سلام نَوَدُ یِک
هفته اول تعطیلات نوروزی ما تموم شد. دلم برای خونمون، اتاقمون، تختمون و حتی وسایل آشپزخونه و آشپزی تنگ شده بود. شیراز بودیم و ایام خوشی در کنار خانواده همسر داشتیم. موقع سال تحویل کلی دعا و آرزو داشتم و تمام سعیمو کردم که همشو توی ذهنم مرور کنم. اما مهم ترین چیزایی که یادم بود و اول از همه اومد توی ذهنم سلامتی خانواده م مخصوصا مامان و روبراه شدن اوضاع همسرم تا از نگرانی دربیاد و به اونچه که لایقشه برسه بود.
امسال بیشتر خونه بودیم و گشت و گذارمون به چند تا مرکز خرید و بابا بستنی و حافظیه محدود شد چون شهر مملو از مسافر بود و ما در سفرهای قبلیمون همه ی جاهای دیدنی شیراز رو رفته بودیم. یه روز هم رفتیم فیروز آباد،قلعه دختر و کاخ اردشیر بابکان که در 100 کیلومتریه شیرازه. یه ناهار باحال در کنار سد خوردیم و کلی از هوا و طبیعت لذت بردیم. یه روز هم خانواده ناهار و شام مهمان دستپخت من بودم و چون آوازه ش به گوششون رسیده بود برای ناهار ته چین مرغ و شام کشک بادمجون پختم 
امسال هم مثل سالهای قبل خانواده همسری حسابی ما رو شرمنده کردن و در پذیرایی و عیدی دادن سنگ تموم گذاشتن. عیدی من به همسرم یه ادکلن دیویدف بود و عیدی من از طرف جناب همسر یه جفت کفش از فروشگاه فر شتگ ان شیراز.
امروز اولین سالگرد یک اتفاق مهم در زندگی مشترک ماست. اتفاقی که دوسال براش تلاش کردیم و نشد. اما به لطف عزیزانی که کمک کردن موفق شدیم این سد رو برداریم و حالا لحظات شیرینی داشته باشیم.
همسر نازنینم لحظاتی که کنار تو هستم برام دوست داشتنی و لذت بخشه. با تو و زیر یک سقف، توی خونه عشقمون بودن رو با هیچ چی عوض نمیکنم. شادی و لبخند تو بهترین هدیه برای منه
. مامان سه شنبه شب اومد تهران. پنج شنبه و جمعه کلا پیش مامان بودم و چون قشنگ روزگارم هم شیفت بود با خیال راحت به کارها و خونه تکونی مامانم رسیدم.
همچنان همسری مشغول درس و مطالعه و ارایه مقاله و این کارای علمیه و من هم اصلا عین خیالم نیست که دانشجوام و پایان نامه و امتحان و رایه کلاسی در انتظارمه. حقیقت هم اینه که واقعا وقتی برام نمیمونه و زمانیکه از سرکار میرم خونه اینقدر خسته م و کار خونه دارم که به درس و مشق نمیرسم.



و آرایشگاه و آتلیه و همه دخترخاله ها و خاله هام هم توی مراسم باشن و با هــــــم شادی کنیم... از طرفی سخته این همه آدم رو مجبور کنی این همه راه بکوبن بیان عروسی توی تهران و کلی خرج و هزینه روی دوش اونا بزاری ( که البته همشون حاضرن برای شرکت در مراسم عروسی و شادی کیلومترها راه بیان و سختی هاش رو به جون بخرن...)
... ولی حالا هر روز کله صبح ( سر سگ بزنی بیرون نمیاد
:) مجبورم بیام سرکار و عصر خسته و کوفته برم خونه
گیتای عزیزم برای شما و همسرت آرزوی سعادت و بهروزی و شادی روزافزون داریم... بــــــــــــــــــــوس فراوان 
گوگول مگول بود
).
واقعا استقبال هم از این فیلم خیلی پرشور بود
. خلاصه که بعد از فیلم آمدیم بیرون و دیدیم به به چقدر ملت توی صف همون یه حبه قند وایستادن.من به داداشم گفتم حالا میمونم تا ببینم چی پیش میاد.اونم رفت به یه سینما دیگه سر بزنه و ببینه اوضاع بلیط و صف اونجا چطوره که در این فاصله گیشه باز شد و منم وسطای صف بودم که بطور معجزه آسایی آخرین بلیط به من رسید و من پریدم توی سینما وپشت سر من در سالن بسته شد.حالا بماند توی صف از سرما و خستگی و وایستادن روی پا به مدت ٢ساعت چه بر من گذشت.حاشیه سالن رو صندلی چیده بودن و من جام ته سالن بود ولی زیر یه هالوژن آبی.خلاصه که دیدن این فیلم بعد از کلی یخ زدن کنار خیابون حسابی چسبید. این وسط سر خان داداشمون بی کلاه موند.


.اگر در اون تاریکی یه گشتی،پلیسی چیزی پیدا میشد تا بیایم ثابت کنیم که زن و شوهریم،اولا غذا حروم میشد دوما مجبور بودیم شب توی کلانتری بخوابیم
----اصلا قصد نوشتن این قسمت رو نداشتم،فقط چون همسری گفته بود : حالا نری بنویسی ما چی خوردیم!فکر میکنن شکموییم آبرومون میره....واسه این نوشتم ----
منم که خواب آلودددددددد ِ شدید و کلا به زور از جام بلند میشم و همیشه حتی در حساس ترین لحظات زندگیم خوابم میاد.اما خب چه میشه کرد به قول معروف ایام تنبلی سپری شد و ایام درس و کار نزدیک اســـــــــت و من باید بچسبم به درس و مشق تا شرمنده زحمات همسری نشم. می مونه کلاس زبانم که باز مجبورم ترمیک برم و یک ساعت و نیم در روز که با کلاس دانشگاه تداخل پیدا نکنه!مامانم و همسری نظرشون اینه که جمعه ها برم زبان که گفتم:
در نتیجه موضوع جمعه کلاس رفتن منتفی شد.بدون داد و بیداد و با مذاکره
الان نه لطفا... حالا تصمیم دارم چند روز آخر هفته که خونه هستم ترتیبشو بدم و کارهای عقب مونده رو انجام بدم.اگر ایده ای دارید من منتظرش هستم.
.
.منم دارم نقشه میکشم از این فرصت استفاده کنم و تا خاله اینجاست برم کمی از خریدهای باقی مونده م رو انجام بدم.
البته بعد از دیدن این هدیه یه جورایی دلم گرفت.بغض کردم
دلم میخواست بغلشون کنم و بگم که چقدر دوستشون دارم و هیچ جوری نمیتونم این همه محبتشون رو جبران کنم. خواهر و برادرم وجه نقد قابل توجهی دادن و دختر خاله ام( دختر همین خالم که قراره بیاد) واسم یه کیف کلارک خریده بود.
اگه بشه چی میشه! یه صبحانه داغ کنار خونواده بخورمو بعدش برم برف بازیو بیام محکم پاهامو بچسبونم به شوفاژ و یه شیر نسکافه گوارا بخورم و بعد چشمام گرم بشه و یه چرتک خوشمزه و آش رشته معرکه پخت مامی جانم.
...البته همسری گفت بریم یه جای دیگه ولی من گفتم یا نویـــــد یا گرسنگــــــــی!
نتیجه اخلاقی اینکه من داره خوابم میگیره 
سنجش هم که نتیجه نهایی تکمی ل ظرف یت رو اعلام نمیکنه تکلیفم رو بدونم ! سرویس کردم سایتشو انقدر که رفتم و پیغام گذاشتم.
شروع شد چون اگه خاطرتون باشه از شیراز که برگشتم مریض بودم و بطور کامل خوب نشده بودم! این حالت سرماخوردگی هم ادامه همون مریضیه!!!! 






که سه روز آینده به استراحت و خواب میگذره! البته که کارهای زیادی برای انجام دادن دارم،مثلا:
خب من ذاتا آدم شکمویی هستم و به خوردن علاقه زیادی دارم.چه میشه کرد دیگه! آدمیــــــــزاده
.... بهش گفتم: تو از کجا میدونی دانشگاه چیه؟ میگه: کلاس
... منم چشم مامان باباشو دور دیدم و عین یک انار فشارش دادم تا جیغش در اومد 



و سریع خریدمو انجام دادمو برگشتم خونه تا وسایل رو جمع کنم.


