Daisypath Anniversary tickers عاشقانه - قشنگ روزگار من

قشنگ روزگار من

برای شراب ناب هستی ام که با حضورش روزگارم را زیبا کرد

من + تو = ما

دو سال گذشت از روزی که در جواب " آیا بنده وکیلم؟ " گفتم: بعـــــــــله

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

بعد از کلی گشتن دنبال خونه و حرص خوردن از قیمت بالای اجاره ها بالاخره جای مناسب با بودجمون رو پیدا کردیم. البته خیلی هم مناسب نبود و مجبور شدیم کلی دیگه بزاریم روش اما به هر حال با همه کوچیکی و کم و کاستی هایی که داره در ب دری و الاخون بالاخونی من و قشنگ روزگارم داره تموم میشه. مهمترین حُسن خونه اینه که تا خونه مامانم پیاده کمتر از ده دقیقه راهه.

امروز وسایل شوشو رو از خونه دوران مجردیش آوردیم منزل جدید و فعلا قراره تا آماده شدن و تهیه وسایل من به خونه پدریم در رفت و آمد باشه. مامان و بابای عزیزم خیلی زحمت کشیدن و مامان و بابای شوشو هم از راه دور همه جوره حمایتهاشون بهمون رسیده.ممنونشون هستیم

درست در دو سالگیمون کلید اولین خونه مشترکمون رو تحویل گرفتیم. آینه خاتمی که مادر شوشو شب بعله برون برام آوره بود رو به همراه قرآن بردیم خونه. قشنگ روزگارم تا قبل از امروز خوب و دقیق خونه رو ندیده بود و امروز که وارد خونه شد لبخند شیرینی روی لبش نشست که خیلی خوشحالم کرد.

از همین امروز هم کلی کار ریخته سرمون از انتخاب مبل و پرده و تخت گرفته تا خرید خورده ریزه ها و تزئین جهیزیه عـــــــــــروس خانوم !!!! الان هم قراره بریم خونه جدید و متر ببریم و اتاقا و هال رو اندازه گیری کنیم که موقع خرید وسایل مشکل نداشته باشیم.

به شدت از هرگونه ایده و پیشنهاد جهت تزئین و چیدمان جهیزیه استقبال میشه...

عزیزدلم:دوسالگیمون مبارک

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

٢سال قبل چنین روزی با کلی ترس و استرس برای اولین بار اومدی دیدن خانواده من... هماهنگی ها از قبل انجام شده بود و درست راس ساعت ٧ رسیدی... هیجان از چهره ت می بارید و کلی هُل شده بودی ولی خیلی خوب تونستی حرفاتو بزنی...

امروز که ازت پرسیدم : اگر امروز دوسال قبل بود بازم می اومدی خواستگاریم؟ جوابی ندادی و با خنده گفتی باید فکر کنم دلم یه جوری شد. دوست داشتم بی تردید و بدون مکث بگی آره ... هرچند میدونم ته دلت همین جوابو داری...

این سبد گل ماله همون روزه. جوجه کنار سمت راستش هم که جاش بالای سرتختمونه امروز دوسالش شد

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


 

باید خاطره هفتم و هشتم فروردین 90

جشن دو نفره مون توی خانه استیک جایی ثبت میشد.

چه جایی بهتر از اینجا که ماله هردومونه

دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


شکرانه

اگر بخوام اینجا از تک تک کسانیکه گردنشون حق دارم تشکر کنم خیلی خیلی طول میکشه. اول باید  خدای خوبم رو شاکر باشم که خدایی رو در حق من تموم کرده و بهترین نعمتها رو به من داده:خانواده،سلامتی،عشق و برکت....شاید گاه از یادش غافل شدم اما با کارهاش و حمایتهاش همیشه به من ثابت کرده که هست و خیلی بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنم هوامو داره.

پدرم: 

تو که هرگاه نامت را می آورم ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه میزند. تو که از اولین روز آفرینشم همچون کوه کنارم بودی و لحظه ای تنهایم نگذاشتی. تو که هر لحظه حضور و حمایتهایت را احساس کردم، تو که طاقت دیدن ناراحتی دختر ته تغاریت را نداری... پدرم: بینهایت دوستت دارم

مادرم:

تو که آغوشت هنوز امن ترین جای دنیاست و سینه ی پرمهرت بهترین جای بوسه! تو که عطر تنت را هر روز نفس می کشم. تو که این روزهای مثل خیلی روزهای دیگه خودت رو بخاطر من به آب و آتیش میزنی تا بهترین ها رو داشته باشم... مادرم! تو زیباترین آفریده ی خدایی...

خواهر و برادرم:

شمایی که با کودکیم عجین شده اید. شمایی که بهترین دوستانم بودید و هستید. شمایی که این روزها بیش از پیش عشق و محبتتان را لمس میکنم. شمایی که شادیتان شادیم و غمتان و کوه غمی ست بر دوشم بی بهانه دوستتان دارم.

مارتیای نازنینم:

کوچولوی شیرین و دوست داشتنی خاله! تو با حضورت رنگ و بوی تازه ای به زندگی ما بخشیدی! هر روز با دیدنت شادی ِ شیرینی در وجودم رخنه میکنه! تو رو  با همه ی شیطنتها و بازیگوشی هات بی نهایت دوست دارم!

همسرم، همراهم، همدمم:

وجود و روح من در تو خلاصه شده. تویی که زمانی نادیده عاشقت شدم.سه سال از روزی که به تو دوست نادیده ام ایمیل زدم و برای منابع ک.ارشناس ی ارش د ازت سوال کردم میگذره.در  این سه سال از طرق مختلف راهنمایی م کردی و بهم درس دادی تا مثل خودت طالب علم باشم تا با خیلی از اطرافیان و دوستانم فرق داشته باشم، تا مثل کسانیکه روی ظاهرشون حساسن نباشم، تا دغدغه ام آشپزی و آرایشگاه و آخرین مدل مو و طراحی ناخن نباشه. تو تلاش کردی من زنی باسواد و آگاه و دانا بار بیام تا در کنار تو زوجی بی مثال باشیم و آینده فرزندمون رو تامین کنیم. این روزهایی که تو غرق در درس و تلاشی من کنارت بودم و خواهم بود و حالا نوبت توست در روزهای سخت پیش رو کنارم باشی تا از دل این روزهای خاکستری شاد و عاشق و پیروز بیرون بیایم.

*بالاخره نتایج آمد و من دانشجوی ک ارش ناسی ارش د شدم.

** بیشتر از اینکه خوشحال باشم نگرانم! نگران ایام پیش رو.

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


چقدر خوبه که تو هستی،چقدر خوبه تو رو دارم!

هیچ خبر خاصی نیست! هیچ اتفاق مهمی نیفتاده! تنیجه تکمیل ظرفیت هنوز نیومده و من مجبور شدم برای سال جدید هم ثبت نام کنم چون خیلی زیـــــــــــــاد درس خوندمو شبانه روز سرم توی کتابه  ( جدی نگیرید)!

کلا زندگی خانواده دو نفره ما در درس خلاصه شده. البته بیشتر قشنگ روزگارم در حال ِ مطالعه و تحقیق و ترجمه ست. گاه گاهی هم من در زمینه شغلی و درسی ( که هم رشته ی هم هستیم) باهاش همراهی میکنم.

کلاس زبان هم رفتم ُ با افتخار interview دادمُ افتادم همون ترم آخری که بودم! با این تفاوت که سیستم و کتابهای آموزشی آموزشگاه عوض و به شدت سخت شده و من رو حسابی درگیر لغات جدید کرده. سر ِکار همش story book دستمه و هی توی babylon لغت search میکنم. نمیدونم حالا این شیوه زبان خوندن اون هم دو ساعت بعد از پایان ساعت اداری درسته یا نه ؟ نکنه باز مثل دفعه های قبل زده بشم و دوباره برای یک سال زبان رو ول کنم به امان خدا؟ ولی خب بازم چاره ای ندارم. مجبورم خودم رو موظف کنم که هرجور شده بخونمُ حالشو ببرم!

از وقتی قالب وبلاگ رو پاییزی کرده بودم خیلی به دلم نمی نشست.برای همین دوباره قالبی رو انتخاب کردم که زمان ایجاد وبلاگ ازش استفاده کرده بودم. به نظرم دلنشین تر شد. نظر شما چیــــــه؟

*دو کلمه با همسرم:

عزیز دلم!  عشقم!  زندگی!

با اینکه پست قبلی رو به بادِ انتقاد گرفتیو گفتی: این حرفا چیه؟ نباید توی وبلاگ این حرفای جینگول وینگول رو بنویسی اما باز دلم میخواد بهت بگم که حضورت هر چند این روزها که سخت گرفتار درس و تلاش و آزمون جامع ُ طرح و تز هستی کم رنگ شده و کمتر می بینمت اما! همین دو کلمه ی دوستت دارم برام کافیه که خستگیه یک روز کاری از تنم در بره! برام کافیه گوشه ذهنت وقتی داری درس میخونی من باشم! برام کافیه که بگی : چقدر خوبه تو هستی،تو مونس منی و اگه نبودی به من خیلی خیلی سخت میگذشت! همین کافیه که هر دو شاکر باشیم. شاکر باشیم که کنار همیم و همدیگر رو دوست داریم...

حتی وقتی خسته ایم! وقتی صبر و تحمل نداریم! وقتی دلگیریم!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یک دونه ای

امروز درست

1 سال و

1 ماه و

1 هفته و

1 روز ِ که من و قشنگ روزگارم پیمان یکی شدن بستیم.

این روزها سخت گرفتاریم. هم من و هم همسری. یه قدری دچار مشکلات کاری و اداری شدیم. Smiley 

متاسفانه امسال هم کنکور ارشد قبول نشدم هیچ ، رتبه ام از پارسال توی دانشگاه آزاد هم خیلی بیشتر شده. حداقل پارسال امیدوار بودم که تکمیل ظرفیت بیاد و شاید فرجی بشه اما امسال هیچ!

کلی به دلم صابون زده بودم که اگه قبول بشم خودم خجالت میدم و یه لپ تاپ می خرم و کلی لوازم التحریر جدید و قشنگ واسه آغاز سال تحصیلی ! ولی همه رشته هام پنبه شد.

پایین نوشت:

*جمعه تولد عسل خاله ، یکی یه دونه ، جیگر و نمک ، مارتیا عسلی هستش.

**عاشقتـــــــــــــــــــــــــــــــــم خاله جونی !

*** آخر شهریور یه سفر داریم که از الان دارم روز شماری میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


همه دنیای منی

امروز اصلا دلم نمی خواست از خواب بلند شم. انگار alarm موبایلم هم اینو فهمیده بود و اصلا صداش در نیامده بود. واسه همین تا ساعت 7.20 دقیقه فارغ از هر دل نگرانیه توی آغوش ِ امنت خوابیده بودم. برام مهم نبود دیر برسم فقط می خواستم کنارت باشم و هیچ وقت تموم نشه. ساعت از حرکت بیاسته و من و تو برای همیشه توی همون حال بمونیم.

امروز دل کندن از تو برام سخت بود. مثل خیلی از روزهای دیگه. کاش نری و بمونی تا شیرینی که از دیشب هنوز زیر زبونم حس میکنم بازم تکرار بشه ! 

+ نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


تولد ..... تولد ..... تولد

 

امروز ١٢ اسفند تولد خودم (گیلاس خانم) و

شنبه 15 اسفند تولد قشنگ روزگارم هستش.

Balloons

هیچ وقت یادم نمیره اولین باری که قشنگ روزگارم رو دیدم و عاشقش شدم 12 اسفند 1386 بود.

امسال تولد هردومون در یه جشن کوچیک و خانوادگی خلاصه میشه اون هم در پنج شنبه شب.

من هدیه تولد برای قشنگ روزگارم یه پیراهن و دو تا شلوار و یه کمربند چرم خوشگل خریدم.....البته یه کیف لپ تاپ هم دیشب اضافه شد.

هنوز تصمیم نگرفتم چه هدیه ای از همسرم بگیرم اما یه فکرائی دارم که شاید هفته دیگه عملیش کنم.

دو کلمه با همسرم:

نازنین مهربونم ! این روزها که سخت مشغولی و استرس با تمام لحظه هامون عجین شده باز هم حضورت و کنار من بودنت باعث آرامش و امنیته. همین که نیمه شبها وقتی سردم میشه آغوش گرمه تو بهترین جاست برام کافیه.همین که هستی هرچند گاهی دلگیر از دست زمونه و کارهای عقب افتاده و گرفتاری های روزمره کافیه

مرسی که سحر بیدارم کردی و تولدم رو تبریک گفتی

 تولد تو هم مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت شانزدهم

02200000ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa02200000.ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa02200000

١٢٠ روزگیمون مبارک.

چهار ماه با هم بودیم. سعی کردم هر ماه با یه کار جدید و یه هدیه کوچولو خوشحالت کنم. این چند روز بخاطر مریضی داداشم تو خونه ی ما نیومدی. واسه همین کادوت مونده تا وقتی بیای پیشم بهت بدم.

بعد از چند روز تعطیلیه عید قربان و خونه نشینی و کنار هم بودنL Dance این غیبتت برام سخته.هیچ وقت به اندازه یکی دو روز گذشته دلتنگت نبودم. هرشب قبل از خواب کت و شلوارت که اینجاست رو بو میکنم و عکسای نامزدیمونو نگاه میکنم. 

دلم برات ضعف میکنه.

نتیجه اخلاقی :پس چرا تو وقتی پیشمی من اذیتت میکنم؟ هم نق نق میکنم ، هم باهات کل کل میکنم؟ انگاری دوری گاهی به نفعه هردومون. بیشتر دل تنگ میشیمو زیادتر مشتاق.

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت یازدهم

عزیز ِ نازنین سلام

سال نو مبارک

تعطیلات نوروز امسال هم ازت دور بودم اما یادت لحظه به لحظه با من بود و ازم جدا نمیشد. هر ثانیه که چشمامو می بستم تو کنارم بودی و من توی رویائی شیرین پرواز میکردم.

گاهی دلتنگیم آنقدر زیاد میشد که از شدتش بغض میکردم و تنها یادآوری خاطراتمون آرومم میکرد.

محبوب ِ من

از این پست به بعد تو خواننده ی وبلاگم هستی. هدیه سال نو و زودتر از زمان موعد آدرس اینجا رو بهت دادم. اینجوری بهتره. تو راحتتر حرف دلم رو میفهمی و باور میکنی من عاشقانه دوستت دارم و من خوشحالم که کسی هست تا کلامم براش خواندنی و زیبا باشه.

مثل همیشه بهترین ها برای تو آرزوی منه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


تو اینجائی بگو گم شه ستاره

روزهای خوب و شیرین.

گرمای تابستون و ملاقاتهای دلچسب توی وعده گاه  ِ همیشگی ایام و خاطراتی رو رقم زد که هیچ گاه از خاطرم نمیره.

در عین حال همراه با شیرینی که وجود داشت تلخی های زیادی رو هم تجربه کردم.

 

بعد از اینکه از مکه برگشته بودم کمی رابطمون شکرآب شد اما تمام تلاشم این بود که درستش کنم.

البته حق با تو بود ماهی ِ عزیزم من مقصر بودم اما انقدر دوری و نداشتن رابطه توی دو هفته ناراحتت کرده بود که حق داشتی هرکاری بکنی.

چند روزی رفتم مشهد و آخرین شبی که اونجا بودم دعوای شدیدی اتفاق افتاد.

من تا صبح روز بعد نخوابیدم و یک صدا گریه کردم.

فکر کردم همه چیز تموم شده و من عشقم رو که  دو سال انتظارشو کشیدم یک شبه از دست دادم.

یادت که هست  مهربونم سر چی دعوا کردیم؟ !

 

گاهی به گریه های اون شب میخندم.

میشد بدون دعوا و جنجال با کمی صبر حلش کرد. همون کاری که کردیم.

 

 امیدوارم تا آخرین روزی که کنارت هستم دیگه هیچ دعوائی نداشته باشیم چون قلبهای کوچیک هردون تاب دوری و دلخوری رو نداره.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت یکم

 

هر ثانیه و هر ساعت وقتی خاطراتمونو مرور میکنم تصاویر قشنگی توی ذهنم نقش میبنده.

تصاویری که هیچ وقت و هیچ گاه از خاطرم محو نمیشه

 

پاستای تند و تیز و نُه طبقه دویدن

 

واگن های گاه گرم و گاه سرد ِ مترو

 

پله های بی پایان ِ ایستگاه ها

 

قدم به قدم دویدن برای کنار ِ تو بودن و آروم شدنم وقتی بهت میرسیدم

 

ایمیل ها و اس ام اس های عاشقانه ای که هنوز وقتی میخونمشون برام تازگی داره

 

خودت نازنینم

خودت که صبوری و منو با تمام بدی ها و بد خلقی هام دوست داری.

 

خودت که با تمام ِ ایستادگیت بهترین تکیه گاهی برام

 

خود ِ دوست داشتنیت که برام دوست داشتنی ترینه

 

خود ِ خود ِ خودت ، ماهی کوچولوی من

 

دلم میخواد بدونی که من تمام تلاشم رو میکنم برات بهترین باشم و هر آنچه که تو میخوای و در توانم هست فراهم کنم.

بودن کنار ِ تو و نفس کشیدن زیر ِ سایه ی سبزت بزرگترین آرزومه

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یه روز گرم زمستانی

از صبح روز ملاقات اضطراب و استرس همه ی وجودمو گرفته بود.

بارها و بارها به خودم گفتم این یه دیدار ساده و آکادمیک هستش پس دلیلی نداره مضطرب باشی اما نشد...

 

دیدمش.

یه آدم معمولی با تیپ و قیافه ی معمولی مثل خودم اما چشم های گیرا و جذابی داشت.

حدودا نیم ساعت با هم حرف زدیم و من سعی میکردم احساسم رو کنترل کنم تا نفهمه عصبی هستم اما فکر کنم فهمید چون تابلو بودم خجالت

بهم کتابی از فریدون مشیری که دو زبانه بود هدیه داد.

در طول راه تا رسیدن به خونه کتاب و دست نوشته ی اول کتاب نگاه کردم و لذت بردم.

 

بعد از اون روز منتظر ِ تماس یا پیامی بودم اما هیچ.

البته 3 روز بعدش اس ام اس زدم و تولدش رو تبریک گفتم.

و رابطه ی  ما کاملا قطع شد تا خرداد 87.

دیگه مطمئن شده بودم کسی توی زندگیش هست که دوستش داره و احساس من کاملا یک طرفه است.

 

اواسط خرداد چند بار ایمیل زدم و اون با روی خوش جوابم رو داد.

تا اینکه شامگاه 22 خرداد ماه تا اذان صبح با هم اس ام اس بازی کردیم و خیلی حرف ها زده شد.

من از احساسم و اون از احساسش.

اون موقع بود که متوجه شدم اون از روی شرم و حیا بوده که حرفی نزده وگرنه بهم علاقه داشته .....

 

و این شد سرآغاز رابطه ی عاشقانه ی من و ماهی کوچولو ( nemo )

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


ماهی کوچولوی من سلام

مدتها بود دنبال جائی میگشتم که بتونم خاطرات و لحظه به لحظه با تو بودن رو ثبت کنم.

جائی که دست هیچ کس بهش نرسه و فقط خودم ازش خبر داشته باشم.

شاید روزی نه چندان دور ، وقتی برای همیشه دستمو توی دستهات گذاشتم و شدیم شریک زندگیه همدیگه این وبلاگ رو هدیه اش بدم بهت و اونوقت با هم خاطرات مشترکمون رو مرور کنیم.

 این وبلاگ متعلق به توئه نازنینم ، ماهی کوچولوی قلبم

" تو کیستی ؟ "

درست یک سال بعد از دانشجو شدنم با وبلاگت آشنا شدمو از همون ابتدا به اسم قشنگت علاقه مند.

رابطه خیلی کم و مجازی بود ، در حد گاهی ایمیل و کامنت توی وبلاگت!

احساس قشنگی داشتم.

نمیدونم چرا اما همیشه  توی  رویاهام " تو " بودی که حضور داشتی. همیشه منتظر رسیدن روزی بودم که با تو باشم. همیشه دنبال بهونه بودم که باهات ارتباط برقرار کنم.

این اواخر قبل از صمیمی شدنمون موضوع جدیدی برای ایمیل کردن نداشتم و همش همون سوال تکراری رو میپرسیدم : ببخشید شما میتونید توی تحقیقم کمکم کنید ؟ شما منابع کارشناسی ارشد رو دارید ؟

یه روز در جواب ِ یکی از همین سوالهام بود که شماره ی موبایلتو برام ایمیل کردی و من همون لحظه با اسم کوچیکت توی گوشیم سیو کردم !

 

10 اسفند 86 ساعت 20.40 بود که زنگ زدم بهت و یک ربعی راجع به تحقیق دانشگاهی من و منابع موجود حرف زدیم.

راستش من اونقدر خوشحال بودم که اصلا متوجه حرفهات نمیشدم.

آخرش هم همون جمله ی تاریخی رو گفتی : میدونید باید دانشجویان ِ ... دست ِ همدیگرو بگیرن.

 

11 اسفند 86 ساعت 22.30 بود که برام اس ام اس زدیو تولدمو که 12 اسفند هست تبریک گفتی و گفتی که فردا یعنی 12 اسفند با یکی از اساتید من قرار داری و قرار شد من بعد از کلاسم منتظر بشم تا تو بیای دانشگاهمون  و همو ببینیم.

 

تمام شب به تنها عکسی که ازت داشتم ، عکسی از آخرین جلسه ی یکی از کلاسهاتون توی دانشگاه نگاه کردمو برام سوال بود که این آدمی که مدتهاست منو اسیر خودش کرده کدوم یکیه؟

حدسم درست بود ......

12 اسفند 86 سالروز تولدم روزی به یاد ماندنی شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت سوم

رویا پرداز ِ‌خوابهای من سلام.

امروز این دومین متنیه که برات می نویسم ، شاید علتش دلتنگی و دوری از تو باشه که خیلی خیلی زیاد بهم فشار آورده. با اینکه امروز چند دقیقه ای تلفنی با هم حرف زدیم اما نمیدونم چرا بازم دلم تنگته.

تا اینجا همه حرفهام از تو بوده و از خوبیهات و خاطراتمون اما دلم میخواد بیشتر حرف ِ دلمو بزنم . بیشتر از روزهای زمستونی و سرد بنویسم. از دغدغه ها و نگرانی هائی که در مورد تو و آینده ای که به تو پیوند خورده دارم بگم.

میدونم که همین الان هم همه چیز و شرایط منو درک میکنی همونطور که من درک میکنم اما شاید یه روزی نه خیلی دور خوندن این نوشته ها بهت ثابت کنه بیشتر از اونچه که میگم و تو میدونی دوستت دارم و برای داشتنت دعا میکنم.

محبوبم !

 اینجا یه جای دنج ، با طعم نسکافه های عاشقانه ای که با هم خوردیم . جائی که هر وقت دلم به هوات پر میزنه بیام و چند خطی واسه یادگاری بنویسم که یه روز با من یا بی من اونو بخونی.

برای خودم و تو و عشقمون دعا میکنم. توام یادت نره که خدا هست در همین نزدیکی

دلم برای با تو بودن زود تنگ می شود!

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()


یادداشت دوم

هیچ چیز به اندازه ی بودنت کنارم لذت بخش نیست.

درست مثل یک قرص ِ مسکن هستی که آرام بخشه.

اگر شب تا صبح و صبح تا شب خدا رو بخاطر داشتنت شکر کنم بازم کمه. تبدیل شدی به ناجیه من که خدا برای نجاتم فرستاده.

میدونی نازنینم :

این روزها و شبهای سخت که تو مشغول کاری و من درس میخونم فقط یادته که بهم آرامش میده و اس ام اس های گاه و بی گاه شبانه. فکر کردن به تو و روزهای روشنی که در پیشه. لحظاتی که فارغ از دوری و تنهائیه. لحظاتی که میتونم به دور از هر ترس و واهمه ای آشکارا دوستت داشته باشم و به داشتنت ببالم.  لحظاتی که کسی بخاطر حضور ِ مخفیانه ات توی زندگیم سوال و جوابم نکنه. لحظاتی که مجبور نباشم برای بودن ِ کنارت از کسی اجازه بخوام و هزار جور دروغ سر ِ هم کنم.

البته شاکی نیستم. به قول شاعر این هم از فوائد فلات سرزمین ماست. اینجوری بیشتر قدر ِ همو میدونیم و وقتی به هم برسیم بیشتر برای حفظ همدیگه تلاش میکنیم.

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط گیــــــــلاس نظرات ()