Daisypath Anniversary tickers دل نوشت - قشنگ روزگار من

قشنگ روزگار من

برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد

که عشق آسان نمود اول ولی ...

پارسال همین روزا تا اوایل فروردین درگیر یه مصاحبه مهم و سخت و یه مشکل جسمی بودم که حسابی روح و روانم رو ریخته بود بهم. توی همه اون روزا مامان بود که کنارم بود تمام روزا و شبایی که تنها بودم و همسرم کنارم نبود. تک تک لحظه ها باهام بود و گاهی دلداریم میداد گاهی دعوام میکرد بخاطر اون همه استرس و ترس. اون روزا فکر میکردم خیلی تنهام و بدبخت ترین آدم روی زمینم، اما این روزا که مامان مریضه. این روزا که 5ماهه از خونه ش و بچه هاش دوره. این روزا که حال مامانم اصلا خوب نیست فکر میکنم تمام اتفاقات بد سال گذشته نه تنها بد نبودن که خیلی هم خوب بودن و من اون موقع واقعا خوشبخت بودم چون پدر و مادرم کنارم بودن. اما حالا که خدا و روزگار روی دیگه ی زندگی رو نشونمون دادن فهمیدم همیشه اوضاع بدتری از اون چیزی که هست و ما فکر میکنیم بده وجود داره که باعث بشه ما در لحظه فکر کنیم چقدر خوشبختیم و حتی بخاطر همین اتفاقات بد خدا رو شکر کنیم.

داشتیم برنامه ریزی میکردیم بریم خونه تکونی‌ و خونه رو آماده کنیم برای استقبال از مامان و بابا. اما حالا در ب در دنبال بلیطیم که تعطیلات رو کنارشون باشیم. گاهی اتفاقاتی می افته که از اراده و کنترل تو خارجه و فقط باید تحمل کنی ....

خدایا از تو معجزه میخواهم
معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت
تو خود بهتر میدانی، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند....
ناامید نیستم ...فقط دلتنگم....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


ندونستی زمونه نامهربونه ای دل

یه چند وقتیه حال جسمیم مساعد نیست. همش خسته م و احتیاج به مشت و مال دارم. فرصت استراحت ندارم و شبا خیلی بد میخوابم. دارم کم کم. کم میارم. از سرکار که میام خونه تازه اعمال کزتیم شروع میشه و با اینکه همسرم گهگاه (!)کمک میکنه و مدام میگه نمیخواد کار کنی ولی جوابم بهش اینه که من مثل بعضی خانوم ها نیستم که پامو بندازم روی پامو یکی دیگه کارامو بکنه. نه من که مامان و خواهرمم اینجوری نبودن و منم این شکلی تربیت کردن.

خلاف مراعاتهای من و کلاه و شالگردن پوشیدن بعد از گذشت 4ماه از اول پاییز سینوزیتم عود کرد و سردردهای ضربانیم شروع شد و درست مثل وقتی که بدون دماغگیر شیرجه میزنی توی استخر احساس میکنم دو سه مشت کلر توی صورتم رفته.رفتم دکتر و بهم آنتی بیوتیک و سرم شستشو داد. حالا توی این اوضاع که حس درس خوندن نیست مهمون دعوت کردم ... 

دیشب احساس کردم خیـــــــــــــــــلی تنهام. البته خیلی وقتا این حس رو دارم ولی دیشب خیلی شدید بود. دلم یه جای گرم میخواست.یه سوپ ورمیشل مامان پز و یه لیوان آب لیمو شیرین و آب پرتقال!!!! دلم میخواست سر راهم میرفتم خونه مامان و بابام تا نزارن درد بکشم. تا واسم بخور شلغم آماده کنن تا اگر گفتم آخ ده تا جانم بهم بگن. دیشب احساس کردم خیلی تنهام حتی با وجود خواهر مسئولیت پذیرم و برادر مهربونم. دیشب احساس کردم تنهام. دیشب دلم شکست!!!!!!

عنوان پست رو با صدای ها ی ده بخونید

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


از کار خودم در شگفتم!!!

روی موبایلم کلی آهنگ دارم. از خواننده ها و سبکهای مختلف.بعد از مدتها امشب داشتم با صدای بلند و هندزفری آهنگ گوش میدادم.آهنگهای مورد علاقه ام....

معین،ستار،هایده،آهنگ هستی بیژن مرتضوی و اگرچه ابی که یه دنیا زندگی و شادی رو به یادم میاره. روزای خوش کودکی،برادرم،بابلسر،شب کنار ساحل و بغضی سخت توی گلوم گره میخوره....

اونوقت بعد از اینکه حسابی با این آهنگها و صدای هایده (حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده) رفتم به روزای گذشته و کلی خاطره از دوران خوش زندگیم واسم تداعی شده و بی نهایت حال کردم آهنگ درپیت (حالم بده، احوالم بده) میاد و یه ضد حال اساسی بهم میزنه. خودم از این اتفاق خنده م میگیره و یادم می افته یه روزایی هم بوده که اینقدر خوش بودم که آهنگهای مورد علاقه بچه دبیرستانی ها رو گوش میدادم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته

قبلا که با همسری دوست بودم از مشهد رفتن بدم می اومد و مدام منتظر بودم مامانم بلیط بگیره بره مشهد تا من تنها باشم هم به قرارم برسم هم بتونم تند تند تلفن حرف بزنم.بعد از ازدواجم هروقت میخواست بره من هی دعا میکردم از رفتنش پشیمون بشه و نره و پیشم باشه. حالا مامان مهربونم چهارماهه که رفته مشهد و درگیره درد کذایی شده که فقط باید دعا کنیم رهاش کنه.

حالا دلم میخواد برم مشهد. توی خونه و زندگیم بند نمیشم. هربار از همه غذاهایی که درست میکنم عکس میگرم و وقتی میرم پیش مامان بهش نشون میدم. مدام برای کارهای خونه و غذا درست کردن حتی اگر بلد باشم بهش زنگ میزنم. از همه بیشتر دلم واسه ظهرایی تنگ شده که از اداره میرفتم خونه مامان پای تلویزیون دراز کشیده بود و صدای خُروپُف بابا از توی اتاق می اومد. بعد میرفتم سر قابلمه ببینم ناهار چی داشتن. بعد با همون مانتو شلوار میرفتم بغل مامان دراز میکشیدم و عین بچه گربه خودمو میزدم بهش و میگفتیم و میخندیدیم و بعد میرفتم بستنی یا میوه می آوردم با هم میخوردیم و میرفتیم توی آشپزخونه شام میذاشتیم و من ظرفا رو میشستم. خیلی وقتا دوتایی میرفتیم تجریش یا بازار. دلم برای این روزا تنگ شده.

 پنج شنبه رفتم مشهد و تا شنبه پیش مامان و بابا بودم. کلی اعصابم خورد شد. وقتی مامان نازنینم رو میدیدم که ساده ترین کارش رو تنها نمیتونست انجام بده عصبی میشدم. تا جایی که میتونستم دور و برشون رو مرتب کردم و تا میتونستم سعی کردم بخندونمشون. دفعه قبل هم بیشتر از مامان نگران بابا بودم. پدرم که اسطوره و کوه صبره خمیده شده. ناراحتی مریضی مامانم داغونش کرده. حالا که حال مامان به لطف دعاها و حمایتهای سخاوتمندانه پدرم و خاله های مهربونم که از جونشون وقت گذاشتن رو به بهبوده فقط برای آرامش پدرم دعا میکنم.

شنبه شب با پدرم برگشتم تهران و دیدم به به که در محل کارم چنان آشی برام پخته شده که یک وجب روش روغن داره. کم اعصابم قاطی پاتی بود که اینم بهش اضافه شد!!!! این ماه نصفه حقوقم رو بهم نمیدن !!!!!!!!!!!!!

درگیر درس خوندن و آماده شدن برای امتحانات پایان ترمم. ترمی که نفهمیدم چجوری گذشت. ترمی که حتی یه کلمه سر کلاس درس گوش ندادم و تمام حواسم پیش مامانم بود.

همچنان بی حس و حالم و تمام مدت از خستگی شدیدی رنج می برم. دیشب اینقدر به جون بودم که حتی نمیتونستم ناهار امروزم رو ظرف کنم !!!

دیشب سرم توی جزوه بود همسری اومد تلویزونو روشن کرد آهنگ جدید مع ین بود. منو نگاه کرد گفت: این شرح حال دل ماست واسه مامان نفس. بعد توی چشماش اشک جمع شد. منم که اشکم خیلی سریع و بی چون و چرا میاد شروع کردم. حالا هرچی بیچاره میگه نه بابا واسه یکی دیگه خونده واسه مامان تو نخوندهآخ.. جان مادرت گریه نکن بی فایده بود. بعدم میگفت حالا این آهنگو ضبط نکنی هی تند تند گوش بدی اشک بریزی هاااااااااااا.کلا فکر کنم این روزها چند شیشه اشک میشد از گریه های من پر کرد....

خدایا: خیلی خیلی زود مامان و بابام برگردن پیشموووووووووووون.

منه دل شکسته،با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمایِ نمناک تر و ابری و پاک،دلم تنگته
ببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


سر زد به دلم دوباره غم کودکانه ای

دیشب خواب دیدم توی خونه بچه گی هام هستم.مازندران- ساری. ولی من بچه نبودم. بزرگ بودم. خیلی بزرگ. انگار پیر شده بودم.

توی تمام خونه دور زدم. اتاق خودم با دکوری که با سلیقه کودکانه ام چیده بودم.

اتاق برادرم با پوسترهای استقلال.

اتاق خواهرم با شاخه های خشکش روی دیوار و اتاق مامان و بابام با ایوون رو به باغ نارنجش.

"عزیزجان" بود و با هم توی حیاط نشستیم و به جوجه های من غذا دادیم. جوجه ها روی دست عزیز راه میرفتم.

کاش از خواب بیدار نمیشدم. کاش این خواب دنباله دارِ هر شبم بود.واقعا شیرین بود.

+ نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


از احوالات مامان نفسم

از یکشنبه تا دیروز پیش مامان مشهد بودم. روز اول اینقدر حالش بد بود که باورم نمیشد این مامان منه. تمام حرفهای ضد و نقیض بابا فقط و فقط خالی بندی بود برای اینکه ما استرس نداشته باشیم و نگران نشیم. من حتی نمیدونستم بعد از عمل دوم مامان نازنینم پای چپش حرکت نداشته !!!! لخته خونی در کار نبوده و عمل دوم مامان فوق العاده سنگین بوده.

خیلی طول کشید تا به محیط اتاق و بیمارستان عادت کنم و باور کنم این مامانه منه که اینجاست. بخاطر درد زیاد مسکن استفاده میکرد و تمام مدت روز رو گیج و خواب آلود بود و از نیمه های شب از شدت درد بیدار میشد. کم کم مسکن ها رو دکتر کم کرد و اجازه داد در طول روز با کمربند راه بره. خیلی خیلی تلاش کردیم تا اوضاع عمومیش روبراه بشه. با کمک ما بلند شه و راه بره. اینقدر روزهای سخت و بدی بود که با وجود اینکه دوربینم دم دستم بود حتی حاضر نشدم یه دونه عکس ازش بگیرم.

دیروز کلی توی راهرو بیمارستان راه رفت. درد داشت ولی حال روحیش مساعدتر بود. توی بارش شدید برف و سوز شدید مشهد رو ترک کردیم اما دلم هنوز اونجاست. تمام مدت چهره ی نازنینش جلوی چشممه.

پائین نوشت:

- شب جمعه رفتیم حرم. قشنگ روزگارم رفت زیارت. وقتی برگشت چشمام پر اشک بود. گفت: مامانت واقعا فرشته ست و نیتش پاکه. به نیت مامانت رفتم برای زیارت. نفهمیدم چجوری راه باز شد و برای اولین بار دستم رسید به ضریح. وقتی برای خودش تعریف کردیم صورتش دیدنی بود.

- روزایی که مشهد بودم علاوه بر مامان بیشتر نگران بابا بودم. شب تا صبح پلک هم نمیزاشت و اصلا نمی خوابید و مدام توی فکر بود. نگران تنهایی این روزهای پدرم شدم.

+ نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


بی تو نفس کم می آورم مامان نفس*

مامان نازنینم روز یکشنبه گذشته 15 آبان مجدد بخاطر لخته خونی که در محل عمل تشکیل شده بود مورد عمل جراحی قرار گرفت. چند روز بیمارستان بود و آخر هفته مرخص شد. اما این بار دکتر براش فیزیوتراپی و مراقبتهای بیشتری تجویز کرد. دیشب حدود 9 شب تماس گرفتم و بابا گفت داره توی خونه راه میره و منتظره فیزیوتراپ بیاد و من دیگه مزاحمش نشدم و قرار شد امروز صبح بهش زنگ بزنم. ... امروز تازه رسیده بودم دفتر که خواهرم زنگ زد و گفت مامان رو بردن بیمارستان. بخاطر عفونت ادراری و اینکه محل بخیه خونآبه میداده. زنگ زدم به بابا و مثل همیشه با وجود استرسی که داشت فقط آرامش داد و گفت مامان خوبه و نگران نباش !!!!! چند دقیقه قبل مامانم خودش زنگ زد و حالمو پرسید. خیلی سعی کردم گریه نکنم و کلی باهاش شوخی کردم ....

دفعه قبل مامانم هی میگفت این همه نمیخواد هزینه کنید و بیاید. من زودی میام تهران. اما این دفعه همش میپرسه کی میاین؟ یا میگه فلان تاریخ بیای خوبه! از نظر روحی به حضور ما احتیاج داره.

این روزا و شبا سخت میگذره. فقط اشک و گریه ست. دست و دلم به کار و درس نمیره. دلم میخواد قید همه چیزو بزنم و برم یه مدت طولانی پیش مامان و بابام باشم. گور بابای کــــــــــــــــــــار.

برای مامان نفس مهربونم دعا کنید

* خواهر زاده شیرینم به مامانم میگه مامان نفس

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

امروز از اون روزاست. حالم خیلی بده. سرم گیجه. انگار توی یه تابم و مدام از این ور میرم اونور. همش جلوی اشکمو گرفتم که راه نیفته. خیلی نتونستم با مامانم حرف بزنم چون ترسیدم اشکم دربیاد. دلم گرفته از همه کس و همه چیز. حتی از قشنگ روزگارم از همسرم. کلا علت اصلی این حال امروز من عشقمه.........

گیلاس نوشت: اینجا ماله منه. پس حق دارم همیشه از خوبی و شادی ننویسم. این بار از دل تنگم گفتم. از سر دردی که کلافه م کرده. از بغضی که حالا داره میترکه

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


اولین هفته

یک هفته از زندگی زیر یک سقف گذشت. توی این یه هفته تا جایی که میشد مامان نازنینم زنگ میزد و میگفت بیا سر راهت غذا بگیر و برو وقتی هم میگفتم نه خودم درست میکنم میگفت فعلا که من تهرانم بیا بگیر نبودم خودت درست کن. حالا از چهارشنبه مامی رفته م شهد و من باید از پدر و برادرم پذیرایی کنم. البته بایدی در کار نیست چون بابا اصلا قبول نمیکنه بیاد پیش ما و نمیزاره که ما براش غذا ببریم و میگه یه چیزی میخورم.

دیشب شام خواهرم،شوهرش و وروجکش مهمون ما بودن و در عرض چند ثانیه آقای محترم همه جا رو آباد کردن... البته که من از حضورش و شیطنتش واقعا لذت بردم :)))

پنج شنبه و جمعه تعطیلم و توی خونه. از ساعت 7 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. (همسری هم یه امتحان مهم در پیش داره و تا حدود 4 صبح درس میخونه و در نتیجه از اونطرف میخوابه) بنابراین از کله صبح بیدار شدم و در و دیوار رو نگاه کردم. بعدشم که آقای همسر بیدار شد و بعد صحانه رفت سر درسش و من ولو شدم پای تی وی و جمعه هم همین برنامه بود. هزار بار خدا رو شکر کردم که شاغلم وگرنه هر روز همین بساط بود ولی باز از طرفی دلم خواست توی خونه می بودم و مجبور نبودم اول صبح از خونه بزنم بیرون و همش نگران کار و زندگیم باشه. دلم میخواست بی نگرانی و دغدغه میشد زندگی کرد.

همسر مهربونم: یک هفته زندگی مستقل کنار تو خیلی عالی بود و تازه داریم طعم زندگی مشترک رو میچشیم. امیدوارم نتیجه این همه تلاش و شب زنده داری هاتو ببینی و از امتحانی که در پیش داری موفق و سربلند بیرون بیای.. دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

پنج شنبه شب 17 شهریور 90بعد از یک مجلس کوچیک خانوادگی و دوستانه من و قشنگ روزگارم راهی خونه عشقمون شدیم. دوست عزیزم دالتون کوچیک آرایشگرم بود و برای آتلیه جایی رو که یکی از دوستان معرفی کرده بود انتخاب کردیم و یه دست گل رز قرمز مخملی سفارش دادم. همسر مهربانم واقعا شاه داماد بود و خواستنی تر از همیشه.

لحظه خداحافظی و بدرقه خیلی سخت بود و اشک من رو سرازیر کرد. همه میگفتن که خونتون نزدیکه و حالا فردا صبح میای خونه بابات اما شاید هیچ کس درک نکرد که 25 سال شاهزاده خونه پدر بودن یعنی چه و حالا خانوم خونه ی دیگه ای شدن یعنی چه؟ دلم برای پدر و مادر و برادرم که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم بود و شبها با مشت کوبیدن به دیوار با هم حرف میزدیم تنگ میشه. دلم برای خونه پدرم و پادشاهی کردن تنگ میشه. دلم برای تمام روزهای زیبایی که داشتم پرپر خواهد زد.

پدر، مادر، خواهر و برادر نازنینم سنگ تموم گذاشتن که هیچ جوری نمیتونم محبتهاشون رو جبران کنم. همشونو دوست دارم و جونمو برای تک تکشون میدم.

اما امروز یه جور عجیب و غریبی بودم. دیگه دلم نمیخواد برم سر کار و دوست دارم خونه باشم و عین زنای سنتی فقط برای همسرم آشپزی کنم و خونه رو تمیز کنم و عصر منتظر باشم که همسرم برگرده خونه. اما فقط حسه .حس زود گذر که سرکوب میشه چون خوب میدونم که نمیتونم و نمییشه.

به پایان اولین روز زندگی مشترک زیر یک سقف رسیدیم و من احساس میکنم خوبم.

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


من + تو = ما

دو سال گذشت از روزی که در جواب " آیا بنده وکیلم؟ " گفتم: بعـــــــــله

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

بعد از کلی گشتن دنبال خونه و حرص خوردن از قیمت بالای اجاره ها بالاخره جای مناسب با بودجمون رو پیدا کردیم. البته خیلی هم مناسب نبود و مجبور شدیم کلی دیگه بزاریم روش اما به هر حال با همه کوچیکی و کم و کاستی هایی که داره در ب دری و الاخون بالاخونی من و قشنگ روزگارم داره تموم میشه. مهمترین حُسن خونه اینه که تا خونه مامانم پیاده کمتر از ده دقیقه راهه.

امروز وسایل شوشو رو از خونه دوران مجردیش آوردیم منزل جدید و فعلا قراره تا آماده شدن و تهیه وسایل من به خونه پدریم در رفت و آمد باشه. مامان و بابای عزیزم خیلی زحمت کشیدن و مامان و بابای شوشو هم از راه دور همه جوره حمایتهاشون بهمون رسیده.ممنونشون هستیم

درست در دو سالگیمون کلید اولین خونه مشترکمون رو تحویل گرفتیم. آینه خاتمی که مادر شوشو شب بعله برون برام آوره بود رو به همراه قرآن بردیم خونه. قشنگ روزگارم تا قبل از امروز خوب و دقیق خونه رو ندیده بود و امروز که وارد خونه شد لبخند شیرینی روی لبش نشست که خیلی خوشحالم کرد.

از همین امروز هم کلی کار ریخته سرمون از انتخاب مبل و پرده و تخت گرفته تا خرید خورده ریزه ها و تزئین جهیزیه عـــــــــــروس خانوم !!!! الان هم قراره بریم خونه جدید و متر ببریم و اتاقا و هال رو اندازه گیری کنیم که موقع خرید وسایل مشکل نداشته باشیم.

به شدت از هرگونه ایده و پیشنهاد جهت تزئین و چیدمان جهیزیه استقبال میشه...

عزیزدلم:دوسالگیمون مبارک

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خدا با ما نشسته چای می نوشه

کلا اهل بریز و بپاش و خرج اضافی واسه عروسی و پاتختی و حنابندون و اینجور دَنگُ فَنگها نه من هستم نه شوشو و نه خانواده ها!  سال 88 که یه عقد و نامزدی کوچیک توی خونه ما داشتیم که فقط خاله ها و شوهرخاله هام بودن و چندتا از فامیلهای همسری... لباسم یاسی رنگ بود و سفره عقدم رو خودمون چیدیم ست با لباسمون... مراسمم رو خیلی دوست داشتم هم جمع صمیمی و خودمونیمون رو، هم آرایشگاه و آتلیه م رو ... بابای نازنینم و تموم اعضای خانواده سنگ تموم گذاشتن و از هیچ چیزی دریغ نکردن...

 این دو سال دوران عقد خیلی اذیت شدیم...دوری،استرس و فشار کار و تنهایی هر دومون رو حسابی پَکَر کرده... در ایام هفته هم زیاد فرصت نمیکنیم همدیگر رو ببینیم چون مشغله کاری و درسمون زیاده... 

حالا بعد از دوسال تصمیم گرفتیم خونه یکی بشیم و بریم زیر یک سقف تا شاید آرامشون بیشتر بشه و از آلاخون بالاخونی و خونه بدوشی دربیایم... تصمیم گرفتن در مورد مراسم داشتن یا نداشتن و چگونگی برگزاریش اونم در حالیکه قراره ساکن تهران باشی ولی هیچ فامیلی تهران نداری تصمیم گیری رو سخت کرده...نمیدونیم چی کار کنیم و هر لحظه فکر تازه ای به نظرمون میرسه... بیشتر خریدهای ریزم انجام شده و فقط تکه های بزرگ مونده که اونم وقتی خونه رو بگیریم تهیه میکنیم...

دوست دارم یه مراسم ساده باشه و من لباس سفید داشته باشم و آرایشگاه و آتلیه و همه دخترخاله ها و خاله هام هم توی مراسم باشن و با هــــــم شادی کنیم... از طرفی سخته این همه آدم رو مجبور کنی این همه راه بکوبن بیان عروسی توی تهران و کلی خرج و هزینه روی دوش اونا بزاری ( که البته همشون حاضرن برای شرکت در مراسم عروسی و شادی کیلومترها راه بیان و سختی هاش رو به جون بخرن...)

دعا کنید تصمیم درست رو بگیریم و خدا هم کمکمون کنه تا این روزا با شادی و خوشی بگذره...

* امتحانانم تموم شده و من در حال حاضر در تعطیلات بسر میبرم... یادش بخیر اتمام امتحانات واسه من معنی آزادی رو داشتشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے... ولی حالا هر روز کله صبح ( سر سگ بزنی بیرون نمیاد :) مجبورم بیام سرکار و عصر خسته و کوفته برم خونه

** آخر هفته با خواهری و پسر شیرینش رفتیم بله برون دختر خاله ی عزیزم گیتا جون... ما  بطور mp3 در این مراسم که در شهر دوست داشتنی من نیشابور برگزار شد حضور داشتیم و خیلی خوب بود و فرصت دیدار فامیل رو داشتیم.. البته این سفر بدون حضور شوشو بود شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  گیتای عزیزم برای شما و همسرت آرزوی سعادت و بهروزی و شادی روزافزون داریم... بــــــــــــــــــــوس فراوان dance.gif

*** هفته دیگه 13 تیر من و قشنگ روزگارم عازم سفری دوست داشتنی هستیم... من برای بار سوم و شوشو برای بار اول سعادت و توفیق زیارت خانه خدا و مسجدالنبی رو داریم... هنوز باور نمیشه که این سفر مال ِ ماست و ما مهمون ویژه خدا هستیم...

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه
خدا با ما نشسته چای می نوشه

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


برای قشنگ روزگارم

غروب جمعه ست و من حسابی دپرس شدم...تو الان خوابیدی و من بالای سرت نشستم و صدای نفسهاتو خوب میشنوم تا یک هفته ای که نمی بینمت و کنارم نیستی حداقل با یادآوری این صدا آروم بشم...

تا یکی دو ساعت دیگه میری...هم درس داری هم 120 تا برگه امتحان میان ترم دانشجوات رو تصحیح نکردی...

من دلم گرفته و از صبح بی دلیل گاه و بی گاه گریه کردم.. بعضیاشو تو دیدی و دلداریم دادی و دنبال بهونه بودی و اونایی رو هم که ندیدی ولی فهمیدی و فکر کردی شاید از دست تو دلگیرم...ولی نیستم. از دست هیچ کس دلگیر نیستم جز خودم...

من کنار تو چیزی دارم که خیلی ها ندارن و اون عشقه...

دوستت دارم عزیزِ جونم

+ نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


نوروزانه

سال 89 از اولش خوب نبود.باید بگم عید 89 یکی از بدترین تجربه های من بود. سال 89 هم همینطور.مدام توام بود با تنش و نگرانی و استرس. البته اتفاق خوبش شاغل شدن و قبول شدنم بود در کارشناسی ارشد که مدیون زحمات همسرم هستم.

4شنبه آخر سال سیم کارت همسری بی دلیل سوخت و از صبح الاف احیای اون بودیم. 5شنبه پروازمون 7ساعت تاخیر داشت و ما با بار و بندیل توی فرودگاه ولو بودیم و با اطلاعات فرودگاه  و آژانس فروشنده بلیط دعوا کردیم که چرا بهمون اطلاع ندادن تاخیر رو. تا اینکه یه مبل راحتی پیدا کردیم و نشتیم یه فیلم مستند دیدیم و من هی آرایش کردم که لحظه ورورد به منزل پدرشوهر شیک و زیبا باشم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے بالاخره بجای ساعت ١٠ ساعت ٣ رسیدیم و ناهار با کلم پلوی فوق العاده شیرازی پذیرایی شدیم.

روز اول رفتیم تخت جمشید و چون خلوت بود و هنوز مسافران نوروزی نیومده بودن کلی عکس گرفتیم و بهمون خوش گذشت. حسابی خواهر و برادر همسری سنگ تموم گذاشتن توی بیرون بردن و گردوندن ما

روز دوم همسری دچار گلاب به روتون شد و دو روز تمام حتی در زمان سال تحویل تب داشت و من دل توی دلم نبود و هی بالای سرش مواظبش بودم.Smiley 

فردای سال تحویل یعنی ٣شنبه من هم حالم بد شد ولی سعی کردم به روی خودم نیارم که مریضم. عصر رفتیم بیرون گردش که همون اول راه لرز شدید گرفتم و برگشتیم خونه و تا نیمه های شب از تب و لرز سوختم. قسمت وحشتناک ماجرا وقتی بود که موقع برگشتن از دستشویی سرم گیج رفت و بیهوش شدم و اگر نونوش - خواهر همسری - نرسیده بود با سر رفته بودم قاطیه باقالی ها شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اون شب کذایی با پاشویه های مامان همسر و فیلم و مسخره بازی های همسری و خواهر و برادرش به خیر و خوشی گذشت و فقط تا دو روز بعدش کمی سردرد داشتم.

حالم که بهتر شد هم تونستیم بریم خرید هم نارنجستان قوام و حافظیه و مسجد نصیرالملک و موزه فارس شناسی و از همه مهم تر بازار وکیل.... ولی دیگه جایی نرفتیم چون هم شلوغ بود و هم گرم و ما هم همه جا در سفرهای قبلیمون رفته بودیم و ترجیح دادیم توی خونه کنار خانواده باشیم که ممکنه تا ۶ماه دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.

واقعا این چند روز همه برامون سنگ تموم گذاشتن.از همه نظر. هدیه تولد و قبولی واسه ارشد هم محفوظ بود. خیلی زود گذشت و من برای اولین بار موقع برگشت و بستن چمدونا کلی گریه کردم که نریــــــــــــــــــــــــــــــم و خانواده همسر که همگی مدافع حقوق زنان و البته عروس خانواده هستند با قشنگ روزگارم دعوا کردن که چه وضعه بلیط گرفتن و چرا دیرتر نگرفتی؟ تو برو زنت اینجا بمونه ولی من دلم نیومد و بعد از ٩روز که مثل برق گذشته بود شنبه بدون تاخیر وارد تهران بزرگ و خلوت شدیم.Night

همسر عزیزم:

تعطیلات به من خوش گذشت.این هم مدیون لطف و اخلاق خوب تو بود. هرچند ....... خوشحالم که مشکلی که مدتهاست درگیرشیم تاحدی حل شده و مطمئنم از حالا به بعد با کمک و همراهیه تو بهتر هم خواهد شد.

بازم ممنون از تو و خانواده ت بابت لحظات نابی که داشتیم

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


من

بیست و چهار سال قبل چنین روزی به دنیا آمدم. زمان زیادی گذشته و من هیچ وقت احساس بزرگ شدن نداشتم اما امسال فکر میکنم واقعا بزرگ شدم خیلی بزرگ !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


فقط بخاطر تو

از وقتی یادمه همینطوری بودم.وقتی بارون و برف می اومد و نمیتونستم از خونه برم بیرون عین پرنده ای تو قفس میشدم.درست مثل همین الان که از شدت برف کوچه بسته شده و من فقط میتونم تا روی ایوون برم و مردم رو تماشا کنم. از الان دارم دعا میکنم تا فردا تعطیل بشه و من خونه بمونم. حالا بابا هم واسم دست گرفته و هی صدام میزنه و مبگه فردا تعطیله.شیطاناگه بشه چی میشه! یه صبحانه داغ کنار خونواده بخورمو بعدش برم برف بازیو بیام محکم پاهامو بچسبونم به شوفاژ و یه شیر نسکافه گوارا بخورم و بعد چشمام گرم بشه و یه چرتک خوشمزه و آش رشته معرکه پخت مامی جانم.

قشنگ روزگارم تلاش ِ تو برای درس خوندن و پژوهش قابل تحسینه. به کارت ایمان دارم و حمایتت میکنم. قلب

* از دیشب زدم توی کار رژیم. وقتی به حواریون - به قول مارگزیده - فکر میکنم بابت هیکل مبارکم عذاب وجدان میگیرم.دیشب شام یه لیوان شیر خوردم و امروز ناهار از مجبوری چلوکباب برگ و الان دارم فکر میکنم شام سالاد الویه بخورم یا عدس پلو؟ نیشخند کشته مرده ی این مدل رژیــــــــــمم سبز

جمعه خودمون رو خجالت دادیم و در پی تجربه جاهای جدید رفتیم نویـــــد همون جای همیشگی و تکــــــــراری.یول...البته همسری گفت بریم یه جای دیگه ولی من گفتم یا نویـــــد یا گرسنگــــــــی!

خلاصه که دارم سعی میکنم خوب باشم! برام دعا کنید و اگر تجربه ای دارید برای بهتر شدن راهنماییم کنید. قلب

 روز بعد نوشت:

نه تنها تعطیل نشدیم که مجبور شدم صبح زودتر راه بیفتم که ماشین گیرم بیاد. ولی کلی راه رو پیاده اومدم تا میشد پاهامو روی برف کشیدم! دل نوازترین صداست صدای خرت خِرت برف زیرِ پاهام ( البته بعد از صدای قشنگ روزگارم خوشمزه) گذشته از همه ی خوبی های برف امروز وقت دکتر دارم و نمیدونم چجوری باید برم؟؟؟؟؟ باز از همه اینا بدتر اینه که فقط من اینجام . رئیسم نمیاد و همکارم امتحان داره خواب نتیجه اخلاقی اینکه من داره خوابم میگیره خمیازه

قالب قبلی رو دوست نداشتم. نمیدونم چرا جدیدا هی دوست دارم قالب عوض کنم تا تنوع ایجاد بشه! گُلای اون بالا رو دوست داشتم. منو یاد ِ روز نامزدیم میندازه خجالت

+ نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


از این همه تکرار خسته ام

چند روزی میشه که بیشتر اعضای خانواده سرماخوردن .قشنگ روزگارم،خواهرم، شوهرش و قند عسل ِ خاله. بخاطر این بیماری میهمان خانه ی ما هستن و من که تازه کمی بهتر شدم و مامان و بابا که اونا هم علائم سرماخوردگی رو دارن پرستارشون شدیم. خدا رو شکر همسرم وضعش بهتره. بیماری باعث شده این چند روز خونه ی خودش نره و پیش ما بمونه.البته قبلا تنها دلخوشیم این بود که درس و مطالعه مال ِ ایام هفته ست و وقتی خونه ماست چون سیستم من سرعتش پایینه و اینترنت هم که ماشاالله سرعت داره در حد جارو شارژیه که به شارژ نبوده تمام وقتش میشه مال ِ من ! اما از خوش روزگار پدر و مادرم بخاطر قبولیم در ار.شد برام یه لب ِ تاب ِ هما*یونی گرفتن و مشکل اینترنت هم حل شده. بنابراین در خانه پدری من، درس و مشق قشنگ روزگارم برقرار شده و هی تند تند مقاله دانلود میکنه و مطالعه و تحقیق از خودش در میکنه!

فعلا در تعطیلات بین ترم کلاس زبان به سر میبرم. خیلی توی این ترم از خودم راضی نبودم. حس و حال درس و زبان و مطالعه نداشتم.سیستم آموزشی آموزشگاهمون جوریه که مدام باید حرف بزنی و معلم تو رو مجبور به حرف زدن نمیکنه. بخاطر همین منم بعضی روزها بخاطر خستگی ناشی از کار فعالیت چندانی سر کلاش نداشتم.تنها چیزی که دوستش دارم story book  هست که کتاب ترم آینده رو آلان خریدم و شروع به خوندنش کردم. اینــــــــــــــه.

*دیشب قشنگ روزگارم با حال مریضش دو سه بار پشت منو ماساژ داد و من هی آه و ناله کردم چون شدیدا گردن و پشتم بخاطر کار با کامپیوتر و نشستن مدام پشت میز درد میکرد. کلا انگیزه ای ندارم و متاسفانه دچار یک روزمرگی و تکرار شدم. عصر هم که میرسم خونه انقدر کسلم که حال ِ جمع و جور کردن اتاق و کمد و بند و بساطم رو ندارم. همسرم معتقده با شروع کلاسای دانشگاه  و بوجود اومدن یه برنامه جدید درسی از این رخوت در میام ولی خودم بعید میدونم. بعد از یه مدتی اینم تکراری میشه!

*روزانه ١٠ دقیقه همسرتان رو در آغوش بگیرید.این کار عشق را به اعماق وجود شما هدیه میکند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


اولین برف زمستانی

امروز 19 دی ماه 1389
اینجا تهران،غرق در برف و سپیدی ست
 
اما من اسیر
پشتِ میزِ رنگ و رو رفته ای نشسته ام و کتاب زبانم رو برای چندمین و چندمین بار مرور میکنم
پرده رو کنار زدم و گه گاهی دیدگانم به زیبایی برف روشن میشود
 
مثل همیشه با باریدن برف شادی کودکانه ای در وجودم دویده
حتی اگر نتونم سردی برف رو با دستانم لمس کنم
حتی اگر گلوله ای برفی درکار نباشه
حتی اگر الان همراهی برای برف بازی نداشته باشم
بازم  شادم! شادِ شاد از بارش برف
  
پیش تر ها سهم شادی
بیش از اینها
روی فرش برف بود
برف برف شادمانی
 
سوزش دستان کوچک
لای برف
یادمان می رفت
بازی بود و بازی
برف برف شادمانی
 
پرت می شد
بر سر و رو
توپک برف و گلوله های برفی
پخش می شد
خنده های کودکانه
همره ذرات برف
برف برف شادمانی
 
 
شاعر: شمس الدین عراقی

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


چاره چیه؟

کلاهم رو تا بالای ابرو کشیدم توی صورتمُ شالگردنمو محکم پیچیدم دور بینی و دهانم تا از سوز سرد صبحگاهی در امان باشم،میرسم محل کار و با وجود مراقبتها سردردهای سینوسی و عصبی امانم رو میبره و بی قرار میشم. هنوز ٩نشده که یه اس ام اس میزنم برای قشنگ روزگارم که سر کلاسه و گلایه میکنم از زمانه و شانس و اقبال بدمون! بعد که دلیوریش میاد پشیمون میشم و با خودم فکر میکنم نباید میزدم. نباید خاطر آزدشو از اینی که هست آزرده تر کنم. من خوب میدونم که اون خوب میدونه چقدر سختمه و دارم با شرایط ِ موجود مبارزه میکنم. میدونم که میدونه دردم چیه و چرا عین مرغ ِ پرکنده بال بال میزنم. میدونه خیلی خوب هم میدونه.

گاهی وقتا سکوت بهترین کاره.سکوت در برابر اتفاقاتی که تا ته وجودت رو میسوزونه. سکوت در برابر تبعیض و تفاوت و خونهای رنگین تر از خونِ ما! فقط سکوت و سکوت.

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


شکرانه

اگر بخوام اینجا از تک تک کسانیکه گردنشون حق دارم تشکر کنم خیلی خیلی طول میکشه. اول باید  خدای خوبم رو شاکر باشم که خدایی رو در حق من تموم کرده و بهترین نعمتها رو به من داده:خانواده،سلامتی،عشق و برکت....شاید گاه از یادش غافل شدم اما با کارهاش و حمایتهاش همیشه به من ثابت کرده که هست و خیلی بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنم هوامو داره.

پدرم: 

تو که هرگاه نامت را می آورم ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه میزند. تو که از اولین روز آفرینشم همچون کوه کنارم بودی و لحظه ای تنهایم نگذاشتی. تو که هر لحظه حضور و حمایتهایت را احساس کردم، تو که طاقت دیدن ناراحتی دختر ته تغاریت را نداری... پدرم: بینهایت دوستت دارم

مادرم:

تو که آغوشت هنوز امن ترین جای دنیاست و سینه ی پرمهرت بهترین جای بوسه! تو که عطر تنت را هر روز نفس می کشم. تو که این روزهای مثل خیلی روزهای دیگه خودت رو بخاطر من به آب و آتیش میزنی تا بهترین ها رو داشته باشم... مادرم! تو زیباترین آفریده ی خدایی...

خواهر و برادرم:

شمایی که با کودکیم عجین شده اید. شمایی که بهترین دوستانم بودید و هستید. شمایی که این روزها بیش از پیش عشق و محبتتان را لمس میکنم. شمایی که شادیتان شادیم و غمتان و کوه غمی ست بر دوشم بی بهانه دوستتان دارم.

مارتیای نازنینم:

کوچولوی شیرین و دوست داشتنی خاله! تو با حضورت رنگ و بوی تازه ای به زندگی ما بخشیدی! هر روز با دیدنت شادی ِ شیرینی در وجودم رخنه میکنه! تو رو  با همه ی شیطنتها و بازیگوشی هات بی نهایت دوست دارم!

همسرم، همراهم، همدمم:

وجود و روح من در تو خلاصه شده. تویی که زمانی نادیده عاشقت شدم.سه سال از روزی که به تو دوست نادیده ام ایمیل زدم و برای منابع ک.ارشناس ی ارش د ازت سوال کردم میگذره.در  این سه سال از طرق مختلف راهنمایی م کردی و بهم درس دادی تا مثل خودت طالب علم باشم تا با خیلی از اطرافیان و دوستانم فرق داشته باشم، تا مثل کسانیکه روی ظاهرشون حساسن نباشم، تا دغدغه ام آشپزی و آرایشگاه و آخرین مدل مو و طراحی ناخن نباشه. تو تلاش کردی من زنی باسواد و آگاه و دانا بار بیام تا در کنار تو زوجی بی مثال باشیم و آینده فرزندمون رو تامین کنیم. این روزهایی که تو غرق در درس و تلاشی من کنارت بودم و خواهم بود و حالا نوبت توست در روزهای سخت پیش رو کنارم باشی تا از دل این روزهای خاکستری شاد و عاشق و پیروز بیرون بیایم.

*بالاخره نتایج آمد و من دانشجوی ک ارش ناسی ارش د شدم.

** بیشتر از اینکه خوشحال باشم نگرانم! نگران ایام پیش رو.

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


روزهای خوش

گوش شیطون کر هفته گذشته خیلی خوب بود. یعنی برای مایی که هر روز از این باغ بری میرسد که خیلی خوب نیست هفته گذشته قدری اوضاع آرام بود.

تاحدی مسائل کاری قشنگ روزگارم حل شد و البته بطور کامل نه!!!!

در پی اعلام سازمان سنجش اینجانب در تکمیل ظرفیت دانشگاههای سراسری در مقطع کارشناسی ارشد دعوت به مصاحبه شدم !!!! یعنی قبولیم قطعی نیست و اصلا معلوم نیست این دانشگاه مربوطه بنده ( یا هر جنس مونث دیگری را پذیرش کنه یا نه) اما در نوع خودش جای امیدواری و شادی برای ما بوجود آورده. حالا در این هفته باید برم مصاحبه..دعا کنید به خیر و خوشی تموم بشه و آرزوی من و قشنگ روزگارم برآورده بشه

چهارشنبه عصر هم که حسابی هوا پاییزی شده بود قشنگ روزگارم اومد دنبالم و کلی در خیابان ولیعصر که حال و هواش عشقولانه شده بود قدم زدیم و خندیدیمو ساعت ۵ عصر یک ناهار دو نفره و دلپذیر خوردیم. Smiley بعد هم تا برسیم خونه تا زانو خیس آب شدیم و هیچ ماشینی گیر نیامد و مجبور شدیم  قدم زنان و عشقولانه بریم بسوی خانه... جای خنده دار ماجرا سوراخ شدن کف کفش من بود که تا صبح از پا درد نخوابیدم ...

همین امروز:

*دست و دلم به کار نمیره.یه شعر عاشقانه برات اس ام اس میکنم، جواب میدی: تو کار می کنی یا شعر میگی؟ قلب جواب میدم: دلم برات خیلی تنگیده!

چهارشنبه شب:

**دراز کشیدیم.پشتم به توئه.دستت رو دورم حلقه کردی.دارم میخندمو از احساسم میگم.صدای نفسهات میاد که آروم آروم شدن.میفهمم خوابت برده.آخه از ۶ صبح بیداری و حالا خسته از عشق بازیمون خوابت برده. نیم خیز میشمو چراغ خوابو خاموش میکنم. چشماتو بزور باز می کنی و میگی: خیلی دوستت دارم ، عشقمی!

 " بخواب گنجشک ِ خسته ی من! من مراقب رویاهایت هستم تا خود ِ صبح!"

+ نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


همسرانه

 بخاطر این روزهای سخت و پرتنش تو و من و تمام کسانیکه همراهمان هستند!

ستاره؛ماه
م
ال من
ابر و بهار
مال تو
پنجره های رو به باغ
مال من
بام بلند آبشار
مال تو
بنفش و سرخ
مال من
آبی و زرد
مال تو
هر چه گل از گلت شکفت
مال من
هر چه دلم جوانه کرد
مال تو
نگو که بال بسته ای
نگو که از حصار وسیم خاردار
خسته ای
نگو اگر چگونه یا چرا...
بگو تمام جاده های آسمان
و چلچراغ باغ کهکشان
بگو که تا به هر کجا که می رسد
پرنده ی خیال ما
مال ما!

نازنینم! همسرم! مهربانم! قشنگ ِ روزگار ِ من!

نه از این همه بی رحمی و تبعیض خسته ام،نه دلواپس روزهای آینده!

نه دلگیر از گاهی عصبانیت هایت،نه دلخور از گاهی نبودنهایت!

تنها نگران توام! نگران سلامت جسم و روح تو! نگران چشمهای دلواپس تو! نگران نیمه شبهایی که چشم به سقف اتاق دوختی و نمی دونم ته ذهنت کدام پازل جور نشده این روزهامون رو جور می کنی!

من در تمام بودن و نبودن ها،در تمام سختی ها و بالا و پائین ها،در تمام بی پناهی هایت کنارت هستم چون تکیه گاهی امین و امن! آغوشم همیشه و همه جا بروی دلتنگی های تو بازه! 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


رنگین کمان

همه چیز گاه اگر تیره می نماید
باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی ست:

بارانی باید تا که رنگین کمانی بر اید.
و لیموهائی ترش.تا که شربتی گوارا پدید اید

وگاه روزهائی در زحمت
تا که از ما انسانهائی توانا تر بسازد

خورشید دوباره خواهد درخشید زود
خواهی دید


پایین نوشت: 2 سال قبل چنین روزی دل کندن از تو برام خیلی سخت بود،خیـــــــــــ لی

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


پائیزانه 2

پاییز فصل دوست داشتنی من بالاخره رسید. صبحها همین که در ِخونه رو باز میکنم بوی پاییز رو حس میکنم و کلی ذوق زده میشم.هوا هم داره پاییزی میشه و این برای من خیلی عالیه. برای منی که از گرما و تابستون بیزارم !!!

قشنگ روزگارم اول مهر یه نامه گذاشته بود جلوی آینه و نوشته بود :

همسر عزیزم

مهر ماه تجلی خزان طبیعت است و این برای تو که شاید این روزها ترافیک و شلوغی شهر، رفت و آمدت را سخت تر کرده چیز خوشایندی نباشد؛اما من مهر ماه را طلیعه ی دمیدن مهر همیشگی ات در قلبم می دانم.

پاییزت مبارک!

میخوام به همسرم بگم همونجوری که تو از پاییز و من خاطره خوشی داری من هم با تو همراهم. دود و ترافیک و معطلی توی خیابونای این روزای تهران درسته خسته ام میکنه اما اومدن مهر با تمام بی مهری هایی که در حقم کرده کنار تو برای من هم دوست داشتنی و عزیزه.

پ.ن:

* من و قشنگ روزگارم ١٩/مهر/٨٧ ملاقاتی دوست داشتنی و فراموش نشدنی داشتیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


پائیزانه

 

 دلم برای شلوار جین و کفشهای آل استارم تنگ شده

+ نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خانه من

دلم یه خونه می خواد با دیوارای کاه گلی که احتیاج به کولر نداشته باشه.

دلم یه خونه می خواد که پنجره هاش شیشه های رنگی داشته باشه و ظهر که آفتاب می افته توی اتاق و روی فرش رنگین کمون درست بشه.

دلم یه خونه می خواد که وسط حیاطش یه حوض باشه با کاشی های ریز آبی و نقره ای و ماهی گلی!و دورتادورش گلدونای شمعدونی. غروبهای تابستون توش هندونه و سیب سرخ بندازی تا خنک بشه.

دلم یه خونه می خواد که توی حیاطش دو تا باغچه باشه. توی یکیش سبزی و اون یکی درخت انجیر ،آلبالو و خرمالو.

دلم یه خونه می خواد که توی حیاطش یه تخت چوبی باشه با چند تا پشتی و یه سماور.

دلم یه خونه می خواد که حیاطش و آب پاشی کنم تا بوی خاک و نم بره توی ریه هام. برم توی حیاط و از درختاش میوه بچینم واسه عصرونه و ریحون و تربچه واسه شام و ناهار.

دلم یه خونه می خواد با همه این چیزای خوب... ولی فکر کنم واسه داشتنش باید برم یه شهر کوچیک مثل اینجا.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


نوشتم تا فراموش نکنم چه بر من می گذرد

+ نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 30

هنوز خرداد تموم نشده دارم از گرما له له می زنم. پامو که می زارم روی زمین فکر میکنم تا مچ توی آسفالتهای ذوب شده خیابون فرو رفته. همیشه از گرمای تابستون متنفر بودم. فقط نمی دونم چطور وقتی بچه بودم سر ظهر؛ اونم توی هوای  شرجی ساری می اومدم توی حیاط خونه و بساط خاله بازی پهن می کردم و روی دیوارهای خونه به شاگردای خیالیم درس می دادم و تا وقتی صدای اذون مغرب نمی پیچید برنمی گشتم توی خونه!

 

کاش تحملم مثل روزهای بچگیم بود.... بزرگ شدم ، قد کشیدم، خانم شدم و حالا یه زنه شوهردارم اما هنوز از گرما متنفرم. اونقدر بدم می یاد که دیشب با اینکه قشنگ روزگارم زیر پتو از سرمای کولر به خودش می لرزید حاضر نبودم کولر رو خاموش کنم.

 

امروز ظهر که از سر کار برگشتم ، خودمو پرت کردم روی تخت و محکم با شکم چسبیدم به تشک. درد دونه دونه ی رگهامو طی می کرد و به تمام جونم رسیده بود. دلم به حال خودم سوخت. به حال خودم و تمام زنهایی که مثل من درد می کشند و تمومی هم نداره. تمومی نداره که هیچ ، هر دفعه یه مدلش پیدا میشه. دوتا ژلوفن و یه نو وافن تازه آرومم کرده و البته گیج و ویج.

 

خستگی ناشی از کار کوتاه مدت چنان استخوانهامو به درد آورده که احتیاج به روغن کاری اساسی داره. چقدر دوست داشتم با مامانم برم مشهد و راحت و بی هیچ نگرانیه واسه خودم بچرخم.

 

همیشه فکر می کردم رفتن سرکار چقدر لذت بخشه اما حالا می بینم آش دهن سوزی هم نیست. فقط بخاطر اینکه استقلال مالی داشته باشمmoney eyes و دستم توی جیب خودم باشه نه جیب بابام یا همسرم. دلم میخواد یه همکار زن داشته باشم که حداقل بتونم چهار کلمه باهاش حرف بزنم و بگم و بخندم .... اما هر دو تا همکارم مردن و در طول 8 ساعت کار روزانه بجز موارد کاری و اضطراری حرفی برای گفتن نداریم و این خیلی کسالت آوره!

 

سال قبل چنین روزایی در گیر و داره راضی کردن مامان و بابا بودم. جون به لب شدم تا همه متوجه بشن چقدر قشنگ روزگارم رو دوست دارم و تصمیمم برای آغاز زندگی مشترک کنارش جدیه. با همه ی همین تلاشها مامان و بابای خوبم احساسم رو درک کردن و به خواسته ی دختره ته تقاریشون جواب مثبت دادن و عزیز دردونه ی بابا شد عزیز ِ دل ِ یکی دیگه.

 

قشنگ روزگارم

star 27 خرداد، سالروز تلاقی اولین نگاه عاشقانه مون مبارک star

 

 

پ.ن:

 

* خواهرزاده شیرین زبونم این روزها بدجوری دلم رو برده ( یعنی خیلی بیشتر از قبل)! اونم وقتی که از ته دل منو صدا میزنه ....... ســـــــــــــــــــــــا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 27

هر که خورد از جام عشقت قطره ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

متاسفانه تعطیلاتمون خراب شد. نه خوب بود و نه بد. البته بیشتر بد بود تا خوب باشه.از روزی که سفر آغاز شد استرس و دلهره قدم به قدم با من بود.

گاه مسائلی برای آدم بیش می یاد که هیچ جائی نمیشه بیان کرد حتی در وبلاگ شخصی....

فقط میخوام از قشنگ روزگارم عذرخواهی کنم بابت تمام لحظات بدی که داشتیم...
شاید یه روزی همین نزدیکیا وقتی مشکلم حل شد اومدم و یادداشت کردم تا اگر یه روزی این اتفاقات رو فراموش کردم یه جا ثبت باشه.....                              

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 26

اوضاع کلا خوب نیست. از همه نظر. قشنگ روزگارم سخت گرفتاره و من هم خیلی وضعم مساعد نیست.چند روز هست که سر درد مداومی دارم و قطع نمیشه.

از اول اسفند دو روز در هفته میرم کارآموزی که بدک نیست.

چهارشنبه میریم شیراز و هفته دوم مشهد هستیم. اتفاقاتی که هفته گذشته افتاد حس و حال سفر رو هم از من گرفته.امیدوارم تا قبل از سفر کمی بهتر بشم.

* یه جای کار می لنگه. کلافه

** قشنگ روزگارم خیلی دوستت دارم.

*** سال ٨٩ پیشاپیش مبارک. امسال اصلا بوی عید رو حس نمیکنم. پارسال اولین تماس برای تبریک عید از طرف قشنگ روزگارم بود.

**** امسال اولین نوروز مشترک من و همسری هستش.از خدا میخوام کمک کنه تا خراب نشه.

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 21

بعد از من حالا نوبت قشنگ روزگارم هست که مریض بشه آن هم از نوع بد.

شنبه از محل کار زنگ زد و گفت که گلو درد داره و من باورم نشد اما تاکید کرد که مریضه و من چرا هی پرس و جو میکنم.

سریع یه سوپ مشت با کمی برنج ، لپه ، مرغ ، گوجه فرنگی و سیب زمینی آماده کردم که حال قشنگ روزگار خوب بشه.

یکشنبه رفتیم کلینیک بیمارستان ایرانمهر پیش دکتر ت ا ب ش . دکتر چهار روز به همسر مرخصی داد و گفت که حتما باید استراحت کنه. اما استراحت کجا بود؟؟؟؟؟ مگر درس و ترجمه و کار اجازه استراحت میده ؟؟؟؟؟

*این چند روز که قشنگ روزگارم مریضه منم تا میتونم ازش پرستاری میکنم تا زودی خوب بشه.

این مریضی یه حسن داشت و اون اینه که قشنگم خونه ی ماست و من دلم براش تنگ نمیشه

آرزو به دلم موند که یه برف و بارون درست حسابی بیاد و من یه کمی حال کنم آخه من بر خلاف همسر عاشق سرما هستم و مدام پنجره اتاق رو باز میزارم

 خدایا رحمتت را بر ما بباران

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت بیست

روزهای سختی رو گذرندوم. بیماری و تب کردن های گاه و بی گاه حالمو گرفته بود. چند تا کتاب جدید و چند تا هم تکراری و خوندن مطالبی که باهاشون آشنا هستی اما خیلی تسلط نداری همه و همه کلافه ام کرده بود.

قشنگ روزگارم ایام هفته معمولا خونه ی ماست ولی آخر هفته برای اینکه به کارهاش برسه و درس بخونه میره خونه.

چند روز تعطیلی که با غیبت مامان و بابا - مارتیا عسلی و مامان و باباش - آقای همسر و گاه گاه برادرم همراه بود اصلا خوب نبود. مخصوصا که آخرش هم با خون و خونریزی همراه شد.

دیشب قشنگ روزگارم زیر گوشم نجوا کرد : خیلی خوشحاله که من هستم و من مایه ی آرامشش شدم.

ته دلم گفتم تو از اول باعث آرامشم بودی فقط با دو سال تاخیر بهم رسیدی.

گاهی از ته قلب دلتنگت میشم و این دلتنگی شیرین منو به زندگی امیدوار میکنه! و خوشحال میشم. شاد میشم که تو هستی.

پ.ن برای دوستی که کامنت خصوصی گذاشته بود:

من هم برای هر مردی گریه نکرم. برای قشنگ روزگارم گریه کردم. و البته علت گریه در پست قبل ذکر شد. آدم زمانی که مریض هست و البته تنهاست بیشتر  به شریک زندگیش احتیاج داره. من با وجود اینکه شرایط قشنگ روزگارم رو درک میکردم اما دوست داشتم کنارم باشه تا دردهام تکسین پیدا کنه.

دوست عزیز گاه احساس دلتنگی و درد چنان بر وجود آدم غلبه میکنه که هیچ راه مبارزه ای وجود نداره تنها میتونه دلش  رو از وجود اینها سبک کنه.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت نوزدهم

سرم سنگینه. لوزه هام شده اندازه ی گردو. گوشم تیر میکشه.

هیچ کس نیست.

مامان و بابا برای زیارت رفتن مشهد. خاله بیچاره اینجاست و آشپزی میکنه و مریضداری. قشنگ روزگارم حالش خوب نیست. گرفتاره. هزار جور فکر و خیال داره. اما من ... من تنهام.... خیلی تنها....

بغض دارم. دلم میخواد سرمو بکنم زیر پتو و بدون اینکه به کسی توضیح بدم زار زار گریه کنم.

پ.ن:

*  چون دکتر گفته آنفولانزای خفیف فصلی گرفتم برای اینکه ازم نگیری دیشب با بیشترین فاصله ممکن از هم خوابیدیم.

صبح تصمیم میگیری بری خونه خودت. دلم گرفته. دارم خفه میشم. تو حرف میزنی و من هیچی نمیشنوم. فقط اشک میریزم و اشک.

چند بار بهت گفتم نرو. ولی تو تاکید داری که بری تا هم به کارهات برسی و هم از من دور باشی که مریض نشی....

وقتی در و بستم و تو رفتی دویدم پشت پنجره که ببینمت و یه بار دیگه بخوام که بمونی. صدای در میاد. خوشحال میشم. فکر میکنم برگشتی. ولی موبایلتو فراموش کردی. دوباره میری... و من که درد تمام وجودمو گرفته روی مبل دراز میکشمو بی صدا هق هق میکنم.

 

ماجرای مرا پایانی نبود

در تمام اتاق ها

خیال های تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند

و پرندگانی

بال های تو را می چیدند و به خود می بستند

که فریبم دهند

موسی

در آتش تکه های عصایش می سوخت

بع بع گوسفندانی گریان

در فراق شبان گمشده در اتاقم می پیچید

و من تکه تکه فراموش می شدم

بوی پیراهنت چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود

عقربه ها مثل دو تیغه ی الماس در مچ دستم برق می زدند

و زمین به قطره اشک درشتی معلق می مانست

ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمی خواست

دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمی برد

 

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


بهانه ها

چشمامو که باز کردم عشقم کنارم نیست.چند دقیقه ای طول کشید تا یادم بیفته دیشب چه حالی داشتم. یادم بیفته که چند بار زنگ زدم به آقای همسر ولی حرف نزدم که فقط صداشو بشنوم.(فرداش الکی بهش گفتم که صداش نمی اومده و ایراد از خط ها بوده)

ساعت از ۸ گذشته. آقای همسر که چند روزیه از دیدارش محرومم حتما الان سره کاره. اما من هنوز خسته ام ٫ خوابم میاد و حال و حوصله ی بلند شدن ندارم.  صدای مارتیا خواهر زاده ی شیرینم از بیرون میاد که داره بازی میکنه. آنقدر بی حالم که خواب رو به مارتیا ترجیح میدم. پتو رو میکشم روی سرمو دوباره خوابم میبره اما نمیدونم چند دقیقه !!!!

حالا مارتیا اینجاست.پتو رو از روی من کنار زده و داره میخنده. منم میخندمو خوشحال میشم که مارتیا هست. وقتی مارتیا باشه زندگی جریان داره. همه هستن.همه عاشق هستن.همه یه بهونه خوب دارن و اون مارتیاست. بغلش میکنم و از ته دل بو میکشمشو بوسش میکنم. از دستم در میره و من دوباره بی حال می یفتم.

حال و حوصله ی هیچ کاری نیست.دست و دل با من راه نمیاد. نه درس نه کار و نه حتی کارهای روزمره....     هیچ و هیچ و هیچ.

دلم گرفته. موبایلو برمیدارم به قشنگ روزگارم زنگ میزنم. خوشحال میشم.انرژی میگیرم.بلند میشم و یه روز سرد پائیزیه دیگه شروع میشه.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت دوازدهم

عزیز نازنینم سلام

این روزها تنهائی و دلتنگی و دوری از هر زمان دیگه بیشتر بیداد میکنه. شبانه روز ِ تو به کلمه ای سه حرفی به نام درس خلاصه میشه و لحظات من با دلتنگی عجین شده.

با اینکه میدونم این دوری بخاطر از بین نرفتن تمرکز حواس و تسلط هردومون به درسه اما ..... محبوبم : درس بخشی از زندگیه انسانه نه تمامش.

میدونم که جام توی قلبت برای همیشه تثبیت شده اما من کجام؟                     نگرانی و دلواپسی که پنهون میکنم و زمانی که میخوام ازش حرف بزنم و  تو کلامم رو قطع میکنی چی میشه؟هوای بارونی دلم رو چی کار کنم؟ چرا همیشه وقتی گرفتاری من بیشتر از هر زمان دیگه محتاجتم؟

این هفته نتونستم ببینمت چون نمیشد، در حالیکه برای بودن در کنارت لحظه شماری میکردم و بی تاب بودم.

همه برای رسیدن به هدفشون تلاش میکنن پس طبیعیه که من و تو هم بکوشیم تا به بهترین ها توی زندگیمون دست بیابیم اما !!!

عزیز ِ شیرین تر از گیلاسم :

برات از صمیم قلب دعا میکنم. تو لایق بهترین و بیشترین ها هستی. مطمئن باش نتیجه عملت رو هم خواهی دید و به قله بلند موفقیت صعود خواهی کرد...

من رو هم دریاب

دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت دهم

عزیز ِ نازنینم سلام

نوروز ٨٧ فکر نمیکردم که سال آینده ،‌بهار ، تو رو داشته باشم.

چقدر یک سال زود گذشت.انگار همین دیروز بود. یک سال بزرگ شدم و یک سال به تو نزدیکتر.

سال ٨٧ ، عشق و روزهائی رو تجربه کردم که تو باعث و بانی اون بودی. طعم  دوست داشتن و عاشق شدن رو چشیدم. ایام با رویا ی تو گذشت و این مهر ِ تو بود که آتشی به داغی آتش چهارشنبه سوری در دلم روشن کرد.

وقتی بچه بودم همه میگفتن لحظه ی تحویل سال هر کاری بکنی تا آخر سال همون کار رو انجام میدی. اما ! امسال میخوام بهت قول بدم که در لحظه ی آغاز سال نو به تو و داشتنت و عشقمون فکر کنم تا، تا آخر سال و حتی تا آخر ِ عمر تو در کنارم باشی.

در سال جدید برات بهترین ها ، زیباترین ها ، دوست داشتنی ترین ها و .... رو آرزو دارم.

 ************         دوستت دارم مهربانم          ************

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت هشتم

امروز یه روز ِ جمعه دیگه ست، یه جمعه پر از دلتنگی و غروب سرد                        

یه جمعه دیگه که بی تو ولی با یاد ِ تو میگذره

کم کم داریم به روزهای قشنگی نزدیک میشیم. تولد من ! لبخندیاد ِ اولین دیدار ! قلبتولد تو ! هورااین سه تا اتفاق از قشنگ ترین روزهای زندگیم بوده. روز تولدم رو دوست دارم چون یه سال بزرگتر میشم و البته کمی جاافتاده تر. خاطره اولین روز دیدارمون رو دوست دارم چون انتظار ِ دو ساله ام تموم شده و البته تولد تو رو دوست  دارم چون عشقم به دنیا اومده. بخاطر این سه روز شادمانی از خدا متشکرم و میدونم تو هم ممنون هستی از خدا.

حرفهام یه جورائی تکراری شده. فقط دارم از دوری و دلتنگی تو میگم. بعضی شبها تصمیم میگیرم آدرس ِ اینجا رو بهت بدم اما فکر میکنم شاید یه وقت ناراحت بشیسوال ؟؟؟؟؟!!!!!!! اما !!!!!!!!!!!!!!!!! تو احساسم رو درک میکنی و میفهمی اگر اینجا نوشتم فقط بخاطر تو و عشقم به تو بوده و اینکه گاهی احتیاج داشتم بیام و جائی دور از همه از تو ، خودم ، دلم و عشق و محبتم بگم

دوستت دارم عزیز ِ نازنینم

+ نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت هفتم

شنیدی میگن عمر ِ سفر کوتاهه؟ راست میگن !

روزهای با دوستان بودن مثل باد گذشت. کلی بهمون خوش گذشت و خندیدیم. شبها تا دیر وقت بیدار بودیم و گپ میزدیم. توی همین دور هم جمع شدن هاست که ارزش دوستی ها رو متوجه میشی و البته افراد رو میشناسی.

همه چیز خیلی خوب بود فقط دوری از تو کمی دلگیرم کرده بود. درست ِ که ما خیلی همدیگر و نمی بینیم اما همین که توی یه شهر هستیم  و هر وقت اراده کنم میتونم ببینمت ! ( اگه گرفتاری و مشغله بزاره ) آرومم میکنه.

محبوب ِ شبها و روزهام

به من خُرده نگیر اگر گاهی ته ِ دلم ازت شکایت میکنم. شکایت میکنم که چرا به من توجه نمیکنی. شکایت میکنم که چرا برای با من بودن وقت نداری. شکایت میکنم که چرا نمیتونم بیشتر کنارت باشم و از وجودت سیراب بشم.؟ شکایت پشت ِ شکایت ! و همین خاصیت عشق ِ که از کسی شاکی باشی و آنقدر بهش عشق بورزی که نتونی حتی به زبون بیاری که مبادا ناراحت بشه.تحملم کم شده . مدام بهانه ی با تو بودن رو دارم. تمام روزها در سفر تو کنارم بودی و فکر و ذهنم مثل همیشه مال ِ تو بود. فکر ِ‌اینکه تو هستی آرومم میکرد.

نازنینم !

تا چند روز ِ دیگه من و تو به روایتی یه ساله میشیم. اگر بخوام اینجوری حساب کنم ١٠ اسفند میشه  روزی که برای اولین بار صدای گرم و دلنشینت رو شنیدم. و البته روزهای خاص ِ دیگه هم هست که به موقع یادآوری میکنم.

برات آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و امیدورام زودتر تکلیف درست روشن بشه.

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت پنجم

سلام عزیز ِ دلم

کاش نوشته های منو میخوندی. دیگه تلفن و اس ام اس و چت آرومم نمی کنه.

چرا اینقدر بی تابت می شم؟ چرا یک هو و بی هوا ، هوای تو می یاد توی سرم؟ جرا اینقدر برات بغض می کنم ، اشک میریزم و آروم نمیشم؟ چرا تو ازم دوری؟ چرا کنار تو بودنم سخته ؟ چرا خدا زودتر نیمخواد منو تو کنار هم باشیم؟ چرا این روزهای لعنتیه دوری و تنهائی تموم نمی شه؟

محبوب ِ دلم !

این روزها خیلی بهونه گیر و نق نقو شدم. همش از دوریه توئه. کاش میتونستم همین الان آدرس ِ اینجا رو بهت بدم تا بیای و ببینی عاشقت که به ظاهر خودشو آروم و صبور نشون میده چه دل ِ طوفانی داره. چقدر برای تو دلتنگه و دوستت داره.

زود بیا ! زودتر از قرارمون. دیشب خواب ِ دیدار زودتر از موعد را دیدم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت چهارم

سلام عسل شیرین و فسنجون ِ ملسم

اینجا همه چیز مرتبه و ملالی نیست جز دوریه تو. ( اصل ِ شعر رو که میدونی‌: ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند) از شاعر محبوبم سید علی صالحی. شاعری که به قول تو اگه نبود من هیچ وقت نمیتونستم واست شعر بخونم.

عزیز دلم :

امیدوارم خیلی زود اوضاعت رو ب راه بشه.میدونم که شرایط سختی رو سپری میکنی که دوری از منزبان  اون رو چند برابر کرده. من هم کاری جز دعا کردن و گاهی انرژی مثبت فرستادن برات ندارم. خیلی به یادتم و تمام مدت کسی که کنارمه و بهش فکر میکنم تو هستی.

چند روزی هست دارم فکر میکنم باید برای ولنتاین برات چی بخرم ! با اینکه میدونم هیچ چیز نمیتونه عشق و علاقه ی منو بهت نشون بده و صد البته که هیچ چیز ارزش تو نازنین رو نداره. دوست دارم هدیه ای بهت بدم فقط برای یادگاری. فقط برای اینکه وقتی نگاهش میکنه یادت بیفته کسی جائی دور از تو دوستت داره

پنج شنبه امتحان دارم. برام دعا کن که شرمنده ی روی ماهت نشم. ان شالله بعد از امتحان ببینمت تا به هم حسابی آرامش بدیم.

برای دیدنت لحظه شماری میکنم

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()