. وقتی برگشتم خونه دست بکار شدم و اولین شام رو توی خونمون کوکو سیب زمینی همراه با سالاد فصل و برنج برای غذای امروز آماده کردم که حسابی برنجم شور شد. شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے شوشو میگفت قبلا دستپختت بهتر بود!!! منم گفتم از تازه عروس نباید خیلی انتظار داشت و تقصیر قابلمه ها بوده

 حمام رو با کلی ذوق و شوق تزئین کرده بودم و دور حوله هامون روبان پیچیده بودم و انواع صابون و شامپو کف حمام گذاشته بودم.روی تخت رو با روتختی هایی که از مکه آورده بودم درست کردم و سجاده و جانمازهامو توی سبد حصیری گوشه اتاق گذاشتم. آینه و شمعدونم رو گذاشتم جلوی در ورودی و یک هفته تمام برای چیدن و تزئین آشپزخونه وقت گذاشتم. پرده ها رو از اطلس پود و مبل و سرویس خواب رو از دلاوران گرفتیم که خیلی دوستشون دارم. بیشتر لوازم آشپزخونه رو از شوش و بازار گرفتم و برای بعضی از وسایل هم رفتیم گ ل افش ان که لوازم آشپزخونه داره.فرش هال و قالیچه های اتاقها رو هم بابای مهربونم از شرکت فرش گرفت. خلاصه که همه چیز خیلی خوب و خوش بود و من با سلیقه ی خوبی که دارم ( اصلا تعریف از خود نیست Smiley) وسایلم رو چیدم.

* خواهر شوشو دانشجوی ارشد شده و از اول مهر میاد تهران. البته قراره خوابگاه بگیره.با اینحال بهش گفتم که در ِ خونه ی ما همیشه به روش بازه.

برای ترم مهر انتخاب واحد کردم و مثل دفعه قبل کلاسهام افتاد سه شنبه و چهارشنبه از صبح تا عصر...

اینم کامنت همسر عزیزم برای پست قبلی: سلام بانوی زیبای من! توی این مدت همه ی فکر و ذکرت خرید و برنامه ریزی و مدیریت پروژه ی زیر یک سقف رفتنمان شده بود. می دونم که خیلی خیلی خیلی زحمت کشیدی تا بهترین وسایل و مراسم رو تدارک ببینی..
و امروز هجدهم شهریور فقط چند ساعتی از با هم بودنمان زیر یک سقف گذشته و تو  برای من بهترین که چه عرض کنم، عسل بانوترین و مهربان ترین همسر دنیا بوده ای قلبگل
خدا را سپاس می گویم و به وجودت افتخار می کنم عشق منماچگلماچ

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

پنج شنبه شب 17 شهریور 90بعد از یک مجلس کوچیک خانوادگی و دوستانه من و قشنگ روزگارم راهی خونه عشقمون شدیم. دوست عزیزم دالتون کوچیک آرایشگرم بود و برای آتلیه جایی رو که یکی از دوستان معرفی کرده بود انتخاب کردیم و یه دست گل رز قرمز مخملی سفارش دادم. همسر مهربانم واقعا شاه داماد بود و خواستنی تر از همیشه.

لحظه خداحافظی و بدرقه خیلی سخت بود و اشک من رو سرازیر کرد. همه میگفتن که خونتون نزدیکه و حالا فردا صبح میای خونه بابات اما شاید هیچ کس درک نکرد که 25 سال شاهزاده خونه پدر بودن یعنی چه و حالا خانوم خونه ی دیگه ای شدن یعنی چه؟ دلم برای پدر و مادر و برادرم که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم بود و شبها با مشت کوبیدن به دیوار با هم حرف میزدیم تنگ میشه. دلم برای خونه پدرم و پادشاهی کردن تنگ میشه. دلم برای تمام روزهای زیبایی که داشتم پرپر خواهد زد.

پدر، مادر، خواهر و برادر نازنینم سنگ تموم گذاشتن که هیچ جوری نمیتونم محبتهاشون رو جبران کنم. همشونو دوست دارم و جونمو برای تک تکشون میدم.

اما امروز یه جور عجیب و غریبی بودم. دیگه دلم نمیخواد برم سر کار و دوست دارم خونه باشم و عین زنای سنتی فقط برای همسرم آشپزی کنم و خونه رو تمیز کنم و عصر منتظر باشم که همسرم برگرده خونه. اما فقط حسه .حس زود گذر که سرکوب میشه چون خوب میدونم که نمیتونم و نمییشه.

به پایان اولین روز زندگی مشترک زیر یک سقف رسیدیم و من احساس میکنم خوبم.

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


حج نامه 2

3روز آخر در مدینه با وجود تدابیری که اندیشیده بودم مهمون ناخوانده ای داشتم که شدیدا اعصابم رو بهم ریخت و دچار افسردگی شدید شدم. مدینه رفتم دکتر و با وجود دادن قرص جدید باز هم تغییری در حالم ایجاد نشد. به همین خاطر زودتر از بقیه اعضای کاروان در هتل مُحرم شدم و با دلی پر درد و چشمانی اشکبار مدینه رو به طرف مسجد شجره ترک کردیم.

مسجد شجره حال و هواش وصف ناپذیره.مخصوصا اگر برای بار اول تجربش رو داشته باشی. حسی توام با نگرانی و گاهی شادی برای دیدن خودٍ خدا. بعد از نماز مغرب و وقتی که همه محرم شدن به طرف مکه حرکت کردیم و حدود ساعت 2.30 صبح بود که رسیدیم هتل. قرار شد یه استراحت کوتاه داشته باشیم و نماز صبح رو توی هتل بخونیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 5 بریم برای اعمال.... اینجا هم از کاروان جدا افتادم و با خودم فکر کردم بعد از نماز مغرب اعمالم انجام میشه و منم میشم مثل بقیه ... بنابراین تمام فکرها و آرزوهام برای انجام اعمال در کنار قشنگ روزگارم دود شد رفت هوا...

غروب روز اول بعد از برگشتن همسری از اعمال و یه استراحت کوتاه رفتیم حرم. من مجبور بودم طبقه دوم باشم و فقط از دور شکوه و عظمت خدایی رو نظاره کنم...یه صندلی پیدا کردم و جوری که پشت مقام ابراهیم و روبروی درکعبه قرار بگیرم نشستم. قشنگ روزگارم رفت پایین برای طواف و نماز و گاهی هم از پایین برای من دست تکون میداد تا مطمئن بشه حالم خوبه و خیلی بی تابی نمیکنم. اما حالم  بد بود و اصلا نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و گریه م یه جورایی تبدیل به هق هق شده بود و هرکی رد میشد یه جور غریبی انگار از ته دلش برای حل مشکل من که نمیدونست چیه دعا میکرد.

نهضت همچنان ادامه داشت ولی من امیدوار که شاید بتونم فرصتی پیدا کنم برای انجام اعمال...

4 شبانه روز محرم بودم و با وجود احرام  همسری رو همراهی میکردم و میرفتیم خرید و حرم. طفلی شوشو خیلی ناراحت بود و وقتی میدید چقدر ناراحتم اونم عذاب میکشید و غصه میخورد.

نهایتا یک روز مونده به برگشتمون به همسری نیابت دادم تا طواف و نماز طواف رو انجام بده و بعدش من سعی و تقصیر رو بجا بیارم و مجددا همسری طواف نسا و نماز طواف تا من از احرام خارج بشم...

با اینکه اون چند روز اذیت شدم ولی امتحان خوبی بود که از خودم دور باشم و فقط و فقط به عظمت خدا فکر کنم که اینقدر قدرت داره که منو ناخوانده و یک هفته ای دعوت کنه به خونش و خیلی بیشتر قدرت داره که اجازه لمس حریمش رو به من نده تا فقط از دور ِ دور نگاهش کنم. هنوز حکمت این موضوع رو نفهمیدم و مطمئنم نخواهم فهمید.

ساعت 9 شب پنجشنبه 23 تیر وارد تهران شدیم و با استقبال گرم خانواده و دسته گلهای زیباشون روبرو شدیم.

بعدا نوشت: شب 2مرداد خواب دیدم به سرعت پله های اطراف کعبه رو طی کردم و رسیدم کنار خونه خدا. کنار کعبه بودم و تا دلم خواست طواف کردمو خونه خدا در آغوشم بود و قشنگ روزگارم از دور منو میدید و لبخند میزد.

+ نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


حج نامه 1

سفر خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم تموم شد.مثل برق و باد گذشت.هنوز احساس گیجی و منگی دارم. خوابم پریشونه و فکر میکنم باید بیدار باشم تا به حرم و زیارت برسم.

این سفر با وجود اینکه سفر مشترک زیاد داشتیم تجربه خوبی بود.قشنگ روزگارم چون سفر اولش بود به مکه و مدینه خیلی خیلی هیجان داشت و من لذت رو در اعماق وجودش میدیدم و از شادی اون شاد میشدم. همسریم سفرنامه زیبایی نوشته که تا همیشه برامون به یادگار میمونه اما من اینجا مینویسم با نثر خودم تا اینجا هم ثبت باشه:

شب دوشنبه 13 تیر ساعت 23.30 تهران رو به مقصد جده ترک کردیم. مامان و بابای عزیزم زحمت رسوندن ما رو به فرودگاه کشیدن. مامان برای شاممون ساندویچ کتلت داده بود که حسابـــــــــــــی خوردنش چسبید.پرواز سعودی بود و به موقع و بدون تاخیر انجام شد. از جده تا مدینه حدود 5 ساعت توی راه بودیم و ساعت 8.30 صبح رسیدیم هتل بدرالمدینه. برخلاف تصور ما هتل خیلی خوبی بود و نزدیک قبرستان بقیع و حرم.پیاده حدودا شش ، هفت دقیقه راه بود. خیلی سریع بعد از جابجا کردن وسایل خودمونو رسوندیم به حرم که از فرصتمون استفاده کنیم. تا نماز ظهر حرم بودیم و برگشتیم هتل و هردومون از شدت خستگی بیهوش شدیم. عصر هم رفتیم فروشگاه " سنترپوینت" که قیمتهاش با ایران خیلی فرق نداشت و گرون بود. شام رو در kfc که خیلی هم خوب نبود خوردیم و برگشتیم هتل.

روز دوم هم به زیارت حرم نبوی و بقیع گذشت. البته بقیع برای خانومهای (نسا) بسته بود و شوشو فقط تونست بره و یه چندتا عکس قاچاقی هم گرفته بود.از روز دوم در مدینه به مواد شوینده های حرم شدیدا آلرژی نشون دادم و سرفه و خارش و سوزش گلو و سینه اذیتم میکرد و از شدت سرفه و خشکی سینه نمیتونستم حتی بخوابم.

روز سوم زیارت دوره بود که من بخاطر کسالتی که داشتم در هتل موندم و همسری تنهایی با کاروان همراه شد. شبش سوار یکی از تاکسی های جلوی هتل شدیم و رفتیم فروشگاه القمه که از هتل دور بود و از راههای عجیب و غریب میرفت و حسابی ما رو ترسوند که نکنه بدزدنمون و ببرنمون یه جاییییییییی دوررررر کلیه هامون در بیارن :) که به خیر و خوشی رسیدم و البته اینقدر جنساش بنجول و درپیتی بود که خیلی زود برگشتیم هتل.

یک روز صبح هم مراسمی داشتیم برای زوجهای جوان که خیلی شلوغ بود و بیشتر زوجهای جوان از کاروانهای مختلف اونجا جمع شده بودن و به رسم یادگار بهمون سجاده و قرآن دادن.

برنامه مون بیشتر به این شکل بود که نماز صبح رو میرفتیم حرم،برمیگشتیم ، صبحانه میخوردیم و کمی استراحت میکردیم و یا میرفتیم گشت و گذار و چرخیدن یا زیارت و نماز ظهر و بعدش ناهار و استراحت و حرم برای نماز مغرب و شبها هم معمولا اطراف حرم گشت میزدیم.سعی میکردیم بیشتر به زیارت و حرم برسیم تا به خرید و کلا هم حس و حال خرید نبود و تنها کسی که حسابی از این سفر فیض برد کوچولوی شیرین خاله بود که هرجا رفتیم به یادش بودیم و سعی کردیم از همه بیشتر براش سوغاتی بیاریم.

عصر شنبه آماده شدیم، لباس احرام پوشیدیم و مدینه رو به مقصد مسجد شجره ترک کردیم. حال و هوای مدینه جور ِ عجیب و دوست داشتنی بود که قابل وصف نیست. آسمانش موقع غروب و باد ملایمی که میوزید حال خاصی بهت میداد. دوست داشتم هزار سال طول بکشه و ما دوتایی بین بقیع و گنبد خضرا نشسته باشیم.

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

٢سال قبل چنین روزی با کلی ترس و استرس برای اولین بار اومدی دیدن خانواده من... هماهنگی ها از قبل انجام شده بود و درست راس ساعت ٧ رسیدی... هیجان از چهره ت می بارید و کلی هُل شده بودی ولی خیلی خوب تونستی حرفاتو بزنی...

امروز که ازت پرسیدم : اگر امروز دوسال قبل بود بازم می اومدی خواستگاریم؟ جوابی ندادی و با خنده گفتی باید فکر کنم دلم یه جوری شد. دوست داشتم بی تردید و بدون مکث بگی آره ... هرچند میدونم ته دلت همین جوابو داری...

این سبد گل ماله همون روزه. جوجه کنار سمت راستش هم که جاش بالای سرتختمونه امروز دوسالش شد

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

من و جناب همسر ساعت خوابمون با هم فرق داره. من مرغم ساعت ١٠ نهایتا ١٠ونیم باید خواب باشم همسری جغده تا دم دمای صبح بیدار.بنابراین به ندرت پیش میاد که باهم بخوابیم.مگر اینکه فرداش روز تعطیل باشه که من خونه باشم یا همسری زیادی خسته باشه و زود بخوابه. دیشب حدود ١١ بود خوابیدم و قشنگ روزگارم بساطشو جمع کرد برد توی پذیرایی. حدود ساعت ٣بیدار شدم و دیدم که هنوز داره کار میکنه.دلم گرفت !!! خیلی زیاد !!! صداش زدم گفتم مریض میشی بیا بخواب دیگه! تا بیاد سرجاش من خوابم نبرد و مدام تصاویر مختلفی عین پرده سینما از جلوی چشمم رد میشد.

وقتی اومد بخوابه گفت برام لالایی بخون خوابم ببره.

منم گفتم چه لالایی قشنگتر از صدای بارون.؟؟(آخه داشت بارون می اومد)

گفت: رعد و برق هم زد ... فهمیدی؟

گفتم: نه بابا من خواب ِ خواب بودم.

گفت: اگه من پیشت نبودم تنهایی میترسیدی؟ ( آخه مامان و بابام رفتن سفر)

گفتم: آره معلومه بابا...من شبا تنهایی خوابم نمیبره (هرچند خیلی شبا هم که تنها نیستم هم خوابم نمیبره)

 خلاصه که با همه بلد نبودنم چند تا لالا خوندم تا خوابش ببره. ولی خودم تقریبا تا ساعت ٧ که بیدار بشم هر یک ربع یه بار از خواب میپریدم و دوباره با اضطراب خوابم میبرد.

گیلاس نوشت:

- ترم اول داره تموم میشه.منم چون بچه خیـــــــــــــــــــــلی زرنگی هستم تمام کارها و ارائه هام مونده واسه همین هفته آخر.

- هفته پیش همسری رسما عمو شد و ما آخر هفته رفتیم دیدن نی نی گوگولومون. منم یه کوچولو بغلش کردم.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے گوگول مگول بود

- چشمم به این روزشمار این کنار افتاد.یک سال و نه ماه و یک هفته و دو روز گذشته! اما .... بگذریم...

- اینم تقدیم به همسر مهربانم ----->  شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

باید خاطره هفتم و هشتم فروردین 90

جشن دو نفره مون توی خانه استیک جایی ثبت میشد.

چه جایی بهتر از اینجا که ماله هردومونه

دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


نوروزانه

سال 89 از اولش خوب نبود.باید بگم عید 89 یکی از بدترین تجربه های من بود. سال 89 هم همینطور.مدام توام بود با تنش و نگرانی و استرس. البته اتفاق خوبش شاغل شدن و قبول شدنم بود در کارشناسی ارشد که مدیون زحمات همسرم هستم.

4شنبه آخر سال سیم کارت همسری بی دلیل سوخت و از صبح الاف احیای اون بودیم. 5شنبه پروازمون 7ساعت تاخیر داشت و ما با بار و بندیل توی فرودگاه ولو بودیم و با اطلاعات فرودگاه  و آژانس فروشنده بلیط دعوا کردیم که چرا بهمون اطلاع ندادن تاخیر رو. تا اینکه یه مبل راحتی پیدا کردیم و نشتیم یه فیلم مستند دیدیم و من هی آرایش کردم که لحظه ورورد به منزل پدرشوهر شیک و زیبا باشم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے بالاخره بجای ساعت ١٠ ساعت ٣ رسیدیم و ناهار با کلم پلوی فوق العاده شیرازی پذیرایی شدیم.

روز اول رفتیم تخت جمشید و چون خلوت بود و هنوز مسافران نوروزی نیومده بودن کلی عکس گرفتیم و بهمون خوش گذشت. حسابی خواهر و برادر همسری سنگ تموم گذاشتن توی بیرون بردن و گردوندن ما

روز دوم همسری دچار گلاب به روتون شد و دو روز تمام حتی در زمان سال تحویل تب داشت و من دل توی دلم نبود و هی بالای سرش مواظبش بودم.Smiley 

فردای سال تحویل یعنی ٣شنبه من هم حالم بد شد ولی سعی کردم به روی خودم نیارم که مریضم. عصر رفتیم بیرون گردش که همون اول راه لرز شدید گرفتم و برگشتیم خونه و تا نیمه های شب از تب و لرز سوختم. قسمت وحشتناک ماجرا وقتی بود که موقع برگشتن از دستشویی سرم گیج رفت و بیهوش شدم و اگر نونوش - خواهر همسری - نرسیده بود با سر رفته بودم قاطیه باقالی ها شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اون شب کذایی با پاشویه های مامان همسر و فیلم و مسخره بازی های همسری و خواهر و برادرش به خیر و خوشی گذشت و فقط تا دو روز بعدش کمی سردرد داشتم.

حالم که بهتر شد هم تونستیم بریم خرید هم نارنجستان قوام و حافظیه و مسجد نصیرالملک و موزه فارس شناسی و از همه مهم تر بازار وکیل.... ولی دیگه جایی نرفتیم چون هم شلوغ بود و هم گرم و ما هم همه جا در سفرهای قبلیمون رفته بودیم و ترجیح دادیم توی خونه کنار خانواده باشیم که ممکنه تا ۶ماه دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.

واقعا این چند روز همه برامون سنگ تموم گذاشتن.از همه نظر. هدیه تولد و قبولی واسه ارشد هم محفوظ بود. خیلی زود گذشت و من برای اولین بار موقع برگشت و بستن چمدونا کلی گریه کردم که نریــــــــــــــــــــــــــــــم و خانواده همسر که همگی مدافع حقوق زنان و البته عروس خانواده هستند با قشنگ روزگارم دعوا کردن که چه وضعه بلیط گرفتن و چرا دیرتر نگرفتی؟ تو برو زنت اینجا بمونه ولی من دلم نیومد و بعد از ٩روز که مثل برق گذشته بود شنبه بدون تاخیر وارد تهران بزرگ و خلوت شدیم.Night

همسر عزیزم:

تعطیلات به من خوش گذشت.این هم مدیون لطف و اخلاق خوب تو بود. هرچند ....... خوشحالم که مشکلی که مدتهاست درگیرشیم تاحدی حل شده و مطمئنم از حالا به بعد با کمک و همراهیه تو بهتر هم خواهد شد.

بازم ممنون از تو و خانواده ت بابت لحظات نابی که داشتیم

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یه حبه قند

روز سه شنبه هفته پیش جشن شکوفه ها بود و من با کلی هیجان و ذوق و شوق لباس خوشگلو تمیز تنم کردمو رفتم دانشگاه.ز اونجایی که بنده ارتباطات قوی دارم در همون دقایق اولیه با کلی دانشجوی سال بالایی و بچه ترها رفیق شدم و حسابی بحثمون گل انداخت.... روز اول که یک کلاسمون بیشتر تشکیل نشد و ما به بحث و آشنایی بیشتر با همدیگه پرداختیم و منو حسابی جو گرفته بود و اندر باب سیستم آموزشی و دانشگاهی و رشتمون سخنرانی ایراد میکردم. چهارشنبه هم از صبح کلاس داشتم تـــــــــــــا عصر بعد هم بدو بدو رفتم کلاس زبان امتحان دادم. دو روز کمی برام سخت بود چون مدتها از میز و درس و کلاس دور بودم( البته این مدتها شاید یک سال و نیم باشه ها چشمک).

از روزی که جشنواره فیلم فجر شروع شد من برنامه شو گرفتم و تصمیم داشتم چندتا از فیلمهای خوبشو برم. قرار گذاشتیم که پنجشنبه با دختر خالمو همسری بریم. اما اتفاقی افتاد که نشد و دیدن دو تا فیلم خوب رو از دست دادیم. جمعه ظهر بعد از ناهار با داداشم راه افتادیم سمت سینما و دیدیم که از شب قبل برای فیلمی که ما میخواستیم ( یه حبه قند)اسم نوشتن و بنابراین دیدن یه فیلم دیگه م منتفی شد. بلیط فیلم آلزایمر رو گرفتیمو رفتیم تو.گفتیم "کاچی به از هیچی "نیشخند واقعا استقبال هم از این فیلم خیلی پرشور بوددروغگو. خلاصه که بعد از فیلم آمدیم بیرون و دیدیم به به چقدر ملت توی صف همون یه حبه قند وایستادن.من به داداشم گفتم حالا میمونم تا ببینم چی پیش میاد.اونم رفت به یه سینما دیگه سر بزنه و ببینه اوضاع بلیط و صف اونجا چطوره که در این فاصله گیشه باز شد و منم وسطای صف بودم که بطور معجزه آسایی آخرین بلیط به من رسید و من پریدم توی سینما وپشت سر من در سالن بسته شد.حالا بماند توی صف از سرما و خستگی و وایستادن روی پا به مدت ٢ساعت چه بر من گذشت.حاشیه سالن رو صندلی چیده بودن و من جام ته سالن بود ولی زیر یه هالوژن آبی.خلاصه که دیدن این فیلم بعد از کلی یخ زدن کنار خیابون حسابی چسبید. این وسط سر خان داداشمون بی کلاه موند.ابله

دوستان عزیزم: این روزها کارم توی اداره زیاده و بعدش هم درگیر مسائل فکری و ذهنی زیادی هستم و در رفت و آمد به کلاس و خونه. واقعا به هیچ کاریم نمیرسم. ببخشید اگه سر نمیزنم یا جواب کامنتای پرمهرتون رو نمیتونم بدم خجالت

بعدا نوشت: با عرض پوزش از دوستانم! جهت اطلاع شخص فضولی که میاد سرک میکشه و بد دهنی میکنه و از ترسش بی نام کامنت میزاره باید عرض کنم که مشخصه دفعه اولته و گذری اومدی اینجا وگرنه میفهمیدی که من دانشجوی ارشد هستم و خیلی هم به موقع یعنی بعد از کارشناسی فوق قبول شدم...متاسفم برات که بسیــــــــــــــــــار ترسو تشریف داری و کاملا معلومه یه جات سوخته که اینطوری کامنت دادی جناب من !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


9 بهمن 89

وبلاگم دو ساله شد،من و قشنگ روزگارم یک سال و نیمه!

+ نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


سفر نوشت

چند روز تعطیلی ما خیلی کم بود و زود گذشت. فقط اتفاق بدی که افتاد این بود که مامان من اصرار داشت که من کیف دستی لوئی ویتان جدیدی رو که خواهرم برام کادو خریده بود رو با خودم ببرم و گفت بجای اینکه پلاستیک دستت بگیری اینو ببر. چشمتون روز بد نبینه همین که وارد فرودگاه شدیم  نفهمیدم چه جوری و کی دسته کیفم پاره شد و از وسط رویه کیف جر خورد. تعجبدلم میخواست زار بزنم وسط اونجا.گریه این دفعه دومی بود که از کیفه استفاده می کردم. حتی اگر تعمیر هم بشه بازم بعید میدونم بشه درست و حسابی ازش استفاده کرد. دل شکستهاز همه اینا گذشته خواهری عزیزم با کلی وسواس و دقت و سلیقه کلی پول پای این کیف داده بود.... ناراحت

کنار خانواده همسر در شهر شعر و ادب خوش گذشت. از هیچ چیزی دریغ نکردند و واقعا همه چیز فراهم بود. از همه بیشتر خواهر شوهر عزیز با وجود اینکه شدیدا مشغول درس هستش اما مدام ما رو بیرون برد و گردوند و چرخوندو حسابی سنگ تموم گذاشت.خلاصه که شد رئیس اداره تفریحات و خوشگذرانی ما...  Smiley      البته تا حالا هر دفعه رفتیم پیششون همینطوری بوده.

از روز دومِ سفر دچار گلو درد و سردرد شدیدی شدم که مجبور شدم برم دکتر.بخاطر همین خیلی هم حال و حوصله تفریح و گردش نداشتم و از همه بدتر اینکه از بستنیه هلو خوردن هم افتادم ...فقط تونستیم مثل بقیه سفرها بریم بازار وکیل که بی نهایت دوستش دارم و مجذوب طرحها و رنگهای فوق العاده اش میشم.

حالا قراره یه سفر با خواهرم - که تا حالا شیراز نرفته - بریم صفا و عشق و حال.

+ نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


فرزندان اسفند

بعد از چند ماه غیبت باز اومدم تا از تو بگم. از خاطراتی که داره رقم میخوره. از روزهای با هم بودنمون. از دلتنگیهام و خوبی های تو و گرفتاریهات.  تو بهترینی

قرار بود ٨ مرداد مراسم عقد برگزار شه که بخاطر صحبتهای عاقد و اینکه اون تاریخ قمر در عقربه افتاد به نهم همون ماه.

رفتم آرایشگاه .... خیلی ساده و معمولی....  تو ساعت ٣ اومدی خونه ی ما تا با هم بریم آتلیه.... عکسهای نامزدیم معرکه شد... من که خیلی دوستشون دارم...

موقع اذان مغرب حدود ساعت ٨ شب من و تو به عقد هم در اومدیم.... شب عقدم بخاطر رفتار برخی از اطرافیانم و البته اشتباه و کوتاهیه خودم شب خوبی نبود و من انتظار بهتر از اون رو داشتم... اما تو نازنین من : عالی بودی .....

وقتی کنارت پای سفره عقد نشسته بودم باورم نمیشد که دیگه من و تو تا ابد ماله هم شدیم... و این احساس فوق العاده بود

خیلی دوستت دارم همسر مهربونم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


قدم اول

امروز ما اولین قدم در راه یکی شدن رو برداشتیم.

صبح رفتیم دفترخونه و قرار عقد رو گذاشتیم. همون عاقدی که خواهرم رو عقد کرده بود برای خوندن صیغه عقد ما هم میاد. بعد هم رفتیم برای آزمایش که متاسفانه افتاد برای شنبه.

در مدتی که گذشت مامان و بابای من با دست پر و موفقیت آمیز از شیراز برگشتند وتمام صحبتهای مهم و لازم رو انجام دادن.

هشتم مرداد ماه هشتاد و هشت در ساعت 5.30 عصر من و تو به عقد هم در میایم.

امروز صبح بعد از رفتن به چندین کتابفروشی و دیدن مدلهای مختلف بالاخره قرآنی که باب دلم بود رو خریدم.

 

همیشه در پناه قرآن باشیم

برای خرید حلقه هم رفتیم کریم خان و تمام مغازه ها رو گشتیم تا بالاخره حلقه ای پیدا کردیم که هم به دست تو می اومد و هم به دست من.

 

عزیز ِ شیرین تر از گیلاسم:

ممنون که امروز با من همراهی کردی و خیلی صبوری به خرج دادی. چون میدونم در خرید خیلی وسواس به خرج میدم و قطعا این موضوع تو رو کلافه میکنه.

مهربانم :

برام مهم نیست مدل و قیمت حلقه ام چی باشه. بالاترین ارزش اینه که نام زیبای تو در حلقه ی ازدواج من حک شده

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یک روز کنار تو

امروز ، روز فوق العاده ای بود. من و تو در مدت یک سال گذشته روزهای شیرین زیاد داشتیم اما امروز کاملا متفاوت بود. یه جور احساس تعلق و علاقه و عشق شدید بینمون وجود داشت.

ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

ساعت ١٣ اومدی خونه ی ما تا دسته گل روز پدر رو به بابام بدی... از لطفت ممنونم.  بعد ماشین رو از بابا گرفتیم و رفتیم برای ناهار به رستوران پردیس و بعد هم پارک قیطریه و آیس پک.

در تمام مدتی که کنارت بودم احساس عجیبی داشتم. محبوب ِ دلم ، عزیز ِ نازنینم ، کسی که مدتها با رویای بودن کنارش سر کردم امروز کنار من توی ماشین نشسته بود و شک ندارم هردومون به یک چیز مشترک فکر میکردیم.

به عشقی که سراسر ِ‌ وجودمون رو گرفته. به حلاوت لحظاتی که عاشقانه در کنار هم هستیم

سرنوشت ِ من و تو باهم گره خورده ! یکی نباشه اون یکی از غصه مرده ! وقتی دو تا جون تو یه قالب جا گرفته * وقتی خدا من و تو رو به هم رسونده !

 دیوونه ایم اگه همو خوشبخت ندونیم .  عاشق بودیم ، عاشق هستیم عاشق می مونیم *

                                          

امشب پدر و مادرم برای دیدن خانواده ی تو به شهرتون رفتن. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

گیلاس شیرین ِ من:

با تو بودن ارزش بسیار زیادی داره که نمیشه با سکه و گل برابرش کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خاطرات خواستگاری 4 و 5

دیشب لیله الرغائب بود. یادمه پارسال چنین شبی خیلی برای کنار تو بودن دعا کردم و از خدا خواستم سال آینده ( یعنی ٨٨ ) چنین شبی کنار هم باشیم. و دقیقا این اتفاق افتاد.

در هفته ی گذشته تو سه شنبه شب ٢/۴/ ساعت ۶ عصر اومدی خونه ما و چند ساعتی من و تو با هم حرف زدیم. روز بعدش راجع من و تو در جمع خانواده صحبتهای زیادی صورت گرفت که بعضی هاش باعث رنجیده خاطر شدن من شد. اون شب تا نزدیک ساعت ٢ بامداد خوابم نبرد و به خیلی چیزها فکر کردم.

دیشب یعنی ۵شنبه ۴/۴ تو برای شام اومدی پیش ما. ما باز هم با هم حرف زدیم.

شب خوب و دوست داشتنیی بود.

عزیز ِ نازنین:

ازت عذر خواهی میکنم بخاطر تاخیری که در بروز کردن وبلاگ دارم چون همانطور که میدونی درگیر امتحانات هستم.

ان شاالله خیلی زود جبران میکنم...

+ نوشته شده در جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خاطرات خواستگاری 3

ماهی کوچولوی شیرینم !

فقط میخوام از تو تشکر کنم.

بخاطر آمدنت. بخاطر عشقت و بخاطر انتخاب من بعنوان همسر و اینکه میخوای من در لحظات تلخ و شیرین کنارت باشم.

از پدر و مادر مهربانت هم ممنونم. قبل از آمدنتون استرس داشتم اما همین که نشستید و باب صحبت باز شد احساس صمیمیت کردم.

بخاطر سبد گل ِ قشنگت هم ممنون. میخواستم عکسش رو بزارم که متاسفانه آپلود نشد.

خیلی خیلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت پانزدهم

همه دنیا از آن ِ من بود وقتی ،

گرمای وجودم سردی دستانت را تسخیر می کرد.

٢٧ خرداد ٨٧

قرار بود ساعت ۴ میدون مادر همدیگر و ببینیم. من از دانشگاه و بعد از امتحانم آمدم. کمی نگران بودم و هول شده بودم. و البته هیجان داشتم چون در فضائی غیر رسمی با تو ملاقات میکردم.

کافی شاپ ارنج ، یک لیوان آب پرتقال و بستنی ای خوشمزه، دستانت در دستانم!  به خاطره ای ماندگار تبدیل شد.

خاطرم هست همون نگاه اول بهت گفتم دوستت دارم و از ١٢ اسفند بهت علاقه مند شدم. تو هم نگاهی غریب و همراه با تردید بهم انداختی و فقط خندیدی.

از گفته ی اون روزم پشیمون نیستم. چون فکر میکردم شاید دیگه نبینمت یا فرصتی برای ابراز علاقه باقی نمونه.

امشب من و تو یک ساله شدیم. اما رابطه ای داریم به اندازه ی تمام عمرمون با ارزش. عاشقانه و دلپذیر. شیدا تر از قبل شدم و مست تر از همیشه.

فردا شب تو و خانواده ی عزیزت مهمان خانه ما هستید و خانه ی دل منو روشن میکنید. بی صبرانه انتظار فردا رو میکشم. میدونم تو هم مثل من امشب نمی خوابی و دلواپس فردا هستی. اما فراموش مکن که خدا هست و همیشه همراه و پشت و پناه ِ من و تو بوده.

حضورت سبز تر از سبز...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یاداشت چهاردهم

سال قبل چنین شبی:

تازه از کلاس زبان برگشته بودم و حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. کمی دور و برم و جمع کردم و یه شام مختصر خوردم. وقتی برگشتم توی اتاقم نگاهی به گوشیم انداختم و دیدم اس ام اس دارم و من متوجه نشدم.

همین که اس ام اس رو باز کردم دیدم پیغامیه از طرف تو : اگر یه روز کسی با گاری افتاد دنبالت نترس،نمکیه چون اونم فهمیده خیلی بانمکی.

خوشحال شدم خیلییییییی زیاد. چون هرچی بود از طرف کسی بود که مدتها منتظر خبری و اشاره ای از طرفش بودم. چند دقیقه ای خوب فکر کردم تا جواب مناسبی پیدا کنم . من هم در جواب اینو برات فرستادم : وقتی خاطرات آدم زیاد میشه عکسهای روی دیوار هم زیاد میشه اما تنها دلش برای کسی تنگ میشه که نمیتونه عکسش رو یه دیوار بزنه...

همین دو تا اس ام اس کافی بود تا من و تو تا نزدیک اذان صبح اس ام اس بازی کنیم و رابطه ای رو شروع کنیم که امروز نتیجه ای شیرین داره....

اون شب قرار شد به زودی همدیگه رو ببینم و از نزدیک با هم حرف بزنیم.......

سال قبل منتظر رسیدن روز ٢٧ خرداد بودم چون قرار بود فراتر از رابطه ی دانشگاه و در جوی صمیمی با هم ملاقات کنیم. اما امسال منتظر ٢٨ خرداد هستم چون قراره برای اولین بار با پدر و مادرت آشنا بشم. برای همین :

عزیز ِ دلم !

دوست دارم در اولین ملاقات در نظر اونها بهترین جلوه کنم. پس هم صورت زیبا لازمه هم باطن زیبا. برای همین بهترین لباسها رو میپوشم. این ولخرجی نیست. چون من این کار رو برای کسانی انجام میدم که دوستشون دارم.

به امید دیدار.

یک سالگی مون مبارک 

+ نوشته شده در جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 12 + 1

هر روز که میگذره بیشتر مطمئن میشم که دوستت دارم و حاضرم برای بدست آوردنت تلاش کنم و از جونم مایه بزارم.

 

کم کم داریم به سالگرد آشنائیمون نزدیک میشیم. پارسال همین روزها بود که برای تعطیلات رفته بودی خونه و من هم مسافرت بودم.

 

یک سال خیلی زود گذشت و من در این یک سال بخاطر عاشق بودنم و داشتنت خدا رو شکر کردم و لحظات شیرینی داشتم.

 

بالاخره بعد ازچندین روز مذاکره و به قول معروف جلسات خانوادگی علی رغم میل باطنی مادر ، قرار شد هروقت تو با پدرم تماس گرفتی ازت بخوان که پدرت تماس بگیرن.

تو هم روز شنبه 9 خرداد ساعت 10.17 با پدرم تماس گرفتی و شماره منزل رو ازش گرفتی.

ظهر اون روز من و تو ناهار رو با هم خوردیم و راجع به خیلی از مسائل گپ زدیم.

روز گرم و خوبی بودقلب

 

یکشنبه شب ساعت 9.40 پدرت تماس گرفتن و چند دقیقه ای با بابام حرف زدن.

دل توی دلم نبود.

خیلی استرس داشتم.

توی اتاقم دور خودم می چرخیدم.

 

همه چیز خیلی خوب پیش رفت و قرار شد خانواده ات اواخر خرداد بیان تهران.

 

عزیز نازنینم :

امیدوارم اوضاع رو براه بشه و بر وفق مراد ما پیش بره و هر چه سریعتر من و تو برای همیشه مال ِ هم بشیم.

فرقی برام نداره که در سواحل هاوائی باشی یا بوشهر......به هر حال در همه جا و همه وقت من با تو همراه خواهم بود.

 

دعای من سلامتی و توفیق توست .

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خاطرات خواستگاری 2

از دیشب خیلی استرس داشتم و امروز به اوج خودش رسید. سعی کردم به تو انتقال ندم که فکر کنم نشد.......

دل توی دلم نبود. شبیه گربه های گیج بودم. تند تند همه کارها رو کردم. خونه آماده شد. میوه ها رو توی ظرف چیدم. شیرینی و چای هم آماده بود. حالت تهوع و سرگیجه داشتم. یه دوش گرفتم رلکس بشم. اشک بهم مجال نداد. حق داشتم گریه کنم. دلم گرفته بود. میترسیدم یه وقتی از تو خوششون نیاد واسه همین تنها دعام این بود که مهرت به دل ِ مامان و بابا بیفته.

یه لباس که به نظرم خوشگل بود پوشیدم. کمی آرایش کردم و عطری که دوستش داری رو زدم.قلب  چند دقیقه قبل از رسیدنت انگار بوی تنت رو احساس کردم. امدم پشت پنجره که یه دفعه اس ام اس دادی رسیدی و تا وقت قرار چرخ میزنی.

راس ساعت ٧ زنگ در رو زدی. همه به ساعت نگاه کردن و گفتن : چه دقیق و آن تایم !

با یه سبد گل خوشگل وارد شدی. اصلا نگاهم نکردی. فکر کنم ترسیدی چشمات لوت بدن نه ؟ اولش هول شده بودی کاملا معلوم بود من هم دست و پام میلرزید !!!!!!!!!

چند دقیقه ای گذشت بلند شدم که چای بیارم  تمام عشقم این بود یه روز برات چای بیارم  ماهی کوچولو

تمام مدتی که با بابا و برادر و مادرم حرف میزدی توی آشپزخونه حرفهاتو میشنیدم. وقتی میخندیدی دلم برات ضعف میکرد و گاهی بهت افتخار میکردم.

تو با مردانگی و شجاعت تمام اومدی و حرف ِ دلت رو زدی.  به قول دوستمون حسن نیتت رو ثابت کردی.لبخند

عزیز ِ نازنینم :

الان احساس آرامش ِ‌خوبی دارم. تو رو در چند قدمیه خودم فرض میکنم. به نظر میاد نظر خانواده تا اینجای کار مثبت باشه. تو خیلی خوب از عهده ی این کار خطیر براومدی.

باید دعا کرد و منتظر شد. این بار هم باید انتظار بکشم اما انتظاری  متفاوت از اونچه که تا حالا تجربه کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خاطرات خواستگاری 1

به امید روزی که از وصالمون بنویسم :

با اینکه مامان پیش زمینه ای از حضور تو توی زندگیم داشت بیان این مطلب که قراره تماس بگیری کار آسونی نبود. مخصوصا که حالا باید با پدر هم حرف میزدم.

روز ١٧ اردیبهشت قبل از رفتن به جلسه کنکور ارشد تمام قوامو جمع کردم و به خودم این شجاعت رو دادم که از تو برای مامان بگم. کار پخت و پز ِ بابا هم با مامان باشه. وقتی شروع به حرف زدن کردم کاملا متوجه تغییر حالت صورت مامان شدم که فکرش هزار راه میرفت. اما من از موضع خودم کوتاه نبیومدم و تنها عشق ِ تو بود که این قدرت رو به من داد.

در کمتر از دو روز موضوع به پدر منتقل شد و تقریبا موضوع روز خانواده شده بود. همه راجع به خواستگاری حرف میزدند که قرار بود با پدر تماس بگیره و قرار ملاقات رو معلوم کنه.

علی رغم نگرانی و اضطراب شدیدی که داشتم تو زنگ زدی و با تمام مردونگیت با پدرم حرف زدی.

نازنین ِ دلم :

فردا یعنی چهارشنبه ٢٣ اردیبهشت ساعت ٧ عصر تو میای خونه ما تا از نزدیک با خانواده ام آشنا بشی. شب ِ سختی خواهم داشت. دل توی دلم نیست.

دو سال رو با انتظار حضورت هر چند کم توی زندگیم گذروندم.

یه سال لحظه های سرشار از عشق و شادی باهات داشتم و البته انتظار کشیدم تا زمان مناسب فرا برسه و همه چیز جلوه ی رسمی پیدا کنه.

از حالا به بعد انتظاری شیرین و سخت و قطعا دلشوره آوری رو خواهم داشت.

این بین عشقت ، حضورت ، عطرت و نگاهت ِ که منو امیدوار به بودن و رسیدن میکنه.

دوستت دارم ماهی کوچولوی من

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت نهم

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن    ...... در کوی او گدائی بر خسروی گزیدن

یه رویای شیرین بود.

کاش تموم نمیشد ، کاش تا آخرین روزی که موجودی در دنیا زنده است ادامه داشت. کاش این غیرمنتظره تا ابد میموند و من .....

تو اینجائی.نزدیکتر و عاشقتر از همیشه. همین جا کنار دستان من. محبوبتر و خواستنی تر از هر زمان ِ دیگه. تو هستی و داشتن و بودنت به تمام عمر می ارزه. تو هستی و من دیگه هیچ چیز از این جهان تاریک نمیخوام . تو ماه و خورشید منی.

نازنینم!

هیچ وقت احساسم بهم دروغ نگفته. وقتی تو باشی من پادشاه تمام آفریده های خدا هستم. احساس میکنم دیگه جائی از این قلب کوچک نمونده که به تو تعلق نداشته باشه. اختیارم از کف رفته و تو حکمران وجودم شدی. تو هستی چون خدا خواست که باشی.

امیدوارم به حرمت روزهای شیرین ِ بودنمون هیچگاه از هم جدا نشیم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()