کودکی ها
حتما شما هم این ایمیل شما یادتون نمی یاد بدستتون رسیده.برای من که دو نفر مختلف و در نوبت و به دو شکل مختلف فرستادن.راستش انقدر خوب توصیف شده بود که موقع خوندنش هیجانزده و شاد شده بودم و واقعا از ته دل می خندیدم چون حقیقتا خودم تمام این کارها رو کرده بودم !
وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم!
دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم خانوم.
به دوستامون گیر می دادیم سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه. بعدم هِر هِر بهش می خندیدیم.
قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه. همیشه هم این من بودم که عوض میکردم و یه وقتهایی هم خودمو میزدم به خواب که مجبور نباشم عوض کنم !
دو تا تبلیغ تلویزیونی بود که کلی بخاطرش می خندیدم: بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره / و سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا
با داداشم بچگیا تفنگ بازی که میکردیم، میرفتیم جلو و می گفتیم: دستا بالا، خشتک پایین
خلاصه که عالمی بود واسه خودش.