Daisypath Anniversary tickers روزانه - قشنگ روزگار من

قشنگ روزگار من

برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد

سلام نَوَدُ یِک

هفته اول تعطیلات نوروزی ما تموم شد. دلم برای خونمون، اتاقمون، تختمون و حتی وسایل آشپزخونه و آشپزی تنگ شده بود. شیراز بودیم و ایام خوشی در کنار خانواده همسر داشتیم. موقع سال تحویل کلی دعا و آرزو داشتم و تمام سعیمو کردم که همشو توی ذهنم مرور کنم. اما مهم ترین چیزایی که یادم بود و اول از همه اومد توی ذهنم سلامتی خانواده م مخصوصا مامان و روبراه شدن اوضاع همسرم تا از نگرانی دربیاد و به اونچه که لایقشه برسه بود.

 امسال بیشتر خونه بودیم و گشت و گذارمون به چند تا مرکز خرید و بابا بستنی و حافظیه محدود شد چون شهر مملو از مسافر بود و ما در سفرهای قبلیمون همه ی جاهای دیدنی شیراز رو رفته بودیم. یه روز هم رفتیم فیروز آباد،قلعه دختر و کاخ اردشیر بابکان که در 100 کیلومتریه شیرازه. یه ناهار باحال در کنار سد خوردیم و کلی از هوا و طبیعت لذت بردیم. یه روز هم خانواده ناهار و شام مهمان دستپخت من بودم  و چون آوازه ش به گوششون رسیده بود  برای ناهار ته چین مرغ و شام کشک بادمجون پختم قلب

امسال هم مثل سالهای قبل خانواده همسری حسابی ما رو شرمنده کردن و در پذیرایی و عیدی دادن سنگ تموم گذاشتن. عیدی من به همسرم یه ادکلن دیویدف بود و عیدی من از طرف جناب همسر یه جفت کفش از فروشگاه فر شتگ ان شیراز.

امروز اولین سالگرد یک اتفاق مهم در زندگی مشترک ماست. اتفاقی که دوسال براش تلاش کردیم و نشد. اما به لطف عزیزانی که کمک کردن موفق شدیم این سد رو برداریم و حالا لحظات شیرینی داشته باشیم.

همسر نازنینم لحظاتی که کنار تو هستم برام دوست داشتنی و لذت بخشه. با تو و زیر یک سقف، توی خونه عشقمون بودن رو با هیچ چی عوض نمیکنم. شادی و لبخند تو بهترین هدیه برای منه

+ نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

مهم نیست چند بهار زندگی میکنید!

مهم اینست کنار یکدیگر بهاری زندگی کنید.

روزهایتان بهاری     بهارتان مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


تولدم مبارک

بهترین هدیه تولدم حضور مامان و بابای نازنینم در کنارم بود. همسرم تصمیم داشت برای تولدم بفرستتم مشهد ولی کادوی تولدم خودش اومد Smiley . مامان سه شنبه شب اومد تهران. پنج شنبه و جمعه کلا پیش مامان بودم و چون قشنگ روزگارم هم شیفت بود با خیال راحت به کارها و خونه تکونی مامانم رسیدم.

من معتقدم روز تولد آدم بهترین روز زندگیشه و این حق رو داره هر کاری که دلش میخواد انجام بده. امسال روز تولد من به قول پدرم به بهترین نحو اونم خدمت به مادر و پدر گذشت و من از این بابت راضیم اما چون همسرم توی این روز مهم کنارم نبود و بعدش هم تا نیمه های شب مشغول درس بود دلخور شدم. دوست داشتم با همسرم یه جشن دو نفره داشته باشیم که چون خواهر ش و شو پیشمون بود منتفی شد. البته سعی میکنم برای 15 اسفند تولد همسرم جشن دوتایی برپا باشه(البته اگر شوشو شیفت نباشه!!!!) دیشب شام مهمون خواهر و شوهر خواهر نازنینم و گل پسر شیرینش بودیم و من به هر بهانه ای از جیگر خاله ماااچ میگرفتم و اونم از ته دل و با رضایت منو بوس میکرد...

احتمالا امشب توی خونه پدرم یه جشن کوچیک خانوادگی داشته باشیم.

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

چهارشنبه 16 آذر فقط دانشگاه ما تعطیل بود. یه دفعه ای یکشنبه تصمیم گرفتیم بریم شیراز و خیلی خیلی اتفاقی و به زور تونستم بلیط اتوبوس V.I.P بگیرم. البته به خانواده همسر خبر ندادیم و صبحش که نزدیک شیراز بودیم تماس گرفتیم که برای ناهار میرسیم. مادر همسر خورده بود زمین و کمرش مو برداشته بود و استراحت مطلق بود. تا جایی که میتونستم و از دستم بر می اومد کمکش کردم. کلا سفر خوبی نبود و البته که ما فقط برای دیدار خانواده همسر رفته بودیم. پنج شنبه صبح هم به زور بلیط هواپیما گیر آوردیم و برگشتیم تهران.

الان سه ماهه زندگیمو نفهمیدم. بیماری مامان و خوب نشدنش شدیدا اعصابمو ریخته بهم. هرروز یه پُرس برنامه گریه دارم که دیگه آخراش به هق هق تبدیل میشه.

حال و حوصله درس ندارم. به زور میام سر کار و کارهای خونه رو هم به زور انجام میدم. شاید یه برنامه سفر دو روزه برای مشهد بزارم و برم دیدن پدر و مادرم. دلم خیلی براشون تنگ شده

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


باران تویی هر لحظه آوازت خوش است

باران عزیز و دوست داشتنی آمد. من که بی نهایت عاشقشم حتی اگر صبح به سختی از خواب بیدار شم و تا برسم سر کار حسابی شلوارم خیس بشه و لرزم کنه.امروز از صبح سمت راست گلوم درد و سوزش و ورم داره. احساس میکنم یه گردوی گُنده توی گلوم گیر کرده. گریه همچنان همسری مشغول درس و مطالعه و ارایه مقاله و این کارای علمیه و من هم اصلا عین خیالم نیست که دانشجوام و پایان نامه و امتحان و رایه کلاسی در انتظارمه. حقیقت هم اینه که واقعا وقتی برام نمیمونه و زمانیکه از سرکار میرم خونه اینقدر خسته م و کار خونه دارم که به درس و مشق نمیرسم.

یه اتفاقی صبح افتاد که منو حسابی منقلب کرد. یه آقایی زنگ زد دفتر و بعد از کلی مقدمه چینی و حرف گفت که یه برنامه ای تلویزیون نشون داده در مورد یه جانبازی که این آقا میخواد یه عضو بدنش رو بهش اهدا کنه. ازش عذرخواهی کردم چون کارش مربوط به من نمیشد و اون آقا مصمم گفت که از زیر سنگ هم که شده راهش رو پیدا میکنه و به این آدم کمک میکنه!!!! هنوز توی این دنیا آدمایی هستن که درد ِ دیگران دردشونه و دنبال کار خیر و کمک به هم نوع هستن.

آخر این هفته مسافر مشهدیم و بعد از 28 روز میرم دیدن مامانم. دلم براش یه ذره شده. میدونم این سفر کوتاه ما خیلی خیلی زود تموم میشه و من دوباره تنها میشم :((( برای مامانیم به جبران اینکه همیشه از سفر برام سوغاتی میاره از دنیس تریکو یه شلوار و ژاکت پاییزی خریدم و چندتا تیکه خورده ریزه ی دیگه ...

* از همه مهم تر اینکه میخوام اینجا از یه نفر حسابی تشکر کنم. از کسی که روزای خوش و لحظات قشنگم رو مدیونش هستم. دکتر مهرداد افتخار...(شاید یه روزی اینجا رو خوند دید من ازش تشکر کردم:) و البته ممنون از خواهر و دختر خاله عزیزم قلبماچ

* توی پست قبل نوشتم که قرار گذاشتیم با قشنگ روزگارم اولین باران پاییزی که اومد بریم خانه استیک سوپ قارچ بخوریم. البته قرار یادمون بود ولی بجای رفتنِ اونجا خودم هنرنمایی کردم و یه سوپ قارچ ویژه درست کردم. (دستورش توی وبلاگ آشپزیم)

+ نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


مهر با بی همه بی مهریش تموم شد رفت !!!

مامانم حالش خوبه. حداقل وقتی با من حرف میزنه به نظر میاد خوبه. منم خوبم فقط خیلی دلم برای مامان و بابام تنگ شده و هی دم به دقیقه اشکم راه می افته و همسرم قاط میزنه که ای بابااااااااااا چقدر گریه میکنی....!!!!!!!!! بعد دلش برام میسوزه و میاد بغلم میکنه و دلداریم میده. از این حرفایی که گوشم ازش پره میزنه: تو زندگی خودتو داری. این کارا چیه. پس اونایی که خارج از کشورن چی کار میکنن؟ حالا میریم زودی میبینیمشون. زودی میان پیشمون.

سه شنبه و چهارشنبه از صبح تا عصر دانشگاهم. این ترم هم حس و حال درس خوندن نیست. نمیدونم اون موقع که خیلی دوست داشتم ارشد قبول بشم چه حسی واسه درس خوندن داشتم.حجم کار و درس زیاد شده و علاوه بر اون استرس و فکر برای پایان نامه هم هست.

گیلاس نوشت:

-خودمونو خفه کردیم اینقدر این در و اون در زدیم که این هفته بریم مشهد ولی بلیط گیرمون نیومد.

- خوابم خیلی خیلی بد شده و همین که چشمم گرم میشه انگار هزااااار نفر صدام میزنن که بیدار شو. البته یه بخشیش بخاطر شب زنده داری و درس خوندن همسرم هستش که خیلی از شبها مجبورم تنها بخوابم و اون دیر میاد پیشم. البته استدلالش اینه که اون نایت پیپل هست و من day people. (((( این اتفاق خیلی شبها برای مامانم می افتاد و حالا که من خودم تجربش کردم  عذاب وجدان دارم که چرا مسبب اذیت و ناراحتی مادرم بودم ))))

- روز تعطیلم به مهمان داری و پذیرایی از برادر عزیزم و دوستش گذشت.

- خونمون خیلی خیلی سرده و همش داریم می لرزیم. با اینحال منتظر سرما و بارون پاییزیم که بریم خانه استیک و سوپ قارچ بخوریم. این قراریه که با شوشو گذاشتیم. حالا چقدر سر حرفمون بمونیم و یادمون نره همچین قراری داشتیم.

- قالب وبلاگم به افتخار فصل دوست داشتنی من عوض شد

+ نوشته شده در شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


مامان مهربونم دوست دارم

یک ماه گذشت. یک ماهه منو قشنگ روزگارم رفتیم زیر سقف خونه عشقمون. توی این مدت سعی کردم یه خانوم خوب و واقعی باشم. همه جوره هوای همسرم رو داشته باشم و بهش برسم. اونم واقعا مثل پروانه دور گل بود.

نمیدونم خودمون. خودمونو چشم زدیم یا چشم بقیه بود که گفتن خوشبحالت نزدیک مامانتی و هر موقع بخوای میری پیشش و همش با همین. از بعد از مراسم ما که مامانم رفت مشهد دیسک کمرش عود کرد که یکیش به نخاعش فشار میاره. بعد از کلی عکس و دکتر و مشورت قرار شد سه شنبه عمل بشه. آخر هفته قبل برای عروسی گیتای عزیز رفتیم نیشابور و مامان رو اونجا دیدم. خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم واسه همین. همینکه پام رسید توی خونه و همسری ازم استقبال کرد اشکم توی بغلش جاری شد و زار زار گریه کردم.

قشنگ روزگارم14مهر یه امتحان خیلی مهم و سخت داشت که من بخاطر شرکت در عروسی پیشش نبودم ولی از صبحش همش واسش دعا خوندم که ذهنش باز بشه و خوووووووب جواب سوالا رو بده. براش دعا کنید که نتیجه زحماتش رو ببینه. برای مامان مهربونمم دعا کنید که خیلی زود روبراه بشه و بیاد پیشم.

همسرم: چقدر خوبه که تو هستی. که تو رو دارم. که حالا که دلم گرفته از دوری مامانم و از دلتنگیش تو هستی پیشم که دلداریم بدی که تکیه گاهم باشی. دوستت دارم. 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


گیلاس هنرمند

کم کم دارم به زندگی جدید عادت میکنم. صبحها که سرکارم دلم برای خونمون و همسرم تنگ میشه. مدام اس ام اس بازی میکنیم و از هر فرصتی برای مکالمه تلفنی استفاده میکنیم. همسرم اگر زودتر از من خونه باشه هر روز با یه شیوه ازم استقبال میکنه. همین که میرسم میرم آشپزخونه و مشغول آماده کردن شام و ناهار فردا میشم. وسطش تی وی میبینم و برای همسر مهربونم آب هویج و سیب میگیرم تا چشمای قشنگش از مطالعه و کار با لپ تاپ خسته شده تقویت شه.  

از الان خوشحالم که سه روز آینده تعطیلم و میتونم به خونه و زندگیم برسم :)) چون شنبه خواهر همسری میاد خونمون باید کمد رو براش خالی کنم و تصمیم بگیریم که وسایلش رو کجا بزاره. خوشحالم که میاد پیشمون چون با خواهر شوهرای دیگه فرق داره و مهربون و دوست داشتنیه.

به افتخار آغاز زندگی مشترک یه وبلاگ جدید با اعتماد به نفس فوق بالا درست کردم. از هرچی درست کردم عکس میگیرم و یه آرشیو ساختم تا یادگاری برامون بمونه.

اینجا   

*گیلاس نوشت: اولین کتابی که از همسرم هدیه گرفتم (البته اون موقع هم سر نبود :)) یه کتاب جیبی دو زبانه بود از اشعار فریدون مشیری. یکی از زیباترین قطعاتش رو به پاس بودنش، دوست داشتنش، عشقش و در رفتن خستگی درس خوندن از تنش تقدیم میکنم به همسرم که اول کتاب برام نوشته بود:

تقدیم به شراب ناب هستی ام

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بی کران تو

می برد مرا به هر کجا که لطف اوست

موج دیدگان مهربان تو 

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بو سه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه می کشم تورا

به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من

ز جان تو

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


اولین هفته

یک هفته از زندگی زیر یک سقف گذشت. توی این یه هفته تا جایی که میشد مامان نازنینم زنگ میزد و میگفت بیا سر راهت غذا بگیر و برو وقتی هم میگفتم نه خودم درست میکنم میگفت فعلا که من تهرانم بیا بگیر نبودم خودت درست کن. حالا از چهارشنبه مامی رفته م شهد و من باید از پدر و برادرم پذیرایی کنم. البته بایدی در کار نیست چون بابا اصلا قبول نمیکنه بیاد پیش ما و نمیزاره که ما براش غذا ببریم و میگه یه چیزی میخورم.

دیشب شام خواهرم،شوهرش و وروجکش مهمون ما بودن و در عرض چند ثانیه آقای محترم همه جا رو آباد کردن... البته که من از حضورش و شیطنتش واقعا لذت بردم :)))

پنج شنبه و جمعه تعطیلم و توی خونه. از ساعت 7 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. (همسری هم یه امتحان مهم در پیش داره و تا حدود 4 صبح درس میخونه و در نتیجه از اونطرف میخوابه) بنابراین از کله صبح بیدار شدم و در و دیوار رو نگاه کردم. بعدشم که آقای همسر بیدار شد و بعد صحانه رفت سر درسش و من ولو شدم پای تی وی و جمعه هم همین برنامه بود. هزار بار خدا رو شکر کردم که شاغلم وگرنه هر روز همین بساط بود ولی باز از طرفی دلم خواست توی خونه می بودم و مجبور نبودم اول صبح از خونه بزنم بیرون و همش نگران کار و زندگیم باشه. دلم میخواست بی نگرانی و دغدغه میشد زندگی کرد.

همسر مهربونم: یک هفته زندگی مستقل کنار تو خیلی عالی بود و تازه داریم طعم زندگی مشترک رو میچشیم. امیدوارم نتیجه این همه تلاش و شب زنده داری هاتو ببینی و از امتحانی که در پیش داری موفق و سربلند بیرون بیای.. دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


گزارشانه

صبح فردای روز مراسم مشغول جمع کردن وسایل برقی بودم که روی اپن گذاشته بودم و سرویس چینی که روی ناهارخوری چیده بودم. کلی دوباره کاری شد و از سر نو کمد لباسها و رختخواب ها رو هم مرتب کردم.ناهار اون روز رو مادر عزیزم همراه داداشی برامون آوردن و من هم برای تشکر یک شاخه گل مریم و کیک تازه بهشون دادم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشامش رو مهمون خواهر عزیزم و جشن تولد قندکش بودیم.برای ناهار شوشو لازانیا برداشتم و چون خودم شنبه مرخصی بودم تصمیم داشتم ناهار رو برم خونه باباییم.

دیروز از ساعت 7 بیدار شدم و همسری رو راهی کارش کردم و خودم هم شروع کردم به تمیز کاری چون از شب قبل از مراسم برای دیدن جهیزیه همه با کفش اومده بودن و با وجود بسته بودن پنجره ها تمام میزها پرز و خاک گرفته بود. بعد از جارو کشی و تی رفتم خونه پدرم. اتاق  من به همراه تخت دو نفره دوران عقدمون حالا شده مالِ خان داداش و اتاق دادشم شده اتاق مشترک من و خواهری موقعی که میریم خونه پدرم. کلی از لباسها و لوازمم رو از رده خارج کردم و بعضیها رو هم آوردم خونمون. ناهار مامانم فسنجون پخته بود و برای ناهار امروز من و آقای همسر هم داد. وقتی برگشتم خونه دست بکار شدم و اولین شام رو توی خونمون کوکو سیب زمینی همراه با سالاد فصل و برنج برای غذای امروز آماده کردم که حسابی برنجم شور شد. شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے شوشو میگفت قبلا دستپختت بهتر بود!!! منم گفتم از تازه عروس نباید خیلی انتظار داشت و تقصیر قابلمه ها بوده

 حمام رو با کلی ذوق و شوق تزئین کرده بودم و دور حوله هامون روبان پیچیده بودم و انواع صابون و شامپو کف حمام گذاشته بودم.روی تخت رو با روتختی هایی که از مکه آورده بودم درست کردم و سجاده و جانمازهامو توی سبد حصیری گوشه اتاق گذاشتم. آینه و شمعدونم رو گذاشتم جلوی در ورودی و یک هفته تمام برای چیدن و تزئین آشپزخونه وقت گذاشتم. پرده ها رو از اطلس پود و مبل و سرویس خواب رو از دلاوران گرفتیم که خیلی دوستشون دارم. بیشتر لوازم آشپزخونه رو از شوش و بازار گرفتم و برای بعضی از وسایل هم رفتیم گ ل افش ان که لوازم آشپزخونه داره.فرش هال و قالیچه های اتاقها رو هم بابای مهربونم از شرکت فرش گرفت. خلاصه که همه چیز خیلی خوب و خوش بود و من با سلیقه ی خوبی که دارم ( اصلا تعریف از خود نیست Smiley) وسایلم رو چیدم.

* خواهر شوشو دانشجوی ارشد شده و از اول مهر میاد تهران. البته قراره خوابگاه بگیره.با اینحال بهش گفتم که در ِ خونه ی ما همیشه به روش بازه.

برای ترم مهر انتخاب واحد کردم و مثل دفعه قبل کلاسهام افتاد سه شنبه و چهارشنبه از صبح تا عصر...

اینم کامنت همسر عزیزم برای پست قبلی: سلام بانوی زیبای من! توی این مدت همه ی فکر و ذکرت خرید و برنامه ریزی و مدیریت پروژه ی زیر یک سقف رفتنمان شده بود. می دونم که خیلی خیلی خیلی زحمت کشیدی تا بهترین وسایل و مراسم رو تدارک ببینی..
و امروز هجدهم شهریور فقط چند ساعتی از با هم بودنمان زیر یک سقف گذشته و تو  برای من بهترین که چه عرض کنم، عسل بانوترین و مهربان ترین همسر دنیا بوده ای قلبگل
خدا را سپاس می گویم و به وجودت افتخار می کنم عشق منماچگلماچ

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

این روزا وقتی از کار و خرید و برو بیاهای نزدیک عروسی خلاص میشم و چشمامو میبندم بوی شرجی دریای شمال و نسیم خنک لب ساحل بابلــسر میاد زیر بینی م. چشامو میبندمو صدای کسانی رو میشنوم که شیرجه میزنن توی آب. بوی روغن زیتون و روغن بچه فیروز میاد زیر بینی م. همون بویی که وقتی کنار استخر آفتاب میگرفتم باهام بود. بوی ایستک و نوشابه خنک و شلیل قرمز میاد که زیر آفتاب و لب استخر میخوردم... بوی روزایی که عین قورباغه توی آب ورجه وروجه میکردم. بوی کلر آب استخر... بوی بچگیم میاد.

کم کم داره کارام انجام میشه... لباس رو با خواهری رفتیم و خریدیم. آتلیه رو هم که یکی از دوستان معرفی کرده بود رزرو کردیم. مهمترین مسئله موضوع آرایشگاهه که هنوز به نتیجه نرسیدیم. شاید زنگ بزنم به یکی از دوستام که اون بیاد خونه و کارم رو انجام بده چون نمیتونم استرس بگیرم وقتی از زیردست آرایشگر بلند میشم چقدر خوب شدم و اصلا قابل تحمل هستم یا نه.

پدر.مادر. خواهر و برادر عزیزم این روزها پا به پای من کار میکنن و زبون روزه تا نزدیک افطار برای خرید مبل و فرش و خورده ریزه های دیگه همراهی میکنن. هرکدوم به نوبه ی خودشون و در حد توانشون.

پدر عزیزم حتی اجازه نمیده و نمیخواد خم به ابروم بیاد و هرچی در توان داره گذاشته. مادر نازنینم تاب دیدن ناراحتیمو نداره و سعی میکنه هرجوری که میتونه منو شاد کنه. خواهر مهربونم با وجود بیماری و بهونه گیری پسرش منو همراهی میکنه. برادرم که با وجود مشغله زیاد کاری همراهی فکری و روحی زیادی باهام کرده. و همسرم که با وجود درس و کار زیاد کنارم هستش..

چجوری میشه این همه محبت رو جبران کرد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


خدا با ما نشسته چای می نوشه

کلا اهل بریز و بپاش و خرج اضافی واسه عروسی و پاتختی و حنابندون و اینجور دَنگُ فَنگها نه من هستم نه شوشو و نه خانواده ها!  سال 88 که یه عقد و نامزدی کوچیک توی خونه ما داشتیم که فقط خاله ها و شوهرخاله هام بودن و چندتا از فامیلهای همسری... لباسم یاسی رنگ بود و سفره عقدم رو خودمون چیدیم ست با لباسمون... مراسمم رو خیلی دوست داشتم هم جمع صمیمی و خودمونیمون رو، هم آرایشگاه و آتلیه م رو ... بابای نازنینم و تموم اعضای خانواده سنگ تموم گذاشتن و از هیچ چیزی دریغ نکردن...

 این دو سال دوران عقد خیلی اذیت شدیم...دوری،استرس و فشار کار و تنهایی هر دومون رو حسابی پَکَر کرده... در ایام هفته هم زیاد فرصت نمیکنیم همدیگر رو ببینیم چون مشغله کاری و درسمون زیاده... 

حالا بعد از دوسال تصمیم گرفتیم خونه یکی بشیم و بریم زیر یک سقف تا شاید آرامشون بیشتر بشه و از آلاخون بالاخونی و خونه بدوشی دربیایم... تصمیم گرفتن در مورد مراسم داشتن یا نداشتن و چگونگی برگزاریش اونم در حالیکه قراره ساکن تهران باشی ولی هیچ فامیلی تهران نداری تصمیم گیری رو سخت کرده...نمیدونیم چی کار کنیم و هر لحظه فکر تازه ای به نظرمون میرسه... بیشتر خریدهای ریزم انجام شده و فقط تکه های بزرگ مونده که اونم وقتی خونه رو بگیریم تهیه میکنیم...

دوست دارم یه مراسم ساده باشه و من لباس سفید داشته باشم و آرایشگاه و آتلیه و همه دخترخاله ها و خاله هام هم توی مراسم باشن و با هــــــم شادی کنیم... از طرفی سخته این همه آدم رو مجبور کنی این همه راه بکوبن بیان عروسی توی تهران و کلی خرج و هزینه روی دوش اونا بزاری ( که البته همشون حاضرن برای شرکت در مراسم عروسی و شادی کیلومترها راه بیان و سختی هاش رو به جون بخرن...)

دعا کنید تصمیم درست رو بگیریم و خدا هم کمکمون کنه تا این روزا با شادی و خوشی بگذره...

* امتحانانم تموم شده و من در حال حاضر در تعطیلات بسر میبرم... یادش بخیر اتمام امتحانات واسه من معنی آزادی رو داشتشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے... ولی حالا هر روز کله صبح ( سر سگ بزنی بیرون نمیاد :) مجبورم بیام سرکار و عصر خسته و کوفته برم خونه

** آخر هفته با خواهری و پسر شیرینش رفتیم بله برون دختر خاله ی عزیزم گیتا جون... ما  بطور mp3 در این مراسم که در شهر دوست داشتنی من نیشابور برگزار شد حضور داشتیم و خیلی خوب بود و فرصت دیدار فامیل رو داشتیم.. البته این سفر بدون حضور شوشو بود شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  گیتای عزیزم برای شما و همسرت آرزوی سعادت و بهروزی و شادی روزافزون داریم... بــــــــــــــــــــوس فراوان dance.gif

*** هفته دیگه 13 تیر من و قشنگ روزگارم عازم سفری دوست داشتنی هستیم... من برای بار سوم و شوشو برای بار اول سعادت و توفیق زیارت خانه خدا و مسجدالنبی رو داریم... هنوز باور نمیشه که این سفر مال ِ ماست و ما مهمون ویژه خدا هستیم...

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه
خدا با ما نشسته چای می نوشه

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

من و جناب همسر ساعت خوابمون با هم فرق داره. من مرغم ساعت ١٠ نهایتا ١٠ونیم باید خواب باشم همسری جغده تا دم دمای صبح بیدار.بنابراین به ندرت پیش میاد که باهم بخوابیم.مگر اینکه فرداش روز تعطیل باشه که من خونه باشم یا همسری زیادی خسته باشه و زود بخوابه. دیشب حدود ١١ بود خوابیدم و قشنگ روزگارم بساطشو جمع کرد برد توی پذیرایی. حدود ساعت ٣بیدار شدم و دیدم که هنوز داره کار میکنه.دلم گرفت !!! خیلی زیاد !!! صداش زدم گفتم مریض میشی بیا بخواب دیگه! تا بیاد سرجاش من خوابم نبرد و مدام تصاویر مختلفی عین پرده سینما از جلوی چشمم رد میشد.

وقتی اومد بخوابه گفت برام لالایی بخون خوابم ببره.

منم گفتم چه لالایی قشنگتر از صدای بارون.؟؟(آخه داشت بارون می اومد)

گفت: رعد و برق هم زد ... فهمیدی؟

گفتم: نه بابا من خواب ِ خواب بودم.

گفت: اگه من پیشت نبودم تنهایی میترسیدی؟ ( آخه مامان و بابام رفتن سفر)

گفتم: آره معلومه بابا...من شبا تنهایی خوابم نمیبره (هرچند خیلی شبا هم که تنها نیستم هم خوابم نمیبره)

 خلاصه که با همه بلد نبودنم چند تا لالا خوندم تا خوابش ببره. ولی خودم تقریبا تا ساعت ٧ که بیدار بشم هر یک ربع یه بار از خواب میپریدم و دوباره با اضطراب خوابم میبرد.

گیلاس نوشت:

- ترم اول داره تموم میشه.منم چون بچه خیـــــــــــــــــــــلی زرنگی هستم تمام کارها و ارائه هام مونده واسه همین هفته آخر.

- هفته پیش همسری رسما عمو شد و ما آخر هفته رفتیم دیدن نی نی گوگولومون. منم یه کوچولو بغلش کردم.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے گوگول مگول بود

- چشمم به این روزشمار این کنار افتاد.یک سال و نه ماه و یک هفته و دو روز گذشته! اما .... بگذریم...

- اینم تقدیم به همسر مهربانم ----->  شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


روزهای آخر سال

چند روز گذشته هوای تهران حسابی عشقولی شده و بارون میاد.انگار که تازه پاییز شده و هوا شده مثل نیمه آبان! منم که عشق سرما و بارون سعی میکنم از این فرصت استفاده کنم و با بارون عشق و حال کنم. آخه معلوم نیست سال دیگه بارونی در کار باشه یا نه!

فردای روز تولدم یعنی 13 اسفند یه برف اساسی اومد و من و قشنگ روزگارم رفتیم برف بازی. برف بازی همانا و سرما خوردن همسر همانا! در نتیجه رفتیم دکتر و دوا و دارو خوردن شروع شد. البته الان خیلی بهتره.

روزهای آخر سال و جنب و جوش ِ مردم رو برای عید دوست دارم، عاشق تعطیلی هم که هستم اما کلا فصل بهار رو دوست ندارم. چون هم شدیدا دچار آلرژی فصلی میشم هم اینکه هوا گرم میشه و من از گرما متنفرم البتــــــــــــــه که از عید دیدنی رفتن و پذیرایی از مهمون هم خیلی خوشم نمیاد ( واقعا عید برای من خوبه )

امسال هم مثل پارسال هفته اول و لحظه سال تحویل رو کنار خانواده همسر هستیم در شهر شعر و ادب و بهارنارنج. این دومین نوروز مشترکمونه و امیدوارم تجربه ی خوبی باشه برای هردومون.چون پارسال خیلی بهمون خوش نگذشت. هفته دوم هم به احتمال زیاد برمیگردیم تهران و به درس و مشق موندمون میرسیم. من کلی ترجمه دارم و مقاله و ارائه همراه با پاور پوینت ه وقت گیر هستش.

کادوی تولد هم کلا پول گرفتیم  و من دارم سعی میکنم که زیاد خرجشون نکنم Hello. هفته پیش هم رفتم آرایشگاه و مو و ابروهامو روشن کردم و چون اولین تجربه ی روشن شدن بود خیلی جذاب بود برام و البته جمعه که رفتم تولد یکی از دالتونها حسابی بچه ها تعریف کردن و گفتن خیلی خوب شده .

پیشاپیش ایام خوبی رو براتون آرزو میکنم. انشالله تعطیلات خوب باشه و سال رو با خیر و برکت شروع کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یه حبه قند

روز سه شنبه هفته پیش جشن شکوفه ها بود و من با کلی هیجان و ذوق و شوق لباس خوشگلو تمیز تنم کردمو رفتم دانشگاه.ز اونجایی که بنده ارتباطات قوی دارم در همون دقایق اولیه با کلی دانشجوی سال بالایی و بچه ترها رفیق شدم و حسابی بحثمون گل انداخت.... روز اول که یک کلاسمون بیشتر تشکیل نشد و ما به بحث و آشنایی بیشتر با همدیگه پرداختیم و منو حسابی جو گرفته بود و اندر باب سیستم آموزشی و دانشگاهی و رشتمون سخنرانی ایراد میکردم. چهارشنبه هم از صبح کلاس داشتم تـــــــــــــا عصر بعد هم بدو بدو رفتم کلاس زبان امتحان دادم. دو روز کمی برام سخت بود چون مدتها از میز و درس و کلاس دور بودم( البته این مدتها شاید یک سال و نیم باشه ها چشمک).

از روزی که جشنواره فیلم فجر شروع شد من برنامه شو گرفتم و تصمیم داشتم چندتا از فیلمهای خوبشو برم. قرار گذاشتیم که پنجشنبه با دختر خالمو همسری بریم. اما اتفاقی افتاد که نشد و دیدن دو تا فیلم خوب رو از دست دادیم. جمعه ظهر بعد از ناهار با داداشم راه افتادیم سمت سینما و دیدیم که از شب قبل برای فیلمی که ما میخواستیم ( یه حبه قند)اسم نوشتن و بنابراین دیدن یه فیلم دیگه م منتفی شد. بلیط فیلم آلزایمر رو گرفتیمو رفتیم تو.گفتیم "کاچی به از هیچی "نیشخند واقعا استقبال هم از این فیلم خیلی پرشور بوددروغگو. خلاصه که بعد از فیلم آمدیم بیرون و دیدیم به به چقدر ملت توی صف همون یه حبه قند وایستادن.من به داداشم گفتم حالا میمونم تا ببینم چی پیش میاد.اونم رفت به یه سینما دیگه سر بزنه و ببینه اوضاع بلیط و صف اونجا چطوره که در این فاصله گیشه باز شد و منم وسطای صف بودم که بطور معجزه آسایی آخرین بلیط به من رسید و من پریدم توی سینما وپشت سر من در سالن بسته شد.حالا بماند توی صف از سرما و خستگی و وایستادن روی پا به مدت ٢ساعت چه بر من گذشت.حاشیه سالن رو صندلی چیده بودن و من جام ته سالن بود ولی زیر یه هالوژن آبی.خلاصه که دیدن این فیلم بعد از کلی یخ زدن کنار خیابون حسابی چسبید. این وسط سر خان داداشمون بی کلاه موند.ابله

دوستان عزیزم: این روزها کارم توی اداره زیاده و بعدش هم درگیر مسائل فکری و ذهنی زیادی هستم و در رفت و آمد به کلاس و خونه. واقعا به هیچ کاریم نمیرسم. ببخشید اگه سر نمیزنم یا جواب کامنتای پرمهرتون رو نمیتونم بدم خجالت

بعدا نوشت: با عرض پوزش از دوستانم! جهت اطلاع شخص فضولی که میاد سرک میکشه و بد دهنی میکنه و از ترسش بی نام کامنت میزاره باید عرض کنم که مشخصه دفعه اولته و گذری اومدی اینجا وگرنه میفهمیدی که من دانشجوی ارشد هستم و خیلی هم به موقع یعنی بعد از کارشناسی فوق قبول شدم...متاسفم برات که بسیــــــــــــــــــار ترسو تشریف داری و کاملا معلومه یه جات سوخته که اینطوری کامنت دادی جناب من !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


به به !چه هنرمندم من

چند روز تعطیلی خیلی خوب بود.نه تنها من که داداش و مامانم هم دکور اتاقشون رو عوض کردن. یعنی من سبب خیر و تحول و تنوع در خانه شدم خجالت به حدی جذاب بود که امروز صبح مارت.یا ( خواهرزاده جانمون) بعد از چند روز اومد خونمون و از دیدن این همه تغییر متعجب شد و گفت: اینا رو چرا جابجا کردین؟خیلی قشنگ شده.به به بغل

پنجشنبه شام با قشنگ روزگارم رفتیم آتیـــــــــش.ساندویچ فیله مرغش که من خیلی دوست دارم ده برابر از معروفترین مرغ سوخاری تهران بهتره.ما هم از اونجایی که دچار قحطی شده بودیم و غذا به شکممون نرسیده بود اصلا دروغگو و ناهار چلو ماهیچه نخورده بودیم رفتیم ته ِ یه کوچه خلوت توی ماشین ساندویچ میل نمودیم و هی واسه هم سس ریختیم روی ساندویچونخوشمزه.اگر در اون تاریکی یه گشتی،پلیسی چیزی پیدا میشد تا بیایم ثابت کنیم که زن و شوهریم،اولا غذا حروم میشد دوما مجبور بودیم شب توی کلانتری بخوابیماز خود راضی----اصلا قصد نوشتن این قسمت رو نداشتم،فقط چون همسری گفته بود : حالا نری بنویسی ما چی خوردیم!فکر میکنن شکموییم آبرومون میره....واسه این نوشتم ----زبان

پ.ن:

روزایی که صبحانه خوب نمیخورم - مثل امروز - تا آخر شب گرسنه مه.

*به پیشنهاد شکلات تلخ عزیز و بررسی های خودم تصمیم دارم که زیر تختم اگه بشه بدم واسم کشو بزنن.شاید یه کم دست و بالم باز بشه.

** امشب یه جشن تولد داریم - داداش خانمون - البته بدون حضور همسری...

*** چون فکر میکنم وبلاگ باید روزنویس باشه تصمیم دارم اینجا کمو بیش خاطرات روزانه ام رو بنویسم خیلی بیشتر از قبل. 

+ نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


شلوغ پلوغ

از هفته دیگه من رسما دانشجو میشم و کلاسام شروع میشه...حیف! قدر ایام بیکاری و بیعاری رو ندونستم و خوب نخوردم و خوب نخوابیدممنم که خواب آلودددددددد ِ شدید و کلا به زور از جام بلند میشم و همیشه حتی در حساس ترین لحظات زندگیم خوابم میاد.اما خب چه میشه کرد به قول معروف ایام تنبلی سپری شد و ایام درس و کار نزدیک اســـــــــت و من باید بچسبم به درس و مشق تا شرمنده زحمات همسری نشم. می مونه کلاس زبانم که باز مجبورم ترمیک برم و یک ساعت و نیم در روز که با کلاس دانشگاه تداخل پیدا نکنه!مامانم و همسری نظرشون اینه که جمعه ها برم زبان که گفتم: Rolling Pin در نتیجه موضوع جمعه کلاس رفتن منتفی شد.بدون داد و بیداد و با مذاکره

من کلا اهل تغییر و تحول در چیدمان منزل و دکوراسیون هستم و شلوغ پلوغیه کمد و اطراف اتاق روی مُخم راه میره. کلی هم کتاب دارم بدون کتابخونه که نمیدونم چی کارشون کنم.یه عالمه لباس توی کمد که خیلیهاش تقریبا نو هست و فقط یک یا دوبار پوشیدم.الان مدتیه (حدود ۴٠روز) که دکور اتاقم یکنواخت شده و چون اتاق شش ضلعیه عجیب و غریبیه نتونستم کاریش بکنم. وقتی هم به قشنگ روزگارم میگم میگه:آخالان نه لطفا... حالا تصمیم دارم چند روز آخر هفته که خونه هستم ترتیبشو بدم و کارهای عقب مونده رو انجام بدم.اگر ایده ای دارید من منتظرش هستم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


9 بهمن 89

وبلاگم دو ساله شد،من و قشنگ روزگارم یک سال و نیمه!

+ نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


روز نویس

سه روز درهفته از ساعت ۵ تا ٨ میرم کلاس زبان. از معلم این ترمم خیلی خوشم نیومد. آقای  پیریه که قدری سه پیچ تشریف داره.به یه چیزی که گیر میده ول کن نیست. خلاصه که ۶جلسه ش گذشته و کلاسم تا دو هفته دیگه تموم میشه و از شر این پیرمرد راحت میشم .

امسال هم مثل هر سال آخر صفر مامانم روضه دارهArabic Veil و من و خواهرم حسابی داریم از خودمون زحمت و ذوق در میکنیم تا مراسم به بهترین نحو برگزار بشه. خاله ی کوچیکم هم قراره از مشهد بیاد و پیشمون باشه.منم دارم نقشه میکشم از این فرصت استفاده کنم و تا خاله اینجاست برم کمی از خریدهای باقی مونده م رو انجام بدم.

جمعه پیش اعضای خانواده مهمان من و همسرم بودند تا سور قبولیم رو بدم. همه خجالتم دادنو حسابی بهم کادو دادن. مامان و بابا هم با اینکه قبلا هدیه شونو داده بودن برام یه گردنبند فیروزه (که مدتها بود دوست داشتم بخرم) به یه طلافروش در نیشابور - که معدن فیروزه ست - سفارش داده بودن که وقتی دیدمش چشام از فرط خوشحالی داشت از کاسه میزد بیرون. البته بعد از دیدن این هدیه یه جورایی دلم گرفت.بغض کردم دلم میخواست بغلشون کنم و بگم که چقدر دوستشون دارم و هیچ جوری نمیتونم این همه محبتشون رو جبران کنم. خواهر و برادرم وجه نقد قابل توجهی دادن و دختر خاله ام( دختر همین خالم که قراره بیاد) واسم یه کیف کلارک خریده بود.

* یکی دو روز گذشته حالم خیلی خوب بود و خوشحال بودم. فکر کنم بخاطر ساعت کاری باشه که زود میرم خونه و به کارام میرسم. (البته اگر باز دردسر و مشکلی پیش نیاد)

* این پست در وبلاگ الینا جون در مورد فیروزه و چیدمان فیروزه ای نوشته شده.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


...

وقتی وبلاگت خواننده داره!وقتی میان میخوننت و بهت احترام میزارن نباید بدون اطلاع خصوصی بنویسی.

اما! گاه گاهی نمیشود رو در رو حرف زد. بعضی حرفها گفتنشان سخت است هرچقدر رو راست باشی،هرچقدر با همسرت راحت باشی. پست بازی آخر بانو یادداشتی ست خصوصی برای قشنگ روزگارم لبخند

+ نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


فقط بخاطر تو

از وقتی یادمه همینطوری بودم.وقتی بارون و برف می اومد و نمیتونستم از خونه برم بیرون عین پرنده ای تو قفس میشدم.درست مثل همین الان که از شدت برف کوچه بسته شده و من فقط میتونم تا روی ایوون برم و مردم رو تماشا کنم. از الان دارم دعا میکنم تا فردا تعطیل بشه و من خونه بمونم. حالا بابا هم واسم دست گرفته و هی صدام میزنه و مبگه فردا تعطیله.شیطاناگه بشه چی میشه! یه صبحانه داغ کنار خونواده بخورمو بعدش برم برف بازیو بیام محکم پاهامو بچسبونم به شوفاژ و یه شیر نسکافه گوارا بخورم و بعد چشمام گرم بشه و یه چرتک خوشمزه و آش رشته معرکه پخت مامی جانم.

قشنگ روزگارم تلاش ِ تو برای درس خوندن و پژوهش قابل تحسینه. به کارت ایمان دارم و حمایتت میکنم. قلب

* از دیشب زدم توی کار رژیم. وقتی به حواریون - به قول مارگزیده - فکر میکنم بابت هیکل مبارکم عذاب وجدان میگیرم.دیشب شام یه لیوان شیر خوردم و امروز ناهار از مجبوری چلوکباب برگ و الان دارم فکر میکنم شام سالاد الویه بخورم یا عدس پلو؟ نیشخند کشته مرده ی این مدل رژیــــــــــمم سبز

جمعه خودمون رو خجالت دادیم و در پی تجربه جاهای جدید رفتیم نویـــــد همون جای همیشگی و تکــــــــراری.یول...البته همسری گفت بریم یه جای دیگه ولی من گفتم یا نویـــــد یا گرسنگــــــــی!

خلاصه که دارم سعی میکنم خوب باشم! برام دعا کنید و اگر تجربه ای دارید برای بهتر شدن راهنماییم کنید. قلب

 روز بعد نوشت:

نه تنها تعطیل نشدیم که مجبور شدم صبح زودتر راه بیفتم که ماشین گیرم بیاد. ولی کلی راه رو پیاده اومدم تا میشد پاهامو روی برف کشیدم! دل نوازترین صداست صدای خرت خِرت برف زیرِ پاهام ( البته بعد از صدای قشنگ روزگارم خوشمزه) گذشته از همه ی خوبی های برف امروز وقت دکتر دارم و نمیدونم چجوری باید برم؟؟؟؟؟ باز از همه اینا بدتر اینه که فقط من اینجام . رئیسم نمیاد و همکارم امتحان داره خواب نتیجه اخلاقی اینکه من داره خوابم میگیره خمیازه

قالب قبلی رو دوست نداشتم. نمیدونم چرا جدیدا هی دوست دارم قالب عوض کنم تا تنوع ایجاد بشه! گُلای اون بالا رو دوست داشتم. منو یاد ِ روز نامزدیم میندازه خجالت

+ نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


از این همه تکرار خسته ام

چند روزی میشه که بیشتر اعضای خانواده سرماخوردن .قشنگ روزگارم،خواهرم، شوهرش و قند عسل ِ خاله. بخاطر این بیماری میهمان خانه ی ما هستن و من که تازه کمی بهتر شدم و مامان و بابا که اونا هم علائم سرماخوردگی رو دارن پرستارشون شدیم. خدا رو شکر همسرم وضعش بهتره. بیماری باعث شده این چند روز خونه ی خودش نره و پیش ما بمونه.البته قبلا تنها دلخوشیم این بود که درس و مطالعه مال ِ ایام هفته ست و وقتی خونه ماست چون سیستم من سرعتش پایینه و اینترنت هم که ماشاالله سرعت داره در حد جارو شارژیه که به شارژ نبوده تمام وقتش میشه مال ِ من ! اما از خوش روزگار پدر و مادرم بخاطر قبولیم در ار.شد برام یه لب ِ تاب ِ هما*یونی گرفتن و مشکل اینترنت هم حل شده. بنابراین در خانه پدری من، درس و مشق قشنگ روزگارم برقرار شده و هی تند تند مقاله دانلود میکنه و مطالعه و تحقیق از خودش در میکنه!

فعلا در تعطیلات بین ترم کلاس زبان به سر میبرم. خیلی توی این ترم از خودم راضی نبودم. حس و حال درس و زبان و مطالعه نداشتم.سیستم آموزشی آموزشگاهمون جوریه که مدام باید حرف بزنی و معلم تو رو مجبور به حرف زدن نمیکنه. بخاطر همین منم بعضی روزها بخاطر خستگی ناشی از کار فعالیت چندانی سر کلاش نداشتم.تنها چیزی که دوستش دارم story book  هست که کتاب ترم آینده رو آلان خریدم و شروع به خوندنش کردم. اینــــــــــــــه.

*دیشب قشنگ روزگارم با حال مریضش دو سه بار پشت منو ماساژ داد و من هی آه و ناله کردم چون شدیدا گردن و پشتم بخاطر کار با کامپیوتر و نشستن مدام پشت میز درد میکرد. کلا انگیزه ای ندارم و متاسفانه دچار یک روزمرگی و تکرار شدم. عصر هم که میرسم خونه انقدر کسلم که حال ِ جمع و جور کردن اتاق و کمد و بند و بساطم رو ندارم. همسرم معتقده با شروع کلاسای دانشگاه  و بوجود اومدن یه برنامه جدید درسی از این رخوت در میام ولی خودم بعید میدونم. بعد از یه مدتی اینم تکراری میشه!

*روزانه ١٠ دقیقه همسرتان رو در آغوش بگیرید.این کار عشق را به اعماق وجود شما هدیه میکند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


اولین برف زمستانی

امروز 19 دی ماه 1389
اینجا تهران،غرق در برف و سپیدی ست
 
اما من اسیر
پشتِ میزِ رنگ و رو رفته ای نشسته ام و کتاب زبانم رو برای چندمین و چندمین بار مرور میکنم
پرده رو کنار زدم و گه گاهی دیدگانم به زیبایی برف روشن میشود
 
مثل همیشه با باریدن برف شادی کودکانه ای در وجودم دویده
حتی اگر نتونم سردی برف رو با دستانم لمس کنم
حتی اگر گلوله ای برفی درکار نباشه
حتی اگر الان همراهی برای برف بازی نداشته باشم
بازم  شادم! شادِ شاد از بارش برف
  
پیش تر ها سهم شادی
بیش از اینها
روی فرش برف بود
برف برف شادمانی
 
سوزش دستان کوچک
لای برف
یادمان می رفت
بازی بود و بازی
برف برف شادمانی
 
پرت می شد
بر سر و رو
توپک برف و گلوله های برفی
پخش می شد
خنده های کودکانه
همره ذرات برف
برف برف شادمانی
 
 
شاعر: شمس الدین عراقی

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


این روزها

بعد از دو دفعه سرما خوردن و درمان سر ِ خود و دکتر نرفتن بالاخره بیماری پیروز شد و ٢ روز استعلاجی و استراحت در منزل روزی من شد. خیلی سعی کردم از قشنگ روزگارم دوری کنم که یه وقت اون مریض نشه اما دیشب تا صبح سرفه کرد و البته خون به جیگر من چرا که حتی نمیتونم ثانیه ای ناراحتی و بیماریشو ببینم. منم هی بخورُ چک میکردم که آب داشته باشه و هی چون گرم و سرد میشد خاموش روشن میکردمش .امروز صبح هم با خواب آلودگی و کوفتگی اومدم سرکار ولی همش دلم پیش همسریه!!!!!

این روزا دارم اتفاقات جدید و عجیبی رو تجربه میکنم.اتفاقاتی که دیگه مال ِ من نیست. مال ِ ماست. دعا میکنم برای خودم و همسرم و تمام کسانیکه شبیه من هستند،شاید خدا آرامشی به روح و دلشون عطا کنه!

بعدا نوشت:

* دارم سعی میکنم خوب باشم. بشم همون دختر شیطون و شاد و سرزنده ای که بودم. سعی میکنم به تمام سختی ها و مشکلات این روزهام بخندم تا خودم و همسرم رو نجات بدم. به قول قشنگ روزگارم باید از امروزت لذت ببری شاید فردا نباشی!

** قرار گذاشتیم از این به بعد هر چند وقت یکبار یک رستوران جدید رو تجربه کنیم و دست از سر تجربه های قدیمی برداریم.

*** چند شب پیش  از جلوی کافی شاپی که اولین بار همدیگرو اونجا دیدیم رد شدیم که یهویی دیدم یه کافی شاپ جدید با یه اسم دیگه بجای اون قبلی باز شده. دلم گرفت! از اُرنج خیلی خاطره داشتم.

+ نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


چاره چیه؟

کلاهم رو تا بالای ابرو کشیدم توی صورتمُ شالگردنمو محکم پیچیدم دور بینی و دهانم تا از سوز سرد صبحگاهی در امان باشم،میرسم محل کار و با وجود مراقبتها سردردهای سینوسی و عصبی امانم رو میبره و بی قرار میشم. هنوز ٩نشده که یه اس ام اس میزنم برای قشنگ روزگارم که سر کلاسه و گلایه میکنم از زمانه و شانس و اقبال بدمون! بعد که دلیوریش میاد پشیمون میشم و با خودم فکر میکنم نباید میزدم. نباید خاطر آزدشو از اینی که هست آزرده تر کنم. من خوب میدونم که اون خوب میدونه چقدر سختمه و دارم با شرایط ِ موجود مبارزه میکنم. میدونم که میدونه دردم چیه و چرا عین مرغ ِ پرکنده بال بال میزنم. میدونه خیلی خوب هم میدونه.

گاهی وقتا سکوت بهترین کاره.سکوت در برابر اتفاقاتی که تا ته وجودت رو میسوزونه. سکوت در برابر تبعیض و تفاوت و خونهای رنگین تر از خونِ ما! فقط سکوت و سکوت.

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


آش شله قلمکار

از اول هفته قیافه من شبیه شنبه صبحه! انقدر نق نق ُ غُرغُر کردم که سرم داره میترکه. از نصفه شب معده ام درد گرفته و هی منقبض ُ منبسط میشه!!! چشام پف کرده و لبهام شده اندازه لبو ( کلا زمستونا لبهام سه برابر اندازه حقیقیش میشه). همش با خودم کلنجار میرمُ به قول مامانم عین مرغ قدُقد میکنم.بالاخره بعد از چند دفعه تصمیم گرفتن و هی بیخیال شدن تصمیم قطعی گرفتم که تعطیلات عاشورا و تاسوعا تهران بمونمُ نذری دختر خالم رو بیخیال شم.هم حال و حوصله رفت و آمد و بالا پایین شدن سفر رو ندارم هم طفلی همسری اینجا تک و تنها میمونه. از همه ی اینا گذشته پشیمون شدم که کلاس زبانم چرا اینقدر ساعتش دیره و من تــــــــلف میشم روزهای زوج.سنجش هم که نتیجه نهایی تکمی ل ظرف یت رو اعلام نمیکنه تکلیفم رو بدونم ! سرویس کردم سایتشو انقدر که رفتم و پیغام گذاشتم.

کارم رو اصلا دوست ندارم! بخاطر همینه که خیلی حال و حوصله درست درمونی ندارم. البته اولش اینجوری نبود و مشکلی نداشتم. جدیدا فکر میکنم که باید دنبال یه کار دیگه باشم چون از طرفی هم اصلا دلم نمیخواد خونه نشین بشم!

چند وقتیه که با مامان افتادیم دنبال خرید جهیزیه!!!!!!!!!! حالا اصلا معلوم نیست کی عروسی باشه! ولی خب میریم مغازه ها و جنسا رو میبینیم و از ترس گرون شدن و بالارفتن نجومی قیمتها کمی خرید میکنیم. مثلا همین دیشب ٢ساعت وقت گذاشتیم ولی دست از پا درازتر برگشتیم خونه چون هیچ چیز باب دلمون نبود !

من شدم آش شله قلمکار درجه یک با ادویه فراوان!

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


تعطیلاتی که خیلی خوب نبود!

تقریبا به هیچ کدوم از کارایی که داشتم نرسیدم فقط تونستیم بریم فیلم سن پطرزبورگ اونم چون از چند روز قبل بلیط خریده بودم! قشنگ روزگارم خیلی خوشش اومد و کلی خندید. از غروب سه شنبه گلو درد و سردرد شدید و کمی تب    Smiley شروع شد چون اگه خاطرتون باشه از شیراز که برگشتم مریض بودم و بطور کامل خوب نشده بودم! این حالت سرماخوردگی هم ادامه همون مریضیه!!!! Smiley

از اینا گذشته اخلاقم شده بود عین سگ (الانم هستم) و خیلی عصبانی و بدخُلق بودم . بیچاره همسری صداش درنیومد که چرا تو اینطوری شدی! البته دیشب که بعد از چند روز برگشت خونه خودش فهمیدم چقــــــــدر بداخلاق بودم و کلی آه و ناله و اشک و زاری کردم که نـــــــــــرو و بمون پیشم !Smiley

این بود نتیجه مثلا چند روز تعطیلی که مثل باد و به بدی گذشت! کلا من شانس ندارم....

تصاویر زیر قیافه من هستش در ایام هفته که میرم سرکار و همسری ایمیل کرده! خدا وکیلی وقتی دقـــــــــیق میشم میبینم همینطوریم !

شنبه ظهر: .... بد قاطیـــــــــم

یکشنبه: کم کم عادت میکنم            دوشنبه و سه شنبه:منتظرشم داره نزدیک میشه

         

چهارشنبه:آخرین روز کاری هووورا          پنج شنبه و جمعه: چه حالی میده

          

جمعه غروب:اوخی داره تموم میشه         شنبه صبح: خدایــــــا بازم باید برم سر کار

               

مفهوم حقیقی این عکسا رو خانمهای شاغل خوب میفهمن  

+ نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


هووورا

چند شب پیش همراه دالتونها شام رفتیم بیرون. البته اون دالتون بزرگه که مارو سرکار گذاشت و شمال نبرد یک ماهی میشه رفته خارجــــــــه. ما هم از فرصت استفاده کردیم و کلی پشت سرش غیبت کردیم که نباید مارو اونطوری ضایع میکرد. هرچند جاش بینمون خیلی خالی بود!

خیـــــــــــــلی الان خوشحالم Happy Danceکه سه روز آینده به استراحت و خواب میگذره! البته که کارهای زیادی برای انجام دادن دارم،مثلا:

١) کمد و اتاق تکانی شدید و ایجاد تغییرات در اتاق خواب که برای فصل زمستون لازمه!

٢) سینما! فیلم سن پطرزبورگ که چند وقته میخوام برمو دست نداده!

٣) پختن لازانیای رولی که دستورش از وبلاگ کدبانو جون هستش همراه با سالاد حسابی و  کرم کارامل

۴) یه شب شام پیتزا خاتــــــــون که قشنگ روزگارم استیکش رو بخوره و من هم ویژه شو. البته تصمیم دارم ایندفعه یه مدل جدید رو امتحان کنم ! ( همین الان با دیدن عکساش دلم ضـــــــــعف رفت )

۵) خرید چندتا خورده ریزه.

فعلا همینا یادم اومده که بیشتر در حوزه شکم بود.

پ.ن:

باید یه اعترافی بکنم! چندین ماه پیش همراه یکی از دوستانم باشگاه بدنسازی و ایروبیک میرفتیم که محلش خیابون روبروی پیتزا خاتون بود. کلاس که تموم میشد هر دو خسته از ورزش به سر خیابون که میرسیدیم بوی غذا مستمون میکرد و پامون سست میشد و میرفتیم پیتزا میخوردیم. البته یدونه میگرفتیم و دوتایی باهم میخوردیم  خب من ذاتا آدم شکمویی هستم و به خوردن علاقه زیادی دارم.چه میشه کرد دیگه! آدمیــــــــزاده

بعدا نوشت : کامنت قشنگ روزگارم در مورد پ.ن ....البته سوء برداشت شده!چون فقط ٢دفعه رفتیم و دوتایی یه دونه خوردیم!!

واقعا که !!!!!!!!!!!!!!!
پس تو بجای ایروبیک می رفتی "شکم پر کنیک" عصبانیعصبانیعصبانی
خجالت داره خانم شکموووووووووووووووو... اصلا به آدمی زاد هم ربطش نده... واسه همین بود که کلاس هیچ تاثیری نداشت ناراحت

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


دقیقه ها

بچه  مدرسه ای که بودم صبحهای زود بیدار شدنم آخر ِ زجرُ بدبختی بود( البته که الان هم هست.ولی اون موقع بیشتر بود). صبح که مامان می اومد بیدارم کنه کلی التماس میکردم که فقط ۵دقیقه دیگه بخوابم،اونوقت دل ِ مامانم کباب میشد و میذاشت بیشتر بخوابم. از اول هفته مدام میشمردم ببینم چند روز دیگه تا جمعه مونده. از همون موقع عاشق روز تعطیلُ خونه موندن بودم!!!!

حالا این روزهای پاییزی که حال آدم هر دقیقه یه جوره،هر لحظه دلش هوای یه چیز میکنه مدام چشمم به عقربه های ساعت دیواریه اتاقه که ببینم کی ۴.١۵ میشه؟ کی میشه از پشت این میز کَنده شدُ رفت خونه! رفت جایی که واقعا در طول روز دلم براش تنگ میشه! برای خونمون،برای مامانم، برای تند تند چای ریختن واسه بابا! برای تختم، برای کمد نامرتبم، برای زندگی با خیال راحت، واسه کوچکترین بهانه هام دلم تنگ میشه! هرچند میدونم از خونه نشستن و تا لِنگ ظهر خوابیدن چیزی نصیبم نمیشه!!!!

با اینکه خیلی سرم شلوغه ِ و مدام این کار و اون کار ریخته سرم بازم نمیدونم چرا زمان نمیگذره و روز تموم نمیشه. تاب و تحمل موندن ندارم. آخرشم که میرسم خونه هنوز هیچ کارمو نکردم، صبح کله سحر موبایلم رینگ رینگ میکنه که پاشو وقت تلاش و کار ِ.

بالاخره بعد از ٧.٨ ماه برای امروز وقت interview گرفتم تا ببینم چه لِوِلی می افتمُ شروع کنم به خوندن زبان !!! کلا حس و حال زبان خوندن رو ندارم.یعنی حسابی پشتم باد خورده و تنبل شدم.ولی چون احتمال میدم فوق لیسانس قبول بشم باید بتونم گلیمم رو از آب بکشم...

پ ن:

*بالای مقننه ام ( به زبان خواهرزاده م ) پیچ و تاب خوردهُ از اول صبح روی مُخَمِ و هرکاری میکنم درست نمیشه...

** بلوزی که زیر مانتو پوشیدم نمیدونم چرا تمام تنم رو میخوره و دارم از گرما خفه میشم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


روزانه

توی همه زندگی ها پائین و بالا هست.اما حکایتِ روزگار ِ منو قشنگ روزگارم یه جورائی زمین به آسمون رسیدن شده. یعنی یه روزایی اتفاقاتی می افته که اصلا به فکرمون نمیرسیده شاید یه وقتی این جوری بشه، یا مثلا کسی زنگ زده و خبری داده که چند ساعت طول کشیده تا تونستیم این مسئله رو درک و هضم کنیم.

امروز صبح لباس پوشیدم بیام سر کار ، از قندک ( خواهر زاده مبارکم قلب) می پرسم من کجا دارم میرم ؟ یه ذره نگا کرده، میخنده و میگه : دانشگاه .... قیافه منو تصور کنید:تعجب.... بهش گفتم: تو از کجا میدونی دانشگاه چیه؟ میگه: کلاس چشم... منم چشم مامان باباشو دور دیدم و عین یک انار فشارش دادم تا جیغش در اومد از خود راضی

* چند روزی برای تجدید قوا میریم سفر

** دستور تهیه یه غذای خوشمزه: در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


تفریحات سالم

جای همه خالی بود. دیروز کلی کار و برنامه برای انجام دادن داشتیم.

ظهر که طبق قراره قبلی رفتیم جشن قلک شکان محک. فضای فوق العاده دوستانه و قشنگی بود. به مناسبت روز جهانی کودک برنامه های متنوعی برای کودکان داشتند، غرفه های غذا ، فروش لوازم تزئینی ، لوازم التحریر و ...Clown

بهاره رهنما ی عزیز با کتاب ماه هفت شب در این جشن حضور داشت.

عصر هم به دعوت یکی از بستگان رفتیم تالار ایوان شمس کنسرت گروه کوبانگ.

در این کنسرت فقط از سازهای کوبه ای استفاده شد که قطعه های مختلفی اجرا کردند. به نظر من قطعه جنگل و فانتزی از همه زیباتر بود.

خلاصه که آخر هفته کنار پدر و مادرم و قشنگ روزگارم به من حسابی خوش گذشت.

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


محک 2

دوازدهمین بازار قلک شکان محک 15 و 16 مهرماه از ساعت 11صبح تا 7شب با هدف حمایت از کودکان مبتلا به سرطان در محک برگزار می شود.
این بازار یکی از قدیمی ترین و بزرگترین بازارهای خیریه محک است که هرساله در فصل پائیز با همت داوطلبان و با غرفه های مختلف غذا های خانگی ، صنایع دستی ، بدلیجات،تنقلات ... برپا می گردد.
حامیان مالی این بازار به ترتیب سریال قهوه تلخ، شکلات میلکا، قهوه جاکوبز، پنیرفیلادلفیا، محصولات غذایی کیلا، مهرام، مدیران خودرو وپاکسان می باشند.

حضور همیشگی هنرمندان و ورزشکاران به این بازار رونقی دو چندان می دهد .از ویژگی های این بازار جشن قلک شکان آن است که در حرکتی نمادین قلک های پر جمع آوری شده شکسته می شود؛ اگر شما قلک محک را در منزل و یا محل کار خود دارید، اگر شما قلک کوچک وبزرگ محک را درشهر دیده اید و می خواهید آن را میهمان خانه ومحل کار خود کنید! وعده ما بازار قلک شکان محک .

 

من خودم حتما در این مراسم شرکت میکنم چون خیلی جذاب و دوست داشتنیه.

دوستانی که ساکن تهران هستند و امکانش رو دارند در صورت تمایل بد نیست در این کار خیر شریک باشند.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 29

این روزها توی شلوغی و دود و دم شهری مثل تهران بزرگ کمتر میشه خوشحال بود و از زندگی لذت برد مخصوصا اگر رتبه دانشگاه سراسریت با اون چیزی که فکر میکردی خیلی فرق داشته باشه!!!

این روزها وقتی با کوچکترین اتفاق قلبت به درد می یاد و اشک از چشمات سرازیر میشه هیچ چیز نمیتونه آرومت کنه!!!

همیشه آرزو داشتم اونقدر کار داشته باشم که مجبور نباشم به مشغله های زندگیم فکر کنم! حالا کم کم داره این اتفاق می افته!!! اونقدر که حتی نتونم کتابهایی رو که با شوق و ذوق از نمایشگاه خریدم بخونم!!!

حالا داره زندگی عوض میشه! یه مدل دیگه میشه! نمیدونم! شاید خوب باشه! اما من هنوز به این نوع زندگی عادت نکردم....

پ . ن:

* هنوز درگیر برخی مسائلم.

** تصمیم دارم زود به زود وبلاگم و به روز کنم اون هم با خبرهای خوب.

+ نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 28

امشب فرصت شد تا بعد از امتحان فوق لیسانس دانشگاه آزاد بیام و وبلاگمو به روز کنم.

این مدت اتفاقات زیادی افتاد اما مشکل اصلی من هنز حل نشده و من درگیر هستم.

امشب به مناسبت سالگرد خواستگاری قشنگ روزگارم از من همراه خواهر و برادرامون شام رفتیم بیرون و شب خوشی داشتیم.

پ ن :

* دو بار رفتم نمایشگاه کتاب و کمی خرید کردم. نسبت به سال قبل به نظرم فرقی نداشت و همون قدر بد بود.

** امتحان فوق هم دادم و امیدوارم قبول بشم....( بعید میدونم )

*** پنج شنبه قبل به اتفاق خانواده رفتیم تاتر پروفسور بوبوس در تاتر شهر. با اینکه کار خیلی قوی و شاهکار نبود اما از اونجا که من به رضا کیانیان علاقه شدید دارم بهم چسبید.

**** قشنگ روزگارم ، بهونه ی بودن و زندگی کردن ِ من : دوستت دارم 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 25

ساعت 12 چهارشنبه 21 بهمن قشنگ روزگارم زنگ زد و گفت بیا ما با مارتیا و مامان و باباش بریم شمال. من هم که اون موقع توی راه تجریش بودم ( برای خرید ولنتاین ) حسابی ذوق کردم و سریع خریدمو انجام دادمو برگشتم خونه تا وسایل رو جمع کنم.

تا ظهر جمعه ساعت 3 بابل منزل پدربزرگ مارتیا بودیم و جمعه برگشتیم تهران. سفر کوتاه بود اما غنیمت بود همین که من دو روز در آرامش و به دور از هر گونه استرس کنار قشنگ روزگارم بودم و تونستیم بریم کنار ساحل قدم بزنیم و کلی عشق بازی کنیم.

قشنگ روزگارم:

میدونم که سفر فقط و فقط بخاطر من بود و دلم . بخاطر این بود که من دلگیر نباشم و تنهائی ناراحتم نکنه و البته بخاطر این بود که تو حال و حوصله نق نق کردنای منو نداشتی که من هی بگم چرا ما نرفتیم !!!! بخاطر این لطفت ممنونم.

* کارت آزمون فوق رو گرفتم. پنجشنبه 29 بهمن ساعت 8 صبح. از کلیه عزیزان التماس دعا دارم.

 

* هدیه ولنتاین برای عزیزم یه کمربند hermes خریدم و یه خرس تپل مپل قرمز همراه با کلی تزئینات.

 

* شاید از اول اسفند برم جائی برای کار. تا قبل از این از کار استقبال میکردم اما حالا نمیدونم چرا حسش نیست.

 

* بالاخره بعد از شش ماه عکسای سر عقد رو چاپ کردم و آلبومم کلی خوشگل شد.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 24

امروز  روز قشنگ و خوبی بود. یعنی از دیروز غروب خوب بود چون بالاخره یه بارون حسابی بارید. من که آرزو میکنم همچنان ادامه پیدا کنه تا کمی حال و هوای روحمون تازه بشه.

دیروز عصر قشنگ روزگارم زنگ زد و گفت که سینما فرهنگ برای سانس 24 برای فیلم به رنگ ارغوان بلیط میفروشه. منم سریع گفتم 4 تا بلیط بخره تا با بابا و مامان بریم سینما..

وقتی رفتیم بارون می اومد. چون راهمون نزدیک بود پیاده رفتیم. البته راه نرفتیم یه جورائی دویدیم که مبادا خیس بشیم.zombismiley.gif : 46 par 25 pixels....

با اینکه فیلم خیلی عالی بود و واقعا بهم چسبید ( توصیه میکنم اگر اکران عمومی شد حتما ببینید و خود ما هم حتما یه دفعه دیگه می بینیم) ولی از دیشب دلم گرفته. علتش کاملا روشنه. من عاشق سرما و بارونم و دوست دارم با کسی که عاشقشم زیر بارون قدم بزنم اما ، قشنگ روزگارم ، میگه نه و توی بارون باید با ماشین رفت چون سواره ها اصلا به فکر پیاده ها نیستن و آب می پاشن به هیکلمون.....

صبح تا 11.30 خواب بودیم و از بعد از ناهار تا همین الان قشنگ روزگارم خواب بود   ولی من خوابم نمی اومد و همینطور نشسته بودم در و دیوار نگاه میکردم و گاه گاه هم قشنگ روزگارم رو ( دوستش دارم )....

هنوز داره بارون می یاد.  من میدونم که امسال هم با وجود اینکه محبوب دلم کنارمه اما باز هم نمیتونم برم زیر بارون قدم بزنم و آرزوهای بزرگ و شیرینم رو از خدا طلب کنم.

پ ن :

*دلیل نداره زن و شوهر عقایدشون مثل هم باشه.

 

** گاهی این دلزدگی ها و ناراحتی ها آدما رو از هم دور میکنه و گاه بهم نزدیک.

 

***پیش بینی میشه ناراحتیه من هم چنان ادامه داشته باشه. چون فردا اربعینه و تعطیلات هفته آینده هم ما سرجامون نشستیم و من امتحان دارم و قشنگ روزگارم کارهای عقب افتاده.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 23

دوستان عزیز سلام

پست قبل به مناسبت ششمین ماه با هم بودن من و قشنگ روزگارم نوشته شده که بصورت یادداشت خصوصی و مخصوص قشنگ روزگارم هست.

 

 وبلاگ قشنگ روزگارم  یک ساله شد

این یه اتقاف خوبه که درسته ٩ بهمن ماه ٨٧ من شروع به نوشتن این وبلاگ کردم و دقیقا ٩ بهمن ٨٨ من و قشنگ روزگارم ۶ ماهه شدیم.... این رو  به فال نیک میگیرم .

 

همه چیز مرتبه و من دارم درس میخونم.

 

مامان مارتیا چون من درس دارم تصمیم گرفته چند روزی مارتیا رو خونه ی ما نیاره. برای همین موقتا آرامش برقراره ولی خدا وکیلی وقتی نیست دلم براش خیلی تنگ میشه.

 

 

*از الان برای خرید بلیط نوروزی اقدام کردیم و تا حدی موفق شدیم.

 

 **چند روز تعطیلی آخر بهمن مامان و بابا مثل همیشه میرن مشهد و من تنها هستم البته با قشنگ روزگارم.

 

 *** کاش زودتر این امتحان و درس تموم بشه. منم دلم سفر میخواد ............

 

+ نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت 22

چند روزی هست که دختر عموم مریضه و برای عمل از مشهد اومده تهران. خونه تقریبا شلوغ پلوغه و همه در رفت و آمد به سمت بیمارستان هستن. من هم در حال چک و چونه زدن با کتابها و جزوه ها هستم تا این ماه باقی مونده به خیر و خوشی تموم بشه. قشنگ روزگارم که الان درگیر ترجمه و امتحانات آخر ترم هست غیبتی یک هفته ای داشته و اصلا خونه ی ما نیومده. تنها یک روز برای ناهار اومد و خیلی زود هم رفت. بهش گفتم اینجوری بدتر شد اومدی سُک سُک کردی و رفتی !!!!!!    

من که از وقتی متاهل شدم به شدت از خودم ذوق و هنر نشون میدم یه کیک خوشمزه درست کردم که حیفم اومده عکس و دستور تهیه اش رو اینجا نذارم. ناگفته نمونه که چندین بار قبلا خراب کردم تا بالاخره این دفعه کیکم از بابای مارتیا ( باجناق قشنگ روزگارم)نمره ٢٠ گرفتم.

کیک دست پخت من

پ.ن:

قالب کیک شکل قلب هست که من مرکز این قلب رو برای قشنگ روزگارم نگه داشتم که پر از گردو و بادام بود. اون روزی که ناهار اومد خونمون دادم کیک رو برای عصرونه برد خونه.

 کیک دست پخت من 2

قشنگ روزگارم :   

تمام این کارها و هنرنمائی ها بخاطر تو و عشقم به توئه.... بی نهایت دوستت دارم.

دستور تهیه کیک در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()