که عشق آسان نمود اول ولی ...
پارسال همین روزا تا اوایل فروردین درگیر یه مصاحبه مهم و سخت و یه مشکل جسمی بودم که حسابی روح و روانم رو ریخته بود بهم. توی همه اون روزا مامان بود که کنارم بود تمام روزا و شبایی که تنها بودم و همسرم کنارم نبود. تک تک لحظه ها باهام بود و گاهی دلداریم میداد گاهی دعوام میکرد بخاطر اون همه استرس و ترس. اون روزا فکر میکردم خیلی تنهام و بدبخت ترین آدم روی زمینم، اما این روزا که مامان مریضه. این روزا که 5ماهه از خونه ش و بچه هاش دوره. این روزا که حال مامانم اصلا خوب نیست فکر میکنم تمام اتفاقات بد سال گذشته نه تنها بد نبودن که خیلی هم خوب بودن و من اون موقع واقعا خوشبخت بودم چون پدر و مادرم کنارم بودن. اما حالا که خدا و روزگار روی دیگه ی زندگی رو نشونمون دادن فهمیدم همیشه اوضاع بدتری از اون چیزی که هست و ما فکر میکنیم بده وجود داره که باعث بشه ما در لحظه فکر کنیم چقدر خوشبختیم و حتی بخاطر همین اتفاقات بد خدا رو شکر کنیم.
داشتیم برنامه ریزی میکردیم بریم خونه تکونی و خونه رو آماده کنیم برای استقبال از مامان و بابا. اما حالا در ب در دنبال بلیطیم که تعطیلات رو کنارشون باشیم. گاهی اتفاقاتی می افته که از اراده و کنترل تو خارجه و فقط باید تحمل کنی ....
خدایا از تو معجزه میخواهم
معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت
تو خود بهتر میدانی، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند....
ناامید نیستم ...فقط دلتنگم....
.. جان مادرت گریه نکن بی فایده بود. بعدم میگفت حالا این آهنگو ضبط نکنی هی تند تند گوش بدی اشک بریزی هاااااااااااا.کلا فکر کنم این روزها چند شیشه اشک میشد از گریه های من پر کرد....
و آرایشگاه و آتلیه و همه دخترخاله ها و خاله هام هم توی مراسم باشن و با هــــــم شادی کنیم... از طرفی سخته این همه آدم رو مجبور کنی این همه راه بکوبن بیان عروسی توی تهران و کلی خرج و هزینه روی دوش اونا بزاری ( که البته همشون حاضرن برای شرکت در مراسم عروسی و شادی کیلومترها راه بیان و سختی هاش رو به جون بخرن...)
... ولی حالا هر روز کله صبح ( سر سگ بزنی بیرون نمیاد
:) مجبورم بیام سرکار و عصر خسته و کوفته برم خونه
گیتای عزیزم برای شما و همسرت آرزوی سعادت و بهروزی و شادی روزافزون داریم... بــــــــــــــــــــوس فراوان 


ولی دیگه جایی نرفتیم چون هم شلوغ بود و هم گرم و ما هم همه جا در سفرهای قبلیمون رفته بودیم و ترجیح دادیم توی خونه کنار خانواده باشیم که ممکنه تا ۶ماه دیگه نتونیم همدیگرو ببینیم.
خیلی زود گذشت و من برای اولین بار موقع برگشت و بستن چمدونا کلی گریه کردم که نریــــــــــــــــــــــــــــــم
و خانواده همسر که همگی مدافع حقوق زنان و البته عروس خانواده هستند
با قشنگ روزگارم دعوا کردن که چه وضعه بلیط گرفتن و چرا دیرتر نگرفتی؟ تو برو زنت اینجا بمونه
ولی من دلم نیومد و بعد از ٩روز که مثل برق گذشته بود شنبه بدون تاخیر وارد تهران بزرگ و خلوت شدیم.
اگه بشه چی میشه! یه صبحانه داغ کنار خونواده بخورمو بعدش برم برف بازیو بیام محکم پاهامو بچسبونم به شوفاژ و یه شیر نسکافه گوارا بخورم و بعد چشمام گرم بشه و یه چرتک خوشمزه و آش رشته معرکه پخت مامی جانم.
کشته مرده ی این مدل رژیــــــــــمم 
...البته همسری گفت بریم یه جای دیگه ولی من گفتم یا نویـــــد یا گرسنگــــــــی!
) گذشته از همه ی خوبی های برف امروز وقت دکتر دارم و نمیدونم چجوری باید برم؟؟؟؟؟ باز از همه اینا بدتر اینه که فقط من اینجام . رئیسم نمیاد و همکارم امتحان داره
نتیجه اخلاقی اینکه من داره خوابم میگیره 


یعنی قبولیم قطعی نیست و اصلا معلوم نیست این دانشگاه مربوطه بنده ( یا هر جنس مونث دیگری را پذیرش کنه یا نه) اما در نوع خودش جای امیدواری و شادی برای ما بوجود آورده. حالا در این هفته باید برم مصاحبه..دعا کنید به خیر و خوشی تموم بشه و آرزوی من و 
که تا صبح از پا درد نخوابیدم ...









آخه من بر خلاف همسر عاشق سرما هستم و مدام پنجره اتاق رو باز میزارم
یاد ِ اولین دیدار !
این سه تا اتفاق از قشنگ ترین روزهای زندگیم بوده. روز تولدم رو دوست دارم چون یه سال بزرگتر میشم و البته کمی جاافتاده تر. خاطره اولین روز دیدارمون رو دوست دارم چون انتظار ِ دو ساله ام تموم شده و البته تولد تو رو دوست دارم چون عشقم به دنیا اومده. بخاطر این سه روز شادمانی از خدا متشکرم و میدونم تو هم ممنون هستی از خدا.
؟؟؟؟؟!!!!!!! اما !!!!!!!!!!!!!!!!!
اون رو چند برابر کرده. من هم کاری جز دعا کردن و گاهی انرژی مثبت فرستادن برات ندارم. خیلی به یادتم و تمام مدت کسی که کنارمه و بهش فکر میکنم تو هستی.